The Remains of Love

The Remains of Love
پارت اول
ساعت حدود هشت صبح بود. ات روی مبل نشسته بود و با گوشی‌اش ور می‌رفت.
صدای باز شدن در اتاق خواب اومد. یونگی با موهای نامرتب و چشم‌های خواب‌آلود بیرون اومد.
«از کی بیداری؟»
«یه ساعتی می‌شه.»
«چرا بیدارم نکردی؟»
«دیشب تا دیر وقت بیدار بودی دلم نیومد.»
یونگی لبخند کوچیکی زد و به سمت آشپزخونه رفت.
«صبحونه خوردی؟»
«نه، منتظر تو بودم.»
«پس امروز خودم صبحونه درست می‌کنم.»
ولی زندگی با مین یونگی همیشه همین‌قدر ساده و دوست‌داشتنی بود. شاید اون آدمی نبود که مدام از احساساتش حرف بزنه، اما ات خوب می‌دونست چقدر دوستش داره.
سه سال از شروع رابطه‌شون می‌گذشت. توی این مدت به چیزهای کوچیکی عادت کرده بودن؛ قهوه خوردن‌های صبحگاهی، فیلم دیدن‌های شبانه و حتی بحث‌های کوچیک
یونگی با وجود مشغله‌های کاریش همیشه سعی می‌کرد برای ات وقت بذاره.
بعضی شب‌ها یونگی تا دیروقت توی استودیو می‌موند و بعضی روزها به خاطر برنامه‌های کاریش نمی‌تونستن همدیگه رو ببینن.
اما همیشه یه چیزی بینشون وجود داشت که باعث می‌شد فاصله‌ها کمتر به چشم بیان.
اعتماد.
عصر همون روز، یونگی روی مبل نشسته بود و لپ‌تاپش رو بررسی می‌کرد. ات هم کنارش مشغول دیدن یه فیلم بود.
«یونگی؟»
«جانم؟»
«آخر هفته برنامه داری؟»
یونگی بدون اینکه سرش رو بلند کنه جواب داد:
«نه چطور؟»
«می‌خواستم بریم بیرون.
یونگی به سمتش برگشت.
«کجا دوست داری بریم؟»
«نمی‌دونم. یه جای قشنگ، فقط خودمون دوتا.»
یونگی لبخند زد.
«باشه. این آخر هفته مال توئه.»
ات با خوشحالی خودش رو بهش نزدیک کرد.
«قول؟»
یونگی دستش رو جلو آورد و انگشت کوچیکش رو به انگشت ات گره زد.
«قول»
چند دقیقه بعد تلفن یونگی زنگ خورد. اسم یکی از همکارهاش روی صفحه افتاده بود.
تماس رو جواب داد و بعد از چند لحظه از جاش بلند شد و به سمت بالکن رفت.
ات همچنان مشغول تماشای فیلم بود و توجه زیادی به مکالمه نداشت.
وقتی تماس تموم شد، یونگی برگشت و دوباره کنار ات نشست.
«کار بود؟»
«آره، یکی از همکارام بود. یه موضوع کاری داشت.»
..
چند روز بعد، یونگی برای ضبط موسیقی به استودیو رفته بود.
ات هم توی خونه مشغول مرتب کردن وسایل بود که تصمیم گرفت بهش پیام بده.
«دلم برات تنگ شده. کی برمی‌گردی؟»
چند دقیقه گذشت و پیام یونگی اومد
«احتمالاً دیر میام. منتظرم نمون، شام بخور.»
ات لبخندی زد و نوشت:
«باشه. مراقب خودت باش.»
اما برخلاف چیزی که یونگی گفته بود، ات شام نخورد.
#مین_یونگی
#چند_پارتی_درخواستی
دیدگاه ها (۰)

چندپارتی یونگی (درخواستی)

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

رمان دختر خاص ماشین جلوی در خونهٔ جیمین نگه داشت. ات با خستگ...

Last leaves/رمان جیمین

درخواستی

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

پارت ۱۶: پایانِ داستان… و شروعِ یک زندگیغروب بود. آسمون رنگِ...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط