{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یک امگای شیرین من 🌷

پارت یک امگای شیرین من 🌷

ویو جونکوک :

امروز صبح بلند شدم و رفتم ی ۱۵ دقیقه ای حموم و بعدش لباس مورد نظر رو پوشیدم که یک بگ مشکی و تیشرت لش بود و بعد زنگ زدم به جیمین

صحبت جیمین و جونکوک :

& ســـلاممم چه عجب یادی از مــا کردی
- سلام جوجه، آمده شو دارم میام دنبالت
& واسه چی ؟؟
ـ حوصلم سر رفته دارم میام زود آمده شو
& باشهه خنگول
ـ خدافظ
& بای بای

پایان مکالمه

جونکوک رفت طبقه پایین پیش خانواده

ـ سلاممم مامان
/ سلام عزیزم
ـ بابا کجاست ؟
/ تو حال اتفاقاً کارت هم داره برو پیشش
ـ باشه

ـ باباااا سلامم
@ سلام خوشگلم ، کجا لباس پوشیدی خوشگل کردی
ـ دارم میرم دنبال جیمین
@ آها حالا که حرف جیمین اومد باید ی چیزی بهت بگم
ـ بگو می‌شنوم
@ ببین من و مامانت در این موضوع خیلی فکر کردیم من با بابای جیمین صحبت کردم قرار شد شما دوتا رو ببریم به یه دانشگاه خواص که جدید تاسیس شده نظرت چیه ؟
ـ چرا خوب ؟
@ چون شما دوتا اصلا به درس اهمیت نمیدید و چه بهتر که برین اونجا تا شاید سر عقل اومدین !
ـ باباااا
@ مخالفت نشنوم همین که گفتم !
ـ خیلی خوب من دیگه میرم خداحافظ
@ خدافظ مراقب خودتون باشین و اینکه تا ۹ خونه باش
ـ تا ۱۱ باشه ؟؟
@ نه تا ۹
ـ اوفف باشههه حداقل تا ۱۰ و نیم
@ پس ۱۰ خونه باش
ـ خیلی خوبببب
@ خدافظ
ـ بای

جونکوک رفت دنبال جیمین
ویو پایین خونه جیمین :
جونکوک :
وایی چرا این نمیاد
بوق..بوق..( مثلاً صدای گوشی بود )
& بلههه
ـ بیا دیگهههه زیر پام علف سبز شد
& اومدممم
۷ دقیقه بعد
& سلامم
ـ مردم بابا چرا آنقدر طول کشید !!؟
& خب دیگه اینقدر قر نزن بریم رستوران که مردم از گشنگی
ـ گشنه
& خفهه باباااا
ـ آهنگ بزار
& اوکی
ـ میگم بابات باهات حرف زد ؟
& اره درباره دانشگاه دیگه نه ؟
ـ آه ( اه نامیده گی بود ) آره همون دانشگاه
& اوهوم
ـ نظرت؟
& والا نمی‌دونم فقط تحمل میکنم
ـ عالیه
& کی هست
ـ دو هفته بعد اولین روز مونه
& فاک..
ـ اره جانم قراره ب.گ.ا بریم
& عالیه
ـ اهوم

رسیدن رستوران:
ـ چی میخوری ؟
& برگر و جاجانگمیون با کیمچی
ـ نمیری
& نگران من نباش ، حالا زود سفارش بده تا تو رو نخوردم
ـ خاا
& نام..نام.. ( صدای خوردن ) چه خوشمزه ست
ـ اره خیلی

ـ خب نظرت چیه بریم شهربازی امگا کوچولو
& من کوچولو نیستم تویی ( اخم کیوت کرد ) ، و اینکه ارعهه بریم
ـ 😂 باشه
رسیدن شهربازی و کلی وسیله سوار شدن
ـ وایی مردم ساعت ۹ و ۲۷ دقیقس بدو بریم بابام گفت تا۱۰ خونه باشم
& اوکی بریم

ـ خداحافظ کوچولو
& بای بای نینی
دیدگاه ها (۵)

Iove and the moonPart32یونا: مامان من دیگه میرم خونه خدا نگه...

پارت 48,🌷 ویو آترفتم سمت داییم و گفتم:آت:ـ داییییی! 🥺💜دایی:ـ...

برادر ناتنی من Part6جونکوک آره ( بم رو بغل می‌کنه و میاره ) ...

#میکاپ_آرتیست_من

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

+وات آنجل (علامت آنجل با&)&وای نمیدونی دلم واست چقدر تنگ شد...

Part38+سلام _سلام خوش اومدی بیا بشین نیلا رو صندلی نشستو علا...

پارت ۳ ( آسانسور عشق ) تا رسیدم تهیونگ دم در منتظرم بود ــ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط