{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باشگاه شکار ارواح

باشگاه شکار ارواح

✦ پارت ۴۴ ✦

دو ماه بعد...

حیاط مدرسه مثل همیشه شلوغ بود.

اما این بار، حال و هوایش فرق می‌کرد.

امروز آخرین روز دبیرستان بود.

آخرین روزی که چهار نفر کنار هم، با لباس فرم، داخل این مدرسه قدم می‌زدند.

---

جیمین روی نیمکت حیاط نشست و با لبخند گفت:

جیمین : «باورم نمیشه تموم شد...»

یونگی کنار او ایستاد.

یونگی : «انگار همین دیروز بود که اولین بار رفتیم زیرزمین مدرسه.»

بورا خندید.

بورا : «و نزدیک بود همون روز از ترس سکته کنیم.»

جونگکوک هم لبخند زد.

---

چهار نفر برای آخرین بار وارد اتاق باشگاه شکار ارواح شدند.

همان اتاق کوچک...

همان میز چوبی...

همان پنجره‌ای که روزهای زیادی از پشت آن به حیاط مدرسه نگاه کرده بودند.

اما این بار...

دیگر خبری از پرونده و ترس نبود.

---

جونگکوک آرام تابلوی باشگاه را از روی دیوار پایین آورد.

گرد و خاکش را گرفت.

جونگکوک : «ممنون...»

بورا با تعجب پرسید:

بورا : «به کی؟»

جونگکوک لبخند زد.

جونگکوک : «به همه‌ی خاطره‌هایی که اینجا ساختیم.»

---

جیمین یک ماژیک برداشت و پشت تابلو نوشت:

«باشگاه شکار ارواح

چهار دوست... یک خاطره‌ی فراموش‌نشدنی.»

همه زیرش امضا کردند.

بعد تابلو را دوباره سر جایش نصب کردند.

---

زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد.

صدایی که همیشه منتظرش بودند...

اما امروز، شنیدنش دل همه را گرفت.

همه‌ی دانش‌آموزها با خوشحالی از کلاس‌ها بیرون می‌آمدند.

اما چهار نفر فقط در سکوت به ساختمان مدرسه نگاه می‌کردند.

---

بورا آرام گفت:

بورا : «از فردا... شاید دیگه همدیگه رو هر روز نبینیم.»

هیچ‌کس چیزی نگفت.

چون همه می‌دانستند این جمله حقیقت دارد.

---

جونگکوک دستش را جلو آورد.

جونگکوک : «هر اتفاقی هم بیفته...»

«قول بدین دوستی‌مون هیچ‌وقت تموم نشه.»

بورا دستش را روی دست او گذاشت.

بعد جیمین.

بعد یونگی.

هر چهار نفر با هم گفتند:

«قول میدیم.»

---

غروب همان روز...

هر کدام به خانه‌ی خودشان برگشتند.

کتاب‌های کنکور جای پرونده‌های باشگاه را گرفت.

دفترهای تست...

کلاس‌های فشرده...

بی‌خوابی‌های شبانه...

کم‌کم، فرصت دیدن همدیگر کمتر و کمتر شد.

---

ابتدا هر شب در گروهشان پیام می‌دادند.

بعد شد هفته‌ای یک بار.

بعد...

فقط مناسبت‌ها.

همه درگیر ساختن آینده‌ی خودشان بودند.

بی‌آنکه بفهمند، فاصله آرام‌آرام میانشان جا باز می‌کرد.

---

چند ماه بعد...

نتایج کنکور اعلام شد.

هر چهار نفر، در دانشگاه‌های مختلف قبول شدند.

روز خداحافظی...

همه لبخند می‌زدند.

اما هیچ‌کس نمی‌دانست...

این خداحافظی...

قرار است نه سال طول بکشد.

# ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱۳)

می‌گویند دخترانِ قصه‌های قدیم، همیشه منتظر شاهزاده نمی‌ماندن...

Why Did I Fall in Love with You?P⁴یونگی: جونگکوک، یه اتفاق ع...

👧🏻فیلیکس و می سان 🫅🏻

فیک جونگکوک خواب های واقعی

🖤 «پشت نیمکت آخر» — پارت ۱صبح دوشنبه، حیاط مدرسه مثل همیشه ش...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗چند روز بعد...جیمین و مانیا بیشتر از قب...

پارت⁴⁹ویو جونگ‌کوکوقتی برگشتیم خونه، هوا کاملاً تاریک شده بو...

Afterglow

قسمت بیست و پنج

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط