{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیچوقت تو محل با ما بازی نمی کرد... فقط یه گوشه به دیوار

هیچوقت تو محل با ما بازی نمی کرد... فقط یه گوشه به دیوار تکیه می داد و تماشا می کرد...
فرقی نداشت وسطی و هفت سنگ و فوتبال، اون فقط تماشاگر بود...
یه بار وقتی ازش پرسیدم چرا هیچوقت خودت بازی نمی کنی بهم گفت" یه بار با چند تا از دوستام بازی کردم و بازی رو باختم ... خیلی واسم کری خوندن و اون باخت خیلی ناراحتم کرد... واسه همین از باختن می ترسم و ترجیح میدم بازی نکنم... فقط یه تماشاگر باشم ، نه چیزی بیشتر... "
تو تمام این سال ها یه تماشاگر بود... چون از تکرار گذشته می ترسید...
بعد از چند سال بی خبری دوباره دیدمش... تا بهش گفتم تماشاگر منو شناخت... وسط حرفامون فهمیدم تو دلش کسی هست که تو زندگیش نیست... دلیلش رو که پرسیدم از یه تجربه ی تلخ گفت... از یه خواستن که به داشتن ختم نشده...
فهمیدم هنوز ترس از تکرار گذشته تو وجودش هست... درست مثل قدیما که بازی نمی کرد و فقط تماشاگر بود... حالا تماشاگر تنهاییش بود...
می دونستم حرف زدن با یه تماشاگر بی فایدست ولی تو چشماش نگاه کردم و گفتم ببین رفیق ما قدیما بازی می کردیم تا تلاش کنیم اونی بشه که می خوایم... نمیگم همش می بردیم ولی باختن هم آخر دنیا نبود... تمام لذت بازی به این هستش که همش برد یا همش باخت نیست... بازنده باش ولی تماشاگر نباش... نذار ترس از باخت... ترس از نرسیدن... ترس از تکرار اتفاقات تلخ گذشته لذت زندگی رو ازت بگیره...
دیدگاه ها (۷)

فِکرشو بکن هفت ونیم میلیارد چهره وجود داره!بعد من عاشق توام:...

من بودم و دل بود و کناری و فراغیاین عشق کجا بود که ناگه به م...

کجای ماجرای زندگی من نشسته ایکه تو را عشق خواندم امالحظه ای ...

آدم خسته هیچ نمی خواهدفقط دلش می خواهددست خودش را بگیرد وفقط...

دختر و پارتی

پارت ۳۵

#تلنگر#داستان واقعییادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاه...

ادامه پارت ۱۲

اعتیاد من بهت.

سناریو

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

نشان سوخته.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط