تکپارتی
درِ اتاق تمرین رو محکم باز کرد.
صدای موزیک توی فضا میپیچید و اون… وسط سالن، با نفسهای بریده و موهای خیس از عرق، هنوز بیوقفه حرکت میکرد.
دستشو روی کمرش گذاشت.
— کیم نامجون! چند بار گفتم اینقدر وحشتناک تمرین نکن؟ حداقل قبلش یه پیام بده.
موزیک قطع شد.
آروم برگشت سمت صدا.
عرق روی خط فکش برق میزد و اون لبخند نصفهنیمهی مطمئنش نشست گوشه لبش.
— اوه؟ برای تمرین کردنم باید ازت اجازه بگیرم؟
چشماشو ریز کرد.
— دقیقاً. من مدیر برنامهتم. یادته؟ یا باید قرارداد رو قاب کنم بزنم رو دیوار؟
چند قدم اومد جلو.
قدمهاش آهسته… ولی نگاهش بیپروا.
انقدر نزدیک شد که دختر ناخودآگاه یه قدم عقب رفت.
لبخندش عمیقتر شد.
—فقط مدیر برنامهم؟
نفسش گیر کرد ولی صداشو صاف کرد.
— بله. دقیقاً فقط همون.
خم شد. فاصلهشون به چند سانتیمتر رسید.
صدای نفسهاش قاطی نفسهای دختر شد.
— پس چرا وقتی دیر جواب میدم، سه بار پشت سر هم زنگ میزنی؟
مکث کوتاهی کرد.
—چرا وقتی زیاد تمرین میکنم، اینطوری میریزی تو اتاق انگار دنیا تموم شده؟
قلبش یه لحظه خیانت کرد و محکم کوبید.
اخمش رو حفظ کرد.
—من مسئول سلامتتم. اگه از حال بری کی باید جمعوجورت
آروم و پیروزمند.
—یعنی باور کنم فقط به خاطر مسئولیته؟
نگاهش پایین افتاد روی ل*ب هاش، دوباره برگشت سمت چشماش.
—باور کنم از بغل کردن من خوشت نمیاد؟
حرصی نگاهش کرد.
—تو زیادی اعتماد به نفس داری، کیم نامجون.
یهویی مچ دستشو گرفت. نه محکم… ولی مطمئن.
کشیدش سمت آینهی بزرگ سالن.
تصویرشون توی انعکاس، بیش از حد صمیمی بود.
آروم گفت:
—ببین.
این بار شیطنتی تو نگاهش نبود. فقط جدیت.
فقط اون عمقی که همیشه موقع اجراهاش میدید.
— هر وقت میای دعوا کنی، چشمات برق میزنه. وقتی نگرانمی، ابروهات اینطوری جمع میشه…
انگشتش خیلی آروم نزدیک صورت دختر ایستاد، بدون اینکه
لمس کنه
_فکر میکنی من نمیفهمم؟
دختر اب دهنشو قورت داد و سکوت کرد.
پیشونیشو چسبوند به پیشونی دختر.
نفس گرمش روی صورتش نشست.
—من از کلکل کردنت خوشم میاد… چون پشتش دوست داشتنه.
صداش پایینتر شد.
—چون میدونم قلبتو قبل از اینکه خودت بفهمی، تسخیر کردم.
ضربان قلبش رسماً داشت لو میداد.
آروم گفت:
—زیاد مطمئن نباش، نامجونشی…
لبخند کجی زد.
—اعتراف نکن… مهم نیست.
نگاهش نرم شد.
—من هر روز حواسم بهت هست.دوباره مچتو میگیرم.
قبل از اینکه بتونه جواب بده، دستشو محکمتر گرفت و کشید وسط سالن.
انگشتاش هنوز تو دستش قفل بود.
برگشت، با اون نگاه شیطون ولی مطمئن:
—حالا که مدیر برنامهمی، بشین اونجا…
مکث کرد.
— و حواست فقط به من باشه. از وقتی تو اومدی، بیشتر از اینکه بخوام دنیا منو ببینه… میخوام تو منو ببینی.
شاید روی کاغذ، اون مدیر برنامهش بود…
ولی حقیقت این بود که پیوند بین قلبهاشون خیلی قبلتر از هر قراردادی، بیصدا امضا شده بود.
#تکپارتی #سناریو #فیک
صدای موزیک توی فضا میپیچید و اون… وسط سالن، با نفسهای بریده و موهای خیس از عرق، هنوز بیوقفه حرکت میکرد.
دستشو روی کمرش گذاشت.
— کیم نامجون! چند بار گفتم اینقدر وحشتناک تمرین نکن؟ حداقل قبلش یه پیام بده.
موزیک قطع شد.
آروم برگشت سمت صدا.
عرق روی خط فکش برق میزد و اون لبخند نصفهنیمهی مطمئنش نشست گوشه لبش.
— اوه؟ برای تمرین کردنم باید ازت اجازه بگیرم؟
چشماشو ریز کرد.
— دقیقاً. من مدیر برنامهتم. یادته؟ یا باید قرارداد رو قاب کنم بزنم رو دیوار؟
چند قدم اومد جلو.
قدمهاش آهسته… ولی نگاهش بیپروا.
انقدر نزدیک شد که دختر ناخودآگاه یه قدم عقب رفت.
لبخندش عمیقتر شد.
—فقط مدیر برنامهم؟
نفسش گیر کرد ولی صداشو صاف کرد.
— بله. دقیقاً فقط همون.
خم شد. فاصلهشون به چند سانتیمتر رسید.
صدای نفسهاش قاطی نفسهای دختر شد.
— پس چرا وقتی دیر جواب میدم، سه بار پشت سر هم زنگ میزنی؟
مکث کوتاهی کرد.
—چرا وقتی زیاد تمرین میکنم، اینطوری میریزی تو اتاق انگار دنیا تموم شده؟
قلبش یه لحظه خیانت کرد و محکم کوبید.
اخمش رو حفظ کرد.
—من مسئول سلامتتم. اگه از حال بری کی باید جمعوجورت
آروم و پیروزمند.
—یعنی باور کنم فقط به خاطر مسئولیته؟
نگاهش پایین افتاد روی ل*ب هاش، دوباره برگشت سمت چشماش.
—باور کنم از بغل کردن من خوشت نمیاد؟
حرصی نگاهش کرد.
—تو زیادی اعتماد به نفس داری، کیم نامجون.
یهویی مچ دستشو گرفت. نه محکم… ولی مطمئن.
کشیدش سمت آینهی بزرگ سالن.
تصویرشون توی انعکاس، بیش از حد صمیمی بود.
آروم گفت:
—ببین.
این بار شیطنتی تو نگاهش نبود. فقط جدیت.
فقط اون عمقی که همیشه موقع اجراهاش میدید.
— هر وقت میای دعوا کنی، چشمات برق میزنه. وقتی نگرانمی، ابروهات اینطوری جمع میشه…
انگشتش خیلی آروم نزدیک صورت دختر ایستاد، بدون اینکه
لمس کنه
_فکر میکنی من نمیفهمم؟
دختر اب دهنشو قورت داد و سکوت کرد.
پیشونیشو چسبوند به پیشونی دختر.
نفس گرمش روی صورتش نشست.
—من از کلکل کردنت خوشم میاد… چون پشتش دوست داشتنه.
صداش پایینتر شد.
—چون میدونم قلبتو قبل از اینکه خودت بفهمی، تسخیر کردم.
ضربان قلبش رسماً داشت لو میداد.
آروم گفت:
—زیاد مطمئن نباش، نامجونشی…
لبخند کجی زد.
—اعتراف نکن… مهم نیست.
نگاهش نرم شد.
—من هر روز حواسم بهت هست.دوباره مچتو میگیرم.
قبل از اینکه بتونه جواب بده، دستشو محکمتر گرفت و کشید وسط سالن.
انگشتاش هنوز تو دستش قفل بود.
برگشت، با اون نگاه شیطون ولی مطمئن:
—حالا که مدیر برنامهمی، بشین اونجا…
مکث کرد.
— و حواست فقط به من باشه. از وقتی تو اومدی، بیشتر از اینکه بخوام دنیا منو ببینه… میخوام تو منو ببینی.
شاید روی کاغذ، اون مدیر برنامهش بود…
ولی حقیقت این بود که پیوند بین قلبهاشون خیلی قبلتر از هر قراردادی، بیصدا امضا شده بود.
#تکپارتی #سناریو #فیک
- ۴۴.۲k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط