صحنه; پارت نهم
خودش را از آغوش پتینسون بیرون میکشد«باید بیرون بیاریمش» میدود و هر دو از صحنه خارج میشوند
...
نمایش به پایان رسیده بود بازیگران مثل همیشه روی صحنه اومدند و تعظیم کردند پتینسون نگاهم کرد و لبخند کمرنگی زد و من در جوابش نگاه بی روحم را نثارش کردم بازگران به پشت صحنه رفتند و تماشا چی ها در حال ترک سالن بودند و سالن خالی شده بود، از جا بلند شدم و روی صحنه رفتم آرام پرده را کنار زدم و وارد پشت صحنه شدم آدم ها پریشان این ور اون ور میرفتند و صدای همهمه کل اتاق را پر کرده بود زنی بهم بر خورد میکند خودم را جمع میکنم«ا ببخشید» برای اینکه چیزی گفته باشم اضافه میکنم«عالی بازی کردی» زن لبخندی میزند«از عوامل پشت صحنه بودم!» و سمت آینه میرود فردی از آن ور فریاد میزند«کریس، بیا اینجا» صدای که از همه بهم نزدیک تر بود از جا می پرانتم
-تازه وارد
برمیگردم به سمت صدا، پتینسون پشتم ایستاده بود حوله را به صورت خیسش میکشد«شرمنده، الان میارمشون تو برو بشین» لحنش عذاب دهنده بود چیزی نمیگویم و از پشت صحنه بیرون میروم سالن خالی خالی بود، لبه صحنه مینشینم و به صندلی های خالی خیره میشوم چند دقیقه میگذردتا صدای قدم هایش را از پشتم میشنوم کنارم میشند و کاغذ هارا روی پایم میگذارد نگاهی به کاغذ ها می اندازم
میگوید«چطور بود؟» در حالی که نگاهم به کاغذ هاست میگویم«دروغ بود» چند لحظه سکوت میکند و ادامه میدهد
-چی دروغ بود؟
-آتیش سوزی نمیتونه انقدر عاشقانه باشه
-مشکلش کجاست؟
-آتیش سوزی اون چنتا شعله ای که برای چند دقیقه اطرافت رو گرفته بودن نیست
-متوجه نیمشم
لحنم تند تر میشود نگاهم را از روی کاغذ ها بر میدارم و توی چشمانش زل میزنم«تاحالا شده در حالی که از دود نمیتونی نفس بکشی و اطرافت رو ببینی با چشمای اشک آلود عزیزت مواجه شی؟ چشمایی که دارن التماست میکنن تا کمکشون کنی و تو با شعلهای نارنجی و آبی احاطه شدی که همه چیز رو دارن می بلعن و تا سقف بالا میرن»نفسم حلقه موی روی صورتش را تکان میدهد«تو این شرایط فرصتی برای این نیست که بگی آه عزیزم منم دوست دارم!» صدایم می لرزد از جا بلند میشوم و او هم بلند میشود جلو میروم یقه اش را میگیرم فریاد خفه ام توی سالن خالی میپچد«تا حالا شده نتونی برای اخرین بار محبوبت رو در آغوش بگیری چون تنها چیزی که برات ازش یه ارث مونده ذرات خاکستره شده اش؟» نفس عمقی میکشم و دستم را روی صورتم میکشم یقه اش را ول میکنم اشک از چشم چپم روی گونه ام فرود می آید میخندم و زمزمه میکنم«اصلا تاحالا خاکستر رو بغل کردی؟» آرام سر تکان میدهم و شانه بالا می اندازم«فکر نمیکنم»...
...
نمایش به پایان رسیده بود بازیگران مثل همیشه روی صحنه اومدند و تعظیم کردند پتینسون نگاهم کرد و لبخند کمرنگی زد و من در جوابش نگاه بی روحم را نثارش کردم بازگران به پشت صحنه رفتند و تماشا چی ها در حال ترک سالن بودند و سالن خالی شده بود، از جا بلند شدم و روی صحنه رفتم آرام پرده را کنار زدم و وارد پشت صحنه شدم آدم ها پریشان این ور اون ور میرفتند و صدای همهمه کل اتاق را پر کرده بود زنی بهم بر خورد میکند خودم را جمع میکنم«ا ببخشید» برای اینکه چیزی گفته باشم اضافه میکنم«عالی بازی کردی» زن لبخندی میزند«از عوامل پشت صحنه بودم!» و سمت آینه میرود فردی از آن ور فریاد میزند«کریس، بیا اینجا» صدای که از همه بهم نزدیک تر بود از جا می پرانتم
-تازه وارد
برمیگردم به سمت صدا، پتینسون پشتم ایستاده بود حوله را به صورت خیسش میکشد«شرمنده، الان میارمشون تو برو بشین» لحنش عذاب دهنده بود چیزی نمیگویم و از پشت صحنه بیرون میروم سالن خالی خالی بود، لبه صحنه مینشینم و به صندلی های خالی خیره میشوم چند دقیقه میگذردتا صدای قدم هایش را از پشتم میشنوم کنارم میشند و کاغذ هارا روی پایم میگذارد نگاهی به کاغذ ها می اندازم
میگوید«چطور بود؟» در حالی که نگاهم به کاغذ هاست میگویم«دروغ بود» چند لحظه سکوت میکند و ادامه میدهد
-چی دروغ بود؟
-آتیش سوزی نمیتونه انقدر عاشقانه باشه
-مشکلش کجاست؟
-آتیش سوزی اون چنتا شعله ای که برای چند دقیقه اطرافت رو گرفته بودن نیست
-متوجه نیمشم
لحنم تند تر میشود نگاهم را از روی کاغذ ها بر میدارم و توی چشمانش زل میزنم«تاحالا شده در حالی که از دود نمیتونی نفس بکشی و اطرافت رو ببینی با چشمای اشک آلود عزیزت مواجه شی؟ چشمایی که دارن التماست میکنن تا کمکشون کنی و تو با شعلهای نارنجی و آبی احاطه شدی که همه چیز رو دارن می بلعن و تا سقف بالا میرن»نفسم حلقه موی روی صورتش را تکان میدهد«تو این شرایط فرصتی برای این نیست که بگی آه عزیزم منم دوست دارم!» صدایم می لرزد از جا بلند میشوم و او هم بلند میشود جلو میروم یقه اش را میگیرم فریاد خفه ام توی سالن خالی میپچد«تا حالا شده نتونی برای اخرین بار محبوبت رو در آغوش بگیری چون تنها چیزی که برات ازش یه ارث مونده ذرات خاکستره شده اش؟» نفس عمقی میکشم و دستم را روی صورتم میکشم یقه اش را ول میکنم اشک از چشم چپم روی گونه ام فرود می آید میخندم و زمزمه میکنم«اصلا تاحالا خاکستر رو بغل کردی؟» آرام سر تکان میدهم و شانه بالا می اندازم«فکر نمیکنم»...
- ۱۲.۶k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط