دروغ شیرین:) پارت 12.
🍁ویو نویسنده🍁
تهیونگ همه ماجرا رو برای جیمین و یوری و جین تعریف کرد و حالا اونا نشسته بودن و فکر میکردن.
جیمین: دخترا شما مطمئنین عاشق شدین یا مثلا هوس نیست 🫤.
جیسو: یعنی چی؟ خب معلومه من عاشق اون دختر کیوت شدم اون قلب منو تصاحب کرده من میخوامش داداش 🥺.
تهیونگ: خیله خب فعلا چیزی نگو 🙄.
جنی: داداش حالت خوبه؟ 😐.
تهیونگ: ارهه من حالم خوبه 🥺.
یوری: مطمئنی تهیونگ حالت خوبه؟😔
تهیونگ اهوم ارهه 🥺.
جین: فکر نکنم 🫤.
تهیونگ دیگه طاقت نیاورد رفت طبقه بالا تو اتاقش درو بست و به محض ورودش به بالکن اشکاش سرازیر شد چرا؟ چون اون طاقت دوری خواهراشو نداشت اون میدونست که خواهراش دیگه بزرگ شدن و باید برای زندگیشون خودشون تصمیم بگیرن اون از بچگی با خواهراش بزرگ شده بود و یه روز نمی دیدشون دلش پرپر میشد، حالا دیگه کمتر خواهراشو میدید، داشت گریه میکرد که رعدو برق زد و بارون شروع شد.
تهیونگ: حتی هق اسمونم هق به هق حال هق من هق گریه هق میکنه 😭.
داشت همینطور گریه میکرد که موبایلش زنگ خورد موبایلشو درآورد با چشای اشکی به صفحه موبایلش نگاه کرد و اسم خرگوش مزاحم (یعنی جونگکوک) روی صفحه نمایان شد با اینکه دلش نمی خواست جواب بده اما اون باهاش قرار داد امضا کرده بود پس ایکن سبزو کشید.
کوک: تهیونگ؟(سرد) 🤨.
تهیونگ: هق الو 😭.
کوک: تهیونگ حالت خوبه؟(سرد، یکم نگران) 🫤.
تهیونگ: هق کارتو هق بگو؟ 😭.
کوک: باشه فردا بیا همو ببینیم میام دنبالت باهات حرف دارم (سرد، نگران) 😐.
تهیونگ: باشه هق کاری هق نداری؟ 😭.
کوک واقعا نگرانش شده بود چون تهیونگ داشت از تموم وجودش گریه میکرد.
کوک: نه خداحافظ (سرد، نگران) 😬.
و قطع کرد
تهیونگ خیس شده بود و همینطور گریه میکرد که در اتاقش باز شد و جیسو امد تو بدو امد تو بالکن و داداششو بلند کرد برد تو اتاقش و پتو رو انداخت روش و شوفاژ اتاقو زیاد کرد و داداششو تو اغوشش گرفت و پشتشو اروم نوازش میکرد.
جیسو: اخه داداش من چرا خودتو اذیت میکنی اگه بخاطر منو جنیه بخدا منو جنی راضی نیستیم خودتو نابود کنی تروخدا گریه نکن داداش گلم من دورت بگردم منو جنی هر جایم که بریم بازم میاییم پیشت اصلا هروز میاییم پیشت فقط تو گریه نکن 🥺.
تهیونگ: دلم هق نمی خواد هق شما هق از هق پیشم هق برید 😭.
جیسو اروم تهیونگو خوابوند رو تخت پتو رو کشید روش و با جیمین لباسای داداششو عوض کرد بعد اروم موهای داداششو نوازش کرد تا تهیونگ از خستگی زیاد خوابش برد.
🌹پرش زمانی به صبح ساعت ۱٠🌹
تهیونگ با صدای زنگ گوشیش چشاشو باز کرد و گوشیشو برداشت بدون اینکه نگاه کنه کیه ایکن سبزو کشید.
تهیونگ: ها؟(با صدای گرفته) 😴.
کوک: ده دقیقه دیگه پایین منتظرتم دیر نک...(خواست ادامه حرفشو بزنه که تهیونگ قطعش کرد).
تهیونگ پاشد با دیدن ساعت چشاش گشاد شد پا تند کرد سمت حموم یه دوش پنج مینی گرفت امد بیرون و لباس مناسب تنش کرد و یه بالم لب زد بعد موهاشو شونه زد زیر چشاش گود افتاده بود از بس دیشب گریه کرده بود خلاصه با کرم پودر یکم از گودی چشاش کمرنگ شد ولی بازم معلوم بود هوفی کشید و اروم رفت بیرون اول رفت یه سری به خواهراش زد جنی خواب بود اما جیسو رفته بود بیرون، اروم رفت پایین درو باز کرد با دیدن ماشین جونگکوک نفس عمیقی کشید رفت در کمک راننده ماشینو باز کرد و اروم نشست.
کوک: چه عجب بهت یاد ندادن وقتی یکی حرف میزنه تلفنو روش قطع نکنی؟ (سرد) 🫤.
تهیونگ سرشو رو شیشه ماشین گذاشت.
تهیونگ: فقط برو حالم خوب نیست 🥺.
کوک که متوجه بغض تهیونگ شد نگرانش شد پس چیزی دیگه نگفت و ماشینو روشن کرد و حرکت کرد.
کوک یه آهنگ بی کلام اما غمگین گذاشت و همین باعث شد تهیونگ بغضش بشکنه و اشکاش سرازیر بشه یهو یاد بچگیاش افتاد.
🍃پرش زمانی به چند سال قبل 🍃
جنی: داداسی هق بادبادکم هق پاله هق شد 😭.(با لحنه بچگونه)
تهیونگ: گریه نکن خوشگل داداش خودم برات یکی دیگه درست میکنم 😊.
جنی: اخ جون ملسی داداسی (با لحن بچگونه) 😆.
تهیونگ: خواهش میکنم فسقلی من 🙂.
🧸فلش بک به حال 🧸
کوک متوجه حال تهیونگ شد بخاطر همین ماشینو زد کنار و دست تهیونگو کشید انداختش تو بغلش و اروم نوازشش میکرد تا آروم بشه.
کوک: هرچقدر میخوای گریه کن تا اروم بشی (سرد، نگران) 🫠.
تهیونگ هم فقط گریه میکرد. و کوک محکم تر بغلش میکرد.
ادامه دارد.......
خب خب خب چطور بود؟
تا پارت بعد بای توت فرنگیا 🛐🖐🏻😘⚡
تهیونگ همه ماجرا رو برای جیمین و یوری و جین تعریف کرد و حالا اونا نشسته بودن و فکر میکردن.
جیمین: دخترا شما مطمئنین عاشق شدین یا مثلا هوس نیست 🫤.
جیسو: یعنی چی؟ خب معلومه من عاشق اون دختر کیوت شدم اون قلب منو تصاحب کرده من میخوامش داداش 🥺.
تهیونگ: خیله خب فعلا چیزی نگو 🙄.
جنی: داداش حالت خوبه؟ 😐.
تهیونگ: ارهه من حالم خوبه 🥺.
یوری: مطمئنی تهیونگ حالت خوبه؟😔
تهیونگ اهوم ارهه 🥺.
جین: فکر نکنم 🫤.
تهیونگ دیگه طاقت نیاورد رفت طبقه بالا تو اتاقش درو بست و به محض ورودش به بالکن اشکاش سرازیر شد چرا؟ چون اون طاقت دوری خواهراشو نداشت اون میدونست که خواهراش دیگه بزرگ شدن و باید برای زندگیشون خودشون تصمیم بگیرن اون از بچگی با خواهراش بزرگ شده بود و یه روز نمی دیدشون دلش پرپر میشد، حالا دیگه کمتر خواهراشو میدید، داشت گریه میکرد که رعدو برق زد و بارون شروع شد.
تهیونگ: حتی هق اسمونم هق به هق حال هق من هق گریه هق میکنه 😭.
داشت همینطور گریه میکرد که موبایلش زنگ خورد موبایلشو درآورد با چشای اشکی به صفحه موبایلش نگاه کرد و اسم خرگوش مزاحم (یعنی جونگکوک) روی صفحه نمایان شد با اینکه دلش نمی خواست جواب بده اما اون باهاش قرار داد امضا کرده بود پس ایکن سبزو کشید.
کوک: تهیونگ؟(سرد) 🤨.
تهیونگ: هق الو 😭.
کوک: تهیونگ حالت خوبه؟(سرد، یکم نگران) 🫤.
تهیونگ: هق کارتو هق بگو؟ 😭.
کوک: باشه فردا بیا همو ببینیم میام دنبالت باهات حرف دارم (سرد، نگران) 😐.
تهیونگ: باشه هق کاری هق نداری؟ 😭.
کوک واقعا نگرانش شده بود چون تهیونگ داشت از تموم وجودش گریه میکرد.
کوک: نه خداحافظ (سرد، نگران) 😬.
و قطع کرد
تهیونگ خیس شده بود و همینطور گریه میکرد که در اتاقش باز شد و جیسو امد تو بدو امد تو بالکن و داداششو بلند کرد برد تو اتاقش و پتو رو انداخت روش و شوفاژ اتاقو زیاد کرد و داداششو تو اغوشش گرفت و پشتشو اروم نوازش میکرد.
جیسو: اخه داداش من چرا خودتو اذیت میکنی اگه بخاطر منو جنیه بخدا منو جنی راضی نیستیم خودتو نابود کنی تروخدا گریه نکن داداش گلم من دورت بگردم منو جنی هر جایم که بریم بازم میاییم پیشت اصلا هروز میاییم پیشت فقط تو گریه نکن 🥺.
تهیونگ: دلم هق نمی خواد هق شما هق از هق پیشم هق برید 😭.
جیسو اروم تهیونگو خوابوند رو تخت پتو رو کشید روش و با جیمین لباسای داداششو عوض کرد بعد اروم موهای داداششو نوازش کرد تا تهیونگ از خستگی زیاد خوابش برد.
🌹پرش زمانی به صبح ساعت ۱٠🌹
تهیونگ با صدای زنگ گوشیش چشاشو باز کرد و گوشیشو برداشت بدون اینکه نگاه کنه کیه ایکن سبزو کشید.
تهیونگ: ها؟(با صدای گرفته) 😴.
کوک: ده دقیقه دیگه پایین منتظرتم دیر نک...(خواست ادامه حرفشو بزنه که تهیونگ قطعش کرد).
تهیونگ پاشد با دیدن ساعت چشاش گشاد شد پا تند کرد سمت حموم یه دوش پنج مینی گرفت امد بیرون و لباس مناسب تنش کرد و یه بالم لب زد بعد موهاشو شونه زد زیر چشاش گود افتاده بود از بس دیشب گریه کرده بود خلاصه با کرم پودر یکم از گودی چشاش کمرنگ شد ولی بازم معلوم بود هوفی کشید و اروم رفت بیرون اول رفت یه سری به خواهراش زد جنی خواب بود اما جیسو رفته بود بیرون، اروم رفت پایین درو باز کرد با دیدن ماشین جونگکوک نفس عمیقی کشید رفت در کمک راننده ماشینو باز کرد و اروم نشست.
کوک: چه عجب بهت یاد ندادن وقتی یکی حرف میزنه تلفنو روش قطع نکنی؟ (سرد) 🫤.
تهیونگ سرشو رو شیشه ماشین گذاشت.
تهیونگ: فقط برو حالم خوب نیست 🥺.
کوک که متوجه بغض تهیونگ شد نگرانش شد پس چیزی دیگه نگفت و ماشینو روشن کرد و حرکت کرد.
کوک یه آهنگ بی کلام اما غمگین گذاشت و همین باعث شد تهیونگ بغضش بشکنه و اشکاش سرازیر بشه یهو یاد بچگیاش افتاد.
🍃پرش زمانی به چند سال قبل 🍃
جنی: داداسی هق بادبادکم هق پاله هق شد 😭.(با لحنه بچگونه)
تهیونگ: گریه نکن خوشگل داداش خودم برات یکی دیگه درست میکنم 😊.
جنی: اخ جون ملسی داداسی (با لحن بچگونه) 😆.
تهیونگ: خواهش میکنم فسقلی من 🙂.
🧸فلش بک به حال 🧸
کوک متوجه حال تهیونگ شد بخاطر همین ماشینو زد کنار و دست تهیونگو کشید انداختش تو بغلش و اروم نوازشش میکرد تا آروم بشه.
کوک: هرچقدر میخوای گریه کن تا اروم بشی (سرد، نگران) 🫠.
تهیونگ هم فقط گریه میکرد. و کوک محکم تر بغلش میکرد.
ادامه دارد.......
خب خب خب چطور بود؟
تا پارت بعد بای توت فرنگیا 🛐🖐🏻😘⚡
- ۲۲.۳k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط