{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🪑 پند | صندلی آخر

🪑 پند | صندلی آخر

در اتوبوسی شلوغ، مردی مسن سوار شد و جایی برای نشستن پیدا نکرد. چند نفر خودشان را به ندیدن زدند؛ اما جوانی از جایش بلند شد و صندلی‌اش را به او داد.

چند ایستگاه بعد، هنگام پیاده شدن، کیف سنگین زنی افتاد و وسایلش روی زمین پخش شد. چند نفر بی‌تفاوت رد شدند، اما جوان ایستاد و به او کمک کرد.

زن پرسید: «دیرت نمی‌شود؟»

جوان لبخند زد و گفت: «امروز یک نفر به من یاد داد آدم بودن یعنی گاهی از راحتی خودت بگذری.»

مهربانی گاهی از یک صندلی ساده شروع می‌شود و می‌تواند زنجیره‌ای از خوبی بسازد.


💯
دیدگاه ها (۰)

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

گربه ای در نیمکت کناری...

پارت ۳۲ — «چیزی که دیگر نمی‌شد پنهانش کرد»خبر حمله به قلعه‌ی...

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

***چشمهایش بویی از نیرنگ داشتدل دریغا سینه ای از سنگ داشتبا ...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۴۴ ✦ دو ماه بعد... حیاط مدرسه مثل ه...

لطفا غرب زده باشید!غربزدگی الزاماً بد نیست!١- یک غربی معمول...

Firouzeh:غربزدگی الزاما بد نیست١- یک غربی معمولا بطری آبش را...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۸ | «یک روز دور از همه....

بس شنیدم داستان بی کسیبس شنیدم قصه ی دلواپسیقصه ی عشق از زبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط