شب، سیاهیِ تمامعیارش را روی شهر انداخته بود. نورهای سئول
شب، سیاهیِ تمامعیارش را روی شهر انداخته بود. نورهای سئول مثل ستارههای افتاده از آسمان بودند، ولی برای او هیچ نوری نتوانسته بود تاریکی ذهنش را بشکافد.
در یک خانه بزرگ، در حومه شهر، تصمیمی گرفته شده بود که زندگی دو نفر را تغییر میداد. یک ازدواج اجباری، تنها برای اینکه دو خاندان بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند.
او، مرد جوانی با چشمهای سرد و صامت، اما دستهایی پر از خون بود. یکی از اعضای بالای خانواده مافیایی شهر. سکوت او ترسناکتر از هر حرفی بود. همه او را میشناختند. همه ازش میترسیدند. حتی پدرش با احترام با او صحبت میکرد.
اما وقتی او را دید، چیزی تو سرش بهم ریخت.
دختری خجالتی، با نگاهی که شبیه به باران بهاری بود. احساساتش خیلی راحت از چشمانش میریخت. هیچ چیز از دنیای سیاهی که واردش شده بود نمیدانست. فقط میدانست که نباید اینجا باشد.
روزهای اول زندگی مشترکشان، یه سکوت بود.
او سعی میکرد فاصله بگیرد.
او سعی میکرد نگذاره اتفاقی بیفتد.
ولی یه شب، همه چیز تغییر کرد.
وقتی وارد اتاقش شد، دید دختر داره روی تخت نشسته... و یه تیغ کوچک را تو دست داره.
چشماش شل شده بود.
لبتش لرزید.
او دوید داخل. تیغ رو از دستش گرفت.
هیچ حرفی نزد. فقط دستانش را گرفت و گفت:
"چرا؟"
اون سرش رو پایین انداخت. "من... من نمیتونم این زندگی رو تحمل کنم. نمیخوام اینجوری زندگی کنم."
اون سکوت کرد. بعد با صدایی آرام گفت:
"منم نمیخواستم تو زندگیت باشم. ولی الان هستم."
"تو نمیدونی چه اتفاقی داره میفته."
اون سرش را بلند کرد.
"چی؟"
"من... من دارم توی خودمو از دست میدم. از وقتی تو اومدی. من دیگه نمیتونم مثل قبل فکر کنم. نمیتونم ساده بگم 'فقط یه ازدواج عملی'."
اون گریه کرد.
"پس چرا میگی نه بهش؟ چرا نمیری ما رو جدا کنی؟"
"چون من ضعیف شدم. و نمیتونم بدون تو برم."
آن شب، اولین بار بود که دستان سفت و سخت یه مرد مافیا، دختری را به آغوش کشیدند. بدون ترس. بدون فشار. فقط با احساس.
روزهای بعد، مرد جوان با پدر و مادرش صحبت کرد.
"من با او ازدواج میکنم. نه به خاطر توافق. به خاطر خودمون."
پدرش اعتراض کرد.
"اون یه دختر ساده است!"
"من هم فقط یه مرد ساده میخوام بشم."
خانوادهها در آخر راضی شدن.
نه به خاطر احترام.
به خاطر اینکه هیچ وقت اون مرد سفت و سخت چنین سخنرانی نکرده بود.
و در یه روز سفید و آفتابی، در میان خانوادهها و دوستان، یه زوج ایستادند.
او با لباس سیاه و چشمهایی که سعی میکرد ناراحت نباشد.
او با لبخندی که اولین بار بود تو چهرهاش میدرخشید.
و وقتی دستانشان را گرفتند،
نه به عنوان یه معامله،
بلکه به عنوان یه قول واقعی،
فهمیدند که گاهی اوقات،
عشق از یه جای خیلی دور و تاریک شروع میشه...
ولی اگه صادقانه باشه،
همیشه به جایی روشن میرسه.
در یک خانه بزرگ، در حومه شهر، تصمیمی گرفته شده بود که زندگی دو نفر را تغییر میداد. یک ازدواج اجباری، تنها برای اینکه دو خاندان بتوانند قدرت بیشتری کسب کنند.
او، مرد جوانی با چشمهای سرد و صامت، اما دستهایی پر از خون بود. یکی از اعضای بالای خانواده مافیایی شهر. سکوت او ترسناکتر از هر حرفی بود. همه او را میشناختند. همه ازش میترسیدند. حتی پدرش با احترام با او صحبت میکرد.
اما وقتی او را دید، چیزی تو سرش بهم ریخت.
دختری خجالتی، با نگاهی که شبیه به باران بهاری بود. احساساتش خیلی راحت از چشمانش میریخت. هیچ چیز از دنیای سیاهی که واردش شده بود نمیدانست. فقط میدانست که نباید اینجا باشد.
روزهای اول زندگی مشترکشان، یه سکوت بود.
او سعی میکرد فاصله بگیرد.
او سعی میکرد نگذاره اتفاقی بیفتد.
ولی یه شب، همه چیز تغییر کرد.
وقتی وارد اتاقش شد، دید دختر داره روی تخت نشسته... و یه تیغ کوچک را تو دست داره.
چشماش شل شده بود.
لبتش لرزید.
او دوید داخل. تیغ رو از دستش گرفت.
هیچ حرفی نزد. فقط دستانش را گرفت و گفت:
"چرا؟"
اون سرش رو پایین انداخت. "من... من نمیتونم این زندگی رو تحمل کنم. نمیخوام اینجوری زندگی کنم."
اون سکوت کرد. بعد با صدایی آرام گفت:
"منم نمیخواستم تو زندگیت باشم. ولی الان هستم."
"تو نمیدونی چه اتفاقی داره میفته."
اون سرش را بلند کرد.
"چی؟"
"من... من دارم توی خودمو از دست میدم. از وقتی تو اومدی. من دیگه نمیتونم مثل قبل فکر کنم. نمیتونم ساده بگم 'فقط یه ازدواج عملی'."
اون گریه کرد.
"پس چرا میگی نه بهش؟ چرا نمیری ما رو جدا کنی؟"
"چون من ضعیف شدم. و نمیتونم بدون تو برم."
آن شب، اولین بار بود که دستان سفت و سخت یه مرد مافیا، دختری را به آغوش کشیدند. بدون ترس. بدون فشار. فقط با احساس.
روزهای بعد، مرد جوان با پدر و مادرش صحبت کرد.
"من با او ازدواج میکنم. نه به خاطر توافق. به خاطر خودمون."
پدرش اعتراض کرد.
"اون یه دختر ساده است!"
"من هم فقط یه مرد ساده میخوام بشم."
خانوادهها در آخر راضی شدن.
نه به خاطر احترام.
به خاطر اینکه هیچ وقت اون مرد سفت و سخت چنین سخنرانی نکرده بود.
و در یه روز سفید و آفتابی، در میان خانوادهها و دوستان، یه زوج ایستادند.
او با لباس سیاه و چشمهایی که سعی میکرد ناراحت نباشد.
او با لبخندی که اولین بار بود تو چهرهاش میدرخشید.
و وقتی دستانشان را گرفتند،
نه به عنوان یه معامله،
بلکه به عنوان یه قول واقعی،
فهمیدند که گاهی اوقات،
عشق از یه جای خیلی دور و تاریک شروع میشه...
ولی اگه صادقانه باشه،
همیشه به جایی روشن میرسه.
- ۵.۲k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط