فیک ازدواج اجباری(پارت۲۰)
FORCED MARRIAGE 20
ساعت ۹ صبح بود.
نور گرم خورشید از لابهلای پردهها خزید و روی صورتش نشست.
بوی قهوه تازه فضای خونه رو پر کرده بود.
عطری که خواب رو از سرش پروند و بینیشو قلقلک داد.
با موهای بههمریخته و پلکایی که به زور باز شده بود، از اتاق بیرون اومد و به سمت سالن رفت.
همون لحظه نگاهش گیر کرد.
انگار زمان متوقف شده بود.
به کل جزئیاتش خیره شد.
جونگکوک پشت جزیره آشپزخونه نشسته بود.
با یه پیراهن سفید که دوتا از دکمههای بالاش باز بود و گردن خوشتراشش و سفیدشو در معرض نور خورشید قرار میداد.
چشماش به سمت خط فکش رفت.
علاوه بر گردنش،نور خورشید خط فک تیزش رو هم به نمایش گذاشته بود.
موهای مشکی و کمی بلندش به طور منظمی روی پیشونی و گونههاش افتاده بود.
یه دستش دور فنجون قهوه حلقه شده بود و نگاه عمیقش به صفحه لپتاپ خیره بود.
به این فکر میکرد که"چطور یک نفر میتونه اینقدر خیره کننده باشه؟اونم ساعت ۹ صبح"
بیاختیار لبخندی روی لبش نشست و برای پنهان کردن تپش قلبش با پررویی گفت:
ا/ت: خوشتیپ کردی.
(ادمین: خوشتییییییییپ😂🤌🏻)
جونگکوک سرشو کمی بلند کرد.
پوزخند همیشگیش گوشه لبش نشست.
با حرکتی آهسته دستشو به سمت یقه باز پیراهنش برد و گفت:
جونگکوک: همیشه بودم و هستم.
با خنده کوتاهی گفت:
ا/ت: بله بله.
از کنارش گذشت تا بره سراغ یخچال تا یه چیزی بخوره.
اما درست وقتی دستش روی دستگیره نشست، بوی اشنایی توی هوا پیچید.
بوی عطر جونگکوک.
نفس عمیقی کشید و عطرشو به سمت ریه هاش هدایت کرد.
بیاختیار مکث کرد. قلبش لرزید.
با تردید گفت:
ا/ت: این کدوم عطرته؟
جونگکوک لبخندشو عمیقتر کرد.
همونطوری که به صفحه لپتاپ خیره شده بود،بدون اینکه سرشو بالا بگیره،به دختر خیره شد و لب زد:
جونگکوک: خوشت اومده؟ همون همیشگیه.
ا/ت:نه فقط حس میکنم...
خواست حرفشو ادامه بده اما با یادآوری اتفاق دیشب، کلمات توی گلوش گره خورد.
انگار حصاری توی گلوش کشیده شد تا حرفی از دهنش در نیاد.
جونگکوک سرشو کمی کج کرد و با صدای بمش پرسید:
جونگکوک: حس میکنی چی؟
سعی کرد عادی باشه ولی موفق نشد.
ا/ت: عام… هیچی هیچی.
جونگکوک طوری که به روی خودش نیاره، یه کوکی برداشت، گاز زد و گفت:
جونگکوک: راستی… کوکیا خیلی خوشمزه شدن.
میدونست اگه حتی چند ثانیهی دیگه بمونه، نگاهش لو میده که ذهنش کجاست.
و همینطور میدونست وقتی بره توی اتاقش تا ساعت ها قرار نیست بیاد بیرون.
پس برای اینکه از گرسنگی تلف نشه، سریع ظرف کوکیایی رو که دیشب درست کرده بود، از دست جونگکوک کشید و تقریبا فرار کرد.
در اتاق رو بست و تکیه داد.
اما بوی عطرش هنوز توی مشامش بود...
بویی که با رد خفیفی از الکل قاطی شده بود.
با خودش زمزمه کرد:
چطور هنوز اینقدر بوش مونده؟
چنددقیقه پیش رو مرور کرد.
"پیراهن سفید جونگکوک"
همونه… همون پیراهن دیشبه.
جونگکوکی که به کوچیکترین چیزا دقت میکنه، چطور بوی الکل رو حس نکرده؟
یا شاید حس کرده و با عطرش خواسته پنهونش کنه…
اصلا یادشه دیشب چه اتفاقی افتاده؟
ادامه دارد...
شرط پارت بعد:
۱۳ تا لایک
۱۰ تا کامنت
ساعت ۹ صبح بود.
نور گرم خورشید از لابهلای پردهها خزید و روی صورتش نشست.
بوی قهوه تازه فضای خونه رو پر کرده بود.
عطری که خواب رو از سرش پروند و بینیشو قلقلک داد.
با موهای بههمریخته و پلکایی که به زور باز شده بود، از اتاق بیرون اومد و به سمت سالن رفت.
همون لحظه نگاهش گیر کرد.
انگار زمان متوقف شده بود.
به کل جزئیاتش خیره شد.
جونگکوک پشت جزیره آشپزخونه نشسته بود.
با یه پیراهن سفید که دوتا از دکمههای بالاش باز بود و گردن خوشتراشش و سفیدشو در معرض نور خورشید قرار میداد.
چشماش به سمت خط فکش رفت.
علاوه بر گردنش،نور خورشید خط فک تیزش رو هم به نمایش گذاشته بود.
موهای مشکی و کمی بلندش به طور منظمی روی پیشونی و گونههاش افتاده بود.
یه دستش دور فنجون قهوه حلقه شده بود و نگاه عمیقش به صفحه لپتاپ خیره بود.
به این فکر میکرد که"چطور یک نفر میتونه اینقدر خیره کننده باشه؟اونم ساعت ۹ صبح"
بیاختیار لبخندی روی لبش نشست و برای پنهان کردن تپش قلبش با پررویی گفت:
ا/ت: خوشتیپ کردی.
(ادمین: خوشتییییییییپ😂🤌🏻)
جونگکوک سرشو کمی بلند کرد.
پوزخند همیشگیش گوشه لبش نشست.
با حرکتی آهسته دستشو به سمت یقه باز پیراهنش برد و گفت:
جونگکوک: همیشه بودم و هستم.
با خنده کوتاهی گفت:
ا/ت: بله بله.
از کنارش گذشت تا بره سراغ یخچال تا یه چیزی بخوره.
اما درست وقتی دستش روی دستگیره نشست، بوی اشنایی توی هوا پیچید.
بوی عطر جونگکوک.
نفس عمیقی کشید و عطرشو به سمت ریه هاش هدایت کرد.
بیاختیار مکث کرد. قلبش لرزید.
با تردید گفت:
ا/ت: این کدوم عطرته؟
جونگکوک لبخندشو عمیقتر کرد.
همونطوری که به صفحه لپتاپ خیره شده بود،بدون اینکه سرشو بالا بگیره،به دختر خیره شد و لب زد:
جونگکوک: خوشت اومده؟ همون همیشگیه.
ا/ت:نه فقط حس میکنم...
خواست حرفشو ادامه بده اما با یادآوری اتفاق دیشب، کلمات توی گلوش گره خورد.
انگار حصاری توی گلوش کشیده شد تا حرفی از دهنش در نیاد.
جونگکوک سرشو کمی کج کرد و با صدای بمش پرسید:
جونگکوک: حس میکنی چی؟
سعی کرد عادی باشه ولی موفق نشد.
ا/ت: عام… هیچی هیچی.
جونگکوک طوری که به روی خودش نیاره، یه کوکی برداشت، گاز زد و گفت:
جونگکوک: راستی… کوکیا خیلی خوشمزه شدن.
میدونست اگه حتی چند ثانیهی دیگه بمونه، نگاهش لو میده که ذهنش کجاست.
و همینطور میدونست وقتی بره توی اتاقش تا ساعت ها قرار نیست بیاد بیرون.
پس برای اینکه از گرسنگی تلف نشه، سریع ظرف کوکیایی رو که دیشب درست کرده بود، از دست جونگکوک کشید و تقریبا فرار کرد.
در اتاق رو بست و تکیه داد.
اما بوی عطرش هنوز توی مشامش بود...
بویی که با رد خفیفی از الکل قاطی شده بود.
با خودش زمزمه کرد:
چطور هنوز اینقدر بوش مونده؟
چنددقیقه پیش رو مرور کرد.
"پیراهن سفید جونگکوک"
همونه… همون پیراهن دیشبه.
جونگکوکی که به کوچیکترین چیزا دقت میکنه، چطور بوی الکل رو حس نکرده؟
یا شاید حس کرده و با عطرش خواسته پنهونش کنه…
اصلا یادشه دیشب چه اتفاقی افتاده؟
ادامه دارد...
شرط پارت بعد:
۱۳ تا لایک
۱۰ تا کامنت
- ۳۹.۸k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط