ادامه پارت ۷
... : «دیدنتون باعث افتخاره حرفه ای ترین زن شکنجه گر مافیا.»
لحن لیام محترمانه بود ولی کویو زیرک بود لایه تمسخر رو از زیر لفظی های لیام فهمید و با سکوت چایی اش را نوشید سکوتی که خط های ظریفی بر روان پسرک کوچیکتر می انداخت.
کویو: «هنوزم دیر نیست. میتونی از مأموریت کنار بکشی.»
کاسهی صبر پسرک لبریز شد.
+ «یک بار گفتم. من این مأموریت لعنتی رو انجام میدم و قسم میخورم به محض پیدا کردن اون حرومزاده، خوراک جسیکا میشه.»
انگشتانم روی دستهی صندلی ضرب گرفت نگاه لیام داد میزد چیزی نفهمیده کلافهتر شدم.یعنی از این بدتر هم میشد؟
«صبر داشته باش...»
کویو فنجان چایش را روی میز مقابلش قرار داد.
«اون سگ گناهی نکرده که باید همچین غذایی نصیبش بشه.»
....
... «نظرتون چیه به موضوع اصلی بپردازیم و دراماهای روزانه رو کنار بذاریم؟!»
پایش را روی پای دیگر انداخت.
کویو: «گوش کنید. یک بار حرفمو میزنم. بعد از اینکه تموم شد میتونید سؤال بپرسید. و الا وسط حرفم نمیپرید.»
لیام متوجه شد این عادت پسرک کوچکتر از زن مافیایی منشأ میگرفت با نگاهی به قامت چویا، لبهایش به نیشخندی باز شد.
کویو: «پروندهی مأموریت رو احتمالاً چک کردین و دیدین که فقط یه برگهی پشت و رو بود، درسته؟ در واقع اون برگه کپیِ چند صد صفحهایه که توی آتشسوزی تبدیل به خاکستر شد.
این پرونده همراه با محمولهی مواد منفجرهای که برای مافیا بود، قبل از عبور از بزرگراه ناگویا منفجر میشن و چیزی که ازشون باقی مونده، جز خاکستر و چند تکه استخون نبوده.»
... : «صبر کن. گفتی بزرگراه ناگویا؟»
کویو متعجب شد و با سر تأیید کرد.
... : «واضحه یه چیزی اینجا درست نیست.»
+ «نابغهبازیهات رو جمع کن. وقت نداریم الکی شک کنیم. چی باعث شده فکر کنی یه جای کار میلنگه؟ ما حتی یه سرنخ کوچیک هم نداریم. همهچی سوخته، دود شده و رفته هوا.»
... : «دقیقاً مشکل همینه. اونا میخوان ما اینطوری فکر کنیم.
جلوتر از بزرگراه ناگویا یه ایست بازرسی قرار داره و بعدش هم چندتا دستانداز. قبل از اون، جاده کاملاً صاف و مستقیمه.»
+ «حرف حسابت چیه؟»
... : «اون مواد منفجره تا زمانی که ضربهی کافی بهشون وارد نشه منفجر نمیشن. ضربهای در حد رد شدن از چند دستانداز. بازرسی مأمورها یا تکونهای عادی جاده تأثیری روشون نداره.»
مردمکهای چویا لرزیدند.
انگشتهایی که تا چند لحظه قبل روی دستهی صندلی ضرب گرفته بودند، از حرکت ایستادند.
+ «یکی عمداً این کارو کرده...»
کویو: «چقدر روی درست بودن این استدلال حساب کردی؟
باید بگم هیچکدوم از دشمنهای مافیا اونقدر احمق نیستن که به محمولهی مواد منفجرهی کاجی حمله کنن. و حتی اگه همچین احتمالی هم وجود داشته باشه، اینجا اونقدر به حرفهای کسی که فقط دو روزه وارد مافیا شده توجه نمیشه.»
سکوتی کوتاه برقرار شد.
برخلاف انتظار، چویا حال و حوصلهی فکر کردن نداشت. فقط منتظر موند ببینه آخر این بحث به کجا میرسه...انتظار.
هیچوقت چیزی به اندازهی انتظار آزارش نداده بود.
... : «محموله، یه پروندهی به اصطلاح چندصدصفحهای رو حمل میکرد که من به خاطرش از کار و زندگیم زدم و اومدم به مافیای رقیب کمک کنم؟!»
لحنش سنگین بود آنقدر سنگین که کویو برای چند لحظه توانایی پاسخ دادن رو از دست داد اما این وضعیت دوام چندانی نداشت تیغهی چاقو تنها یک سانتیمتر...دقیقترش میشد چهار میلیمتر.
چهار میلیمتر با شاهرگش فاصله داشت.
لیام بدون آنکه نگاهش کند، برق آبیرنگ چشمان چویا را تشخیص داد.
+ «یادآوری میکنم تو اونقدر ارزش نداری که با خونت فرشهای این اتاق رو کثیف کنم.»
برخلاف انتظارم خندید...خندید..آنقدر که لرزش ناشی از خندهاش باعث شد تیغهی چاقو خراش کوچکی روی پوست گردنش ایجاد کند.
لحن لیام محترمانه بود ولی کویو زیرک بود لایه تمسخر رو از زیر لفظی های لیام فهمید و با سکوت چایی اش را نوشید سکوتی که خط های ظریفی بر روان پسرک کوچیکتر می انداخت.
کویو: «هنوزم دیر نیست. میتونی از مأموریت کنار بکشی.»
کاسهی صبر پسرک لبریز شد.
+ «یک بار گفتم. من این مأموریت لعنتی رو انجام میدم و قسم میخورم به محض پیدا کردن اون حرومزاده، خوراک جسیکا میشه.»
انگشتانم روی دستهی صندلی ضرب گرفت نگاه لیام داد میزد چیزی نفهمیده کلافهتر شدم.یعنی از این بدتر هم میشد؟
«صبر داشته باش...»
کویو فنجان چایش را روی میز مقابلش قرار داد.
«اون سگ گناهی نکرده که باید همچین غذایی نصیبش بشه.»
....
... «نظرتون چیه به موضوع اصلی بپردازیم و دراماهای روزانه رو کنار بذاریم؟!»
پایش را روی پای دیگر انداخت.
کویو: «گوش کنید. یک بار حرفمو میزنم. بعد از اینکه تموم شد میتونید سؤال بپرسید. و الا وسط حرفم نمیپرید.»
لیام متوجه شد این عادت پسرک کوچکتر از زن مافیایی منشأ میگرفت با نگاهی به قامت چویا، لبهایش به نیشخندی باز شد.
کویو: «پروندهی مأموریت رو احتمالاً چک کردین و دیدین که فقط یه برگهی پشت و رو بود، درسته؟ در واقع اون برگه کپیِ چند صد صفحهایه که توی آتشسوزی تبدیل به خاکستر شد.
این پرونده همراه با محمولهی مواد منفجرهای که برای مافیا بود، قبل از عبور از بزرگراه ناگویا منفجر میشن و چیزی که ازشون باقی مونده، جز خاکستر و چند تکه استخون نبوده.»
... : «صبر کن. گفتی بزرگراه ناگویا؟»
کویو متعجب شد و با سر تأیید کرد.
... : «واضحه یه چیزی اینجا درست نیست.»
+ «نابغهبازیهات رو جمع کن. وقت نداریم الکی شک کنیم. چی باعث شده فکر کنی یه جای کار میلنگه؟ ما حتی یه سرنخ کوچیک هم نداریم. همهچی سوخته، دود شده و رفته هوا.»
... : «دقیقاً مشکل همینه. اونا میخوان ما اینطوری فکر کنیم.
جلوتر از بزرگراه ناگویا یه ایست بازرسی قرار داره و بعدش هم چندتا دستانداز. قبل از اون، جاده کاملاً صاف و مستقیمه.»
+ «حرف حسابت چیه؟»
... : «اون مواد منفجره تا زمانی که ضربهی کافی بهشون وارد نشه منفجر نمیشن. ضربهای در حد رد شدن از چند دستانداز. بازرسی مأمورها یا تکونهای عادی جاده تأثیری روشون نداره.»
مردمکهای چویا لرزیدند.
انگشتهایی که تا چند لحظه قبل روی دستهی صندلی ضرب گرفته بودند، از حرکت ایستادند.
+ «یکی عمداً این کارو کرده...»
کویو: «چقدر روی درست بودن این استدلال حساب کردی؟
باید بگم هیچکدوم از دشمنهای مافیا اونقدر احمق نیستن که به محمولهی مواد منفجرهی کاجی حمله کنن. و حتی اگه همچین احتمالی هم وجود داشته باشه، اینجا اونقدر به حرفهای کسی که فقط دو روزه وارد مافیا شده توجه نمیشه.»
سکوتی کوتاه برقرار شد.
برخلاف انتظار، چویا حال و حوصلهی فکر کردن نداشت. فقط منتظر موند ببینه آخر این بحث به کجا میرسه...انتظار.
هیچوقت چیزی به اندازهی انتظار آزارش نداده بود.
... : «محموله، یه پروندهی به اصطلاح چندصدصفحهای رو حمل میکرد که من به خاطرش از کار و زندگیم زدم و اومدم به مافیای رقیب کمک کنم؟!»
لحنش سنگین بود آنقدر سنگین که کویو برای چند لحظه توانایی پاسخ دادن رو از دست داد اما این وضعیت دوام چندانی نداشت تیغهی چاقو تنها یک سانتیمتر...دقیقترش میشد چهار میلیمتر.
چهار میلیمتر با شاهرگش فاصله داشت.
لیام بدون آنکه نگاهش کند، برق آبیرنگ چشمان چویا را تشخیص داد.
+ «یادآوری میکنم تو اونقدر ارزش نداری که با خونت فرشهای این اتاق رو کثیف کنم.»
برخلاف انتظارم خندید...خندید..آنقدر که لرزش ناشی از خندهاش باعث شد تیغهی چاقو خراش کوچکی روی پوست گردنش ایجاد کند.
- ۶.۰k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط