عمو های من

p 3



چشم‌هام رو باز کردم. نور صبح از پنجره می‌تابید و یه حس آرامش عجیبی داشتم، انگار یه وزنه سنگین از روی دلم برداشته شده بود. صدای حرف زدن اعضا از پایین می‌اومد، ولی این بار لحن‌هاشون مثل دیشب نبود. بیشتر شبیه یه گفتگوی معمولی بود، نه غرغر.

لباس‌هام رو پوشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم. تهیونگ اونجا بود، داشت قهوه‌اش رو می‌نوشید. وقتی منو دید، یه لبخند گرم زد.

«صبح بخیر ا.ت. خوب خوابیدی؟»

لحنش فرق داشت. آروم‌تر، با یه جور مهربونی خاص که دیشب حسش کرده بودم.

بقیه اعضا هم با یه سلام خشک از کنارم رد شدن، ولی انگار دیگه اون نگاه‌های سرد قبلی رو نداشتن. شاید حرف‌های تهیونگ اثر کرده بود.

همون موقع که داشتم برای خودم یه لیوان آب می‌ریختم، تهیونگ آروم گفت:

«امروز هوا خوبه. اگه دوست داری، بعد از ناهار می‌تونیم یه سر بریم بیرون؟ یه هوایی بخوریم.»

من از فرصت استفاده کردم. لیوان آب رو گذاشتم و نزدیکش ایستادم.

«تهیونگ…»

چشم‌هاش رو بهم دوخت.

«می‌خواستم ازت تشکر کنم.»

یه لحظه چشم‌هاش گرد شد، انگار انتظار نداشت.

«برای چی؟»

«برای دیشب.»

یه لبخند کوچیک زدم.

«وقتی اون حرف‌ها رو زدن، خیلی ناراحت شدم. ولی حرف تو… و اون نگرانی تو نگاهت… باعث شد حس کنم تنها نیستم. ممنونم که هوامو داری.»

وقتی این حرف رو زدم، صورتش یه‌جور خاصی شد. انگار هم تعجب کرده بود، هم یه حس عمیق‌تر توی نگاهش بود.

«کاری نکردم ا.ت. تو هم جزئی از این خونه‌ای. نباید اجازه بدیم کسی ناراحتت کنه.»

دستش رو آروم گذاشت روی شونه‌ام. یه لمس کوتاه، اما گرم.

«حالا که حالت بهتره، بیا بریم یه هوایی بخوریم. شاید یه بستنی هم گرفتیم.»

با این حرفش، حس کردم لبخندم واقعی شد. اون لحظه، بین اون همه آدم، فقط نگاه مهربون تهیونگ بود که بهم حس امنیت می‌داد. و انگار تهیونگ هم داشت کم‌کم می‌فهمید این حسی که داره، شاید همون چیزی باشه که ازش فرار می‌کنه… اما در عین حال، دوستش داشت.بستنی رو که خوردم، یه کم حس بهتری داشتم. انگار یه جورایی سبک شده بودم. وقتی تهیونگ گفت بریم بیرون، تردید داشتم، ولی بعد گفتم چرا که نه. حداقل از اون فضای سنگین خونه دور می‌شدم.

لباسم رو عوض کردم و با تهیونگ رفتم بیرون. آفتاب عصرگاهی ملایم بود و یه نسیم خنک صورت رو نوازش می‌داد. داشتیم تو یه پارک کوچیک قدم می‌زدیم که پر بود از درختا و گل‌های رنگی.

«اینجا خیلی قشنگه، نه؟» تهیونگ گفت و دست‌هاش رو پشت سرش قلاب کرد. «گاهی وقتا لازمه آدم بیاد یه جای آروم، نفس تازه کنه.»

«آره، خیلی قشنگه.» جواب دادم و به گلدون‌های پر از گل‌های رز نگاه کردم. «راستش رو بخوای، بعد از دیشب، فکر نمی‌کردم دیگه بتونم لبخند بزنم.»

تهیونگ یه‌جوری نگاهم کرد که انگار داشت منو از نزدیک می‌دید. «من می‌دونستم حالت خوب می‌شه. تو قوی هستی.»

یه سکوت بینمون افتاد. فقط صدای پرنده‌ها و خنده‌ی بچه‌ها از دور می‌اومد.

«ولی…» ادامه دادم، «وقتی گفتی “کاری نکردم، تو جزئی از این خونه‌ای”، خیلی حس خوبی بهم داد. انگار داشتی بهم می‌گفتی که تنها نیستم.»

تهیونگ مکث کرد. به یه نیمکت چوبی که زیر یه درخت بزرگ بود، اشاره کرد. «بیا بشینیم.»

نشستیم و من به شاخه‌های پر از برگ درخت نگاه کردم.

«واقعاً هم همینطوره ا.ت.» تهیونگ گفت و صداش آروم‌تر از قبل بود. «هیچ‌کدوم از ما نباید باعث بشه احساس کنی تنهایی. مخصوصاً من.»

یه نگاه خاصی تو چشم‌هاش بود. انگار می‌خواست حرفی بزنه، ولی نمی‌تونست.

«تو…» صداش یه کم لرزید. «تو خیلی با بقیه فرق داری. یه جور سادگی و پاکی تو وجودت هست که… که خیلی خاصه.»

نمی‌دونستم چی بگم. سرخ شده بودم. این حرف‌ها خیلی صمیمی بود، بیشتر از اون چیزی که از یه عمو انتظار داشتم.

«من… نمی‌دونم چی بگم، تهیونگ. فقط… ممنونم.»

تهیونگ لبخند زد. یه لبخند تلخ و شیرین.

«نه، لازم نیست تشکر کنی. فقط… فقط یادت باشه که همیشه یکی هست که هوات رو داره.»

دستش رو گذاشت روی دست من که روی نیمکت بود. یه لمس کوتاه، ولی یهو دلم ریخت. انگار یه موج گرم از دستش اومد تو بدنم. سریع دستش رو برداشت، ولی نگاهش هنوز روی صورت من بود.

«راستی،» تهیونگ با عجله گفت تا شاید جو رو عوض کنه، «بستنی مورد علاقه‌ات چیه؟ دفعه بعد که اومدیم، حتماً برات می‌گیرم.»

«وانیلی.» گفتم و دوباره به درخت نگاه کردم، ولی قلبم داشت تند می‌زد.

اون شب، وقتی برگشتیم خونه، همه چیز آروم بود. ولی من حس می‌کردم یه اتفاقی افتاده. یه چیزی بین من و تهیونگ عوض شده بود. اون نگاه‌ها، اون حرف‌ها، اون لمس کوتاه… همه‌چیز داشت یه‌جور دیگه معنی می‌داد.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۶۲

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

dark life = 39

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

Scenario bts #سناریو "وقتی‌تو‌ماشین‌خوابت‌میبره" نامجون:مسیر...

پارت ۵۵خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پرده‌هایِ سنگینِ اتاقِ طب...

چند پارتی تهیونگ

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط