Anya x Damian پارت۳۷
اول صبح بود بارون نم نمک از آسمان خاکستری اوستانیا میبارید
همه تو کلاس بون و باهم حرف میزدن و منتظر بودن معلم بیاد تا کلاس شروع شه
امروز بکی نیومده بود برای همین تنها نشسته بود و از پشت پنجره به بیرون نگاه میکرد امیل و اوین هم مثلا با نگاه کردن به آنیا ازش محافظت میکردن🗿
آنیا تو حال خودش بود که دوباره سر و کله ی مایکل پیدا شد و نشست کنار آنیا و گفت:به پیشنهادم فکر کردی پرنسس؟
آنیا تو ذهنش:ای خدا چرا ولم نمیکنهههههههههههههه؟؟؟!!!؟! اصن چرا این وجود دارههههههههه؟؟!!
آنیا همونطور که به بیرون نگاه میکرد گفت:گفتم که یا با دوستام میرم یا با دامیان
مایکل خندید و گفت:با من بیشتر بهت خوش میگذره ها
مایکل به آنیا نزدیک تر شد و تو گوش آنیا گفت:نمیخوای انتخابتو عوض کنی عزیزم؟منو انتخاب کن پرنسسم
آنیا رو به مایکل برگشت و با عصبانیت گفت:بالا بری پایین بیای انتخاب من همیشه دامیانه!
مایکل:هوم باشه ولی من یه روزی دامیانو برای عروسیمون دعوت میکنم
آنیا خواست جواب مایکلو بده که یهو پشت سر مایکل، دامیانو دید که دست به سینه وایستاده آنیا هم با ناباوری تمام به دامیان خیره شده بود یهو دامیان دستشو روی شونه ی مایکل گذاشت و خم شد و تو گوشش گفت :همین الان ازین جا بلند شو!
مایکل برگشت و گفت:میبینم اومدی که مثل مردا باهم رو در رو شیم
دامیان تو ذهنش:اون موقع که با لگد اومدم تو صورتت دهنتو سرویس کردمو حسابتو گذاشتم کف دستت بست نبود؟
دامیان:من وقت آدمایی مثل تو رو ندارم چه برسه بخوام باهات درگیر بشم حالا هم سریع بلند شو( جوننننن ددی🗿🎀)
مایکل نیششو بیشتر باز کرد و گفت:اگه بلند نشم چی؟
دامیان:مثله اینکه یادت رفته بهت چی گفته بودم ولی اشکال نداره دوباره میگم کافیه فقط یه بشکن بزنم تا همه ی اون سرمایه ها و اون شرکت کوچیکی که خودت و خوانوادت دارین دود شه بره هوا
مایکل لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت:تو که خودت هیچی نداری! تنها چیزیم که بلدی اینه که منو با پولای بابات بترسونی!
دیگه چیزی نمونده بود تا دامیان حسابی عصبانی بشه و از کوره در بره و داغ کنه ولی خیلی خونسرد جواب داد:مطمعن باش که منم سرمایه های خودم و آدمای خودمو دارم و برای به آتیش کشیدن زندگی تو هیچ نیازی به پدرم ندارم اگرم تا ۳ ثانیه ی دیگه ازین جا بلند نشی مطمعن باش که پشیمونت میکنم!
مایکل:خوب چطوره سر آنیا شرط ببندیم؟ هوم؟
دیگه دامیان صبرش تموم شد و از کوره در رفت و یهو دستشو محکم به میز کوبوند و کل کلاس یهو ساکت شد و همه ی چشم ها به دامیان دوخته شدن و بعد یه مکث کوتاه دامیان با صدای خش دار و بلندی گفت:من سر چیزی که تا ابد مال خودمه قمار نمیکنم!(ددی عه چیز....برادر عصبانی شده است👍🗿🎀)
مایکل با همون لبخند تمسخر آمیز گفت:هه بازی خیلی وقته که شروع شده لرد دامیان
مایکل بلند شد و رفت سر جای خودش نشست دامیان دندوناشو به هم میفشرد و هنوز دستش روی میز بود و کمرش هم خم بود
آنیا که هول شده بود و میخواست همه چیو عادی سازی کنه دست دامیانو گرفت و با خوش رویی گفت:بسه دیگه چقد میخوای اینجوری بمونی؟ الان خشک میشیا!بیا برام تعریف کن بگو چه اتفاقایی افتاد زود باش(≡^∇^≡)
صدای آنیا کافی بود تا سکوت ناجور کلاس رو بشکنه و آتش شعله ور دامیان رو خاموش کنه
دامیان:باشه عزیزم
همه تو کلاس بون و باهم حرف میزدن و منتظر بودن معلم بیاد تا کلاس شروع شه
امروز بکی نیومده بود برای همین تنها نشسته بود و از پشت پنجره به بیرون نگاه میکرد امیل و اوین هم مثلا با نگاه کردن به آنیا ازش محافظت میکردن🗿
آنیا تو حال خودش بود که دوباره سر و کله ی مایکل پیدا شد و نشست کنار آنیا و گفت:به پیشنهادم فکر کردی پرنسس؟
آنیا تو ذهنش:ای خدا چرا ولم نمیکنهههههههههههههه؟؟؟!!!؟! اصن چرا این وجود دارههههههههه؟؟!!
آنیا همونطور که به بیرون نگاه میکرد گفت:گفتم که یا با دوستام میرم یا با دامیان
مایکل خندید و گفت:با من بیشتر بهت خوش میگذره ها
مایکل به آنیا نزدیک تر شد و تو گوش آنیا گفت:نمیخوای انتخابتو عوض کنی عزیزم؟منو انتخاب کن پرنسسم
آنیا رو به مایکل برگشت و با عصبانیت گفت:بالا بری پایین بیای انتخاب من همیشه دامیانه!
مایکل:هوم باشه ولی من یه روزی دامیانو برای عروسیمون دعوت میکنم
آنیا خواست جواب مایکلو بده که یهو پشت سر مایکل، دامیانو دید که دست به سینه وایستاده آنیا هم با ناباوری تمام به دامیان خیره شده بود یهو دامیان دستشو روی شونه ی مایکل گذاشت و خم شد و تو گوشش گفت :همین الان ازین جا بلند شو!
مایکل برگشت و گفت:میبینم اومدی که مثل مردا باهم رو در رو شیم
دامیان تو ذهنش:اون موقع که با لگد اومدم تو صورتت دهنتو سرویس کردمو حسابتو گذاشتم کف دستت بست نبود؟
دامیان:من وقت آدمایی مثل تو رو ندارم چه برسه بخوام باهات درگیر بشم حالا هم سریع بلند شو( جوننننن ددی🗿🎀)
مایکل نیششو بیشتر باز کرد و گفت:اگه بلند نشم چی؟
دامیان:مثله اینکه یادت رفته بهت چی گفته بودم ولی اشکال نداره دوباره میگم کافیه فقط یه بشکن بزنم تا همه ی اون سرمایه ها و اون شرکت کوچیکی که خودت و خوانوادت دارین دود شه بره هوا
مایکل لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت:تو که خودت هیچی نداری! تنها چیزیم که بلدی اینه که منو با پولای بابات بترسونی!
دیگه چیزی نمونده بود تا دامیان حسابی عصبانی بشه و از کوره در بره و داغ کنه ولی خیلی خونسرد جواب داد:مطمعن باش که منم سرمایه های خودم و آدمای خودمو دارم و برای به آتیش کشیدن زندگی تو هیچ نیازی به پدرم ندارم اگرم تا ۳ ثانیه ی دیگه ازین جا بلند نشی مطمعن باش که پشیمونت میکنم!
مایکل:خوب چطوره سر آنیا شرط ببندیم؟ هوم؟
دیگه دامیان صبرش تموم شد و از کوره در رفت و یهو دستشو محکم به میز کوبوند و کل کلاس یهو ساکت شد و همه ی چشم ها به دامیان دوخته شدن و بعد یه مکث کوتاه دامیان با صدای خش دار و بلندی گفت:من سر چیزی که تا ابد مال خودمه قمار نمیکنم!(ددی عه چیز....برادر عصبانی شده است👍🗿🎀)
مایکل با همون لبخند تمسخر آمیز گفت:هه بازی خیلی وقته که شروع شده لرد دامیان
مایکل بلند شد و رفت سر جای خودش نشست دامیان دندوناشو به هم میفشرد و هنوز دستش روی میز بود و کمرش هم خم بود
آنیا که هول شده بود و میخواست همه چیو عادی سازی کنه دست دامیانو گرفت و با خوش رویی گفت:بسه دیگه چقد میخوای اینجوری بمونی؟ الان خشک میشیا!بیا برام تعریف کن بگو چه اتفاقایی افتاد زود باش(≡^∇^≡)
صدای آنیا کافی بود تا سکوت ناجور کلاس رو بشکنه و آتش شعله ور دامیان رو خاموش کنه
دامیان:باشه عزیزم
- ۱۱.۲k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط