📝

📝

پدر زحمتکش در دمای 50 درجه سخت مشغول کار کردن بود.
و پسر 26 ساله اش بی توجه، غرق در فضای مجازی این پست را گذاشت:
" بسلامتی همه ی پدرا... "

مادر از 5 صبح بیدار شده بود و مشغول کار های خانه.
ولی دخترش ساعت 2 ظهر از خواب بیدار شد و چند ساعت بعد درفضای مجازی پست گذاشت:
" همه ی هستی ام مادر"
در همان لحظه مادر وارد اتاق دختر شد. دختر فریاد زد:
" هزار بار بهت گفتم بی اجازه نیا تو اتاقم، نمی فهمی ؟؟؟ "
راستی، پست دختر کلی لایک خورد ..

مرد تابلوی خاتم کاری شده زیبایی را که خریده بود، روی دیوار نصب کرد...
همسرش گفت:
" حال برادرت را که بیمار است پرسیده ای...؟ "
مرد با عصبانیت گفت:
" الان حوصله ندارم"

راستی! روی تابلو نوشته بود:
"بیا تا قدر یکدیگر بدانیم..."

راستی! هیچ فکر کرده ایم که شعار هایمان در دنیای مجازی، چقدر به رفتارمان در فضای حقیقی شباهت دارند ؟؟!

کاش آدمها میتونستن همان چیزی که در زندگی حقیقی است نشون بدن...
دیدگاه ها (۱)

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 23بیمارستان قدیمی سئول ـ ساعت ۱۰ صب...

**Part *_شرکت_هر پنج نفرشون در شرکت قدم برمی‌داشتن و کارکنان...

Dark hearth

THE FIRST KISSPART: 2&: ببین من الان کارم به تو بستگی داره ی...

......پارت. دوازدهم......

واکیا و دوست دختر لجبازش

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_8فصل...

وقتی دوست برادرت بود و قرار بود برین سفر#پارت_3همونطور که تو...

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود.پی...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} + مگه یادت رفته تو اتاق بهت چی گفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط