🪑 پند | صندلی آخر
🪑 پند | صندلی آخر
در اتوبوسی شلوغ، مردی مسن سوار شد و جایی برای نشستن پیدا نکرد. چند نفر خودشان را به ندیدن زدند؛ اما جوانی از جایش بلند شد و صندلیاش را به او داد.
چند ایستگاه بعد، هنگام پیاده شدن، کیف سنگین زنی افتاد و وسایلش روی زمین پخش شد. چند نفر بیتفاوت رد شدند، اما جوان ایستاد و به او کمک کرد.
زن پرسید: «دیرت نمیشود؟»
جوان لبخند زد و گفت: «امروز یک نفر به من یاد داد آدم بودن یعنی گاهی از راحتی خودت بگذری.»
مهربانی گاهی از یک صندلی ساده شروع میشود و میتواند زنجیرهای از خوبی بسازد.
💯
در اتوبوسی شلوغ، مردی مسن سوار شد و جایی برای نشستن پیدا نکرد. چند نفر خودشان را به ندیدن زدند؛ اما جوانی از جایش بلند شد و صندلیاش را به او داد.
چند ایستگاه بعد، هنگام پیاده شدن، کیف سنگین زنی افتاد و وسایلش روی زمین پخش شد. چند نفر بیتفاوت رد شدند، اما جوان ایستاد و به او کمک کرد.
زن پرسید: «دیرت نمیشود؟»
جوان لبخند زد و گفت: «امروز یک نفر به من یاد داد آدم بودن یعنی گاهی از راحتی خودت بگذری.»
مهربانی گاهی از یک صندلی ساده شروع میشود و میتواند زنجیرهای از خوبی بسازد.
💯
- ۲۲۱
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط