### **پارت دوم: تصادف در کارگاه موسیقی**
### **پارت دوم: تصادف در کارگاه موسیقی**
روز بعد، استاد پروژه را دو نفره گروه بندی کرد و تقدیر، نام کوکی و تهیونگ را کنار هم گذاشت. کوکی با استرس قدم به کارگاه تاریک و ساکت گذاشت. تهیونگ پشت درامز نشسته بود و با دست ضربهای آرامی روی چوبها میزد. با ورود کوکی، تهیونگ سر بلند کرد، لبخند محوی زد و گفت: «میدونستم فرار نمیکنی، کوکی.» کوکی آب دهانش را قورت داد و با صدای لرزان گفت: «من فقط برای پروژه اومدم...» تهیونگ از جایش بلند شد و قدمبهقدم به او نزدیک شد، بدون اینکه هیچ بوی بدی فضای بینشان را پر کند.
### **پارت الثالثه: اعتراف پنهانی**
فاصلهی بینشان آنقدر کم شده بود که کوکی میتوانست گرمای نفسهای تهیونگ را حس کند. تهیونگ با صدایی بم و خشدار زمزمه کرد: «تو از همهی آدمهای این شهر متنفری چون نقاب دارن... ولی من نقابی ندارم، کوکی. تو رو از همون روز اول دیدم که چطور از همهچیز فراری هستی.» کوکی چشمهای درشتش را گرد کرد و عقب رفت. قلبش به تپش افتاده بود؛ نه از ترس، بلکه از حس عجیبی که این پسر به او میداد. قبل از اینکه جوابی بدهد، تهیونگ هدفون خودش را برداشت و دور گردن کوکی انداخت؛ نوای گیتار الکتریک ملایمی در گوش کوکی پیچید.
### **پارت چهارم: کافهی خلوت و قهوه تلخ**
باران پاییزی شروع به باریدن کرده بود. کوکی بعد از تمرین باشگاه، خسته به کافهی همیشگی پناه برد، اما با دیدن تهیونگ که پشت میز همیشگی نشسته بود، پاهایش سست شد. تهیونگ به صندلی روبهرو اشاره کرد و گفت: «نشستی تا بیام؟» کوکی با اکراه نشست و گفت: «تو تعقیبم میکنی؟» تهیونگ قهوهاش را هم زد و گفت: «وقتی یک نفر رو با تمام وجود حس کنی، نیازی به نقشهکشیدن نداری. تو خاصی کوکی؛ مثل سازی که کوک نشده اما صداش بینظیره.»
### **پارت پنجم: تنش در باشگاه**
روز بعد، فشار تمرینهای باشگاه و کارهای دانشگاه روی هم انباشته شده بود و درد مزمن شکم و خستگی امان کوکی را بریده بود. مربی بیرحمانه روی تمرینها پافشاری میکرد و این کوکی را کلافه کرده بود. تهیونگ که از دور تمرین او را زیر نظر داشت، بیتفاوت از جایش بلند شد، به سمت مربی رفت و با چند جملهی کوتاه اما قاطع، مربی را وادار کرد کوکی را رها کند. بعد بازوی کوکی را گرفت و او را از سالن ورزشی بیرون کشید و به هوای آزاد رساند.
### **پارت ششم: پناهگاه امن**
تهیونگ او را به یک تراس خلوت و آرام برد. کوکی که از درد و فشار عصبی لرزش خفیفی داشت، به نردهها تکیه داد. تهیونگ با دستمال کاغذی و بطری آب جلو آمد و با لحنی کاملاً متفاوت، با مهربانی گفت: «لازم نیست همیشه قوی بمونی، کوکی. پیش من مجبور نیستی نقش بازی کنی.» کوکی با چشمهای خیس از درد و خستگی به او نگاه کرد و برای اولین بار، به جای دور شدن، اجازه داد تهیونگ شانههایش را بگیرد تا آرام شود. بوی باران و چوب، دردش را تسکین داد.
### **پارت هفتم: رازها و نواها**
شب بود و توی اتاق تمرین تهیونگ، فقط نور کمرنگ آباژور صورترنگی دیده میشد. تهیونگ گیتار الکتریک را دست گرفت و شروع به نواختن یک ملودی آرام کرد. کوکی روی مبل نشسته بود و به نوازندگی او خیره شده بود. تهیونگ در حالی که گیتار را میزد، گفت: «من خیلی وقت پیش خودم رو گم کرده بودم، تا اینکه صدایی شنیدم که از جنس سکوت بود... صدای تو.» کوکی نگاهش را دوخت به چشمهای تهیونگ و احساس کرد تمام دیوارهایی که دور خودش کشیده بود، دارند فرو میریزند.
### **پارت هشتم: طوفان در میانهی شهر**
فردا صبح، شایعات دانشگاه دربارهی رابطهی نزدیک تهیونگ و کوکی پیچید. عدهای پچپچ میکردند و این برای کوکی که از توجه بیزار بود، کابوس بود. خواست از دانشگاه بیرون بزند که تهیونگ جلویش را گرفت. کوکی با عصبانیت و بغض گفت: «همهی اینها به خاطر توست! من نمیخوام توی چشم باشم!» تهیونگ محکم بازوهای او را گرفت، تو چشمهایش نگاه کرد و با قاطعیت گفت: «بذار هر چی میخوان بگن. من اینجام تا هیچکس نتواند آزارت بدهد. به من اعتماد کن، کوکی.»
### **پارت نهم: زندگی تکرار نشدنی (پایان)**
غروب بود و خورشید آخرین شعاعهای صورتیرنگش را روی شهر میپاشید. تهیونگ و کوکی کنار رودخانه قدم میزدند. دستهایشان به آرامی به هم نزدیک شد و انگشتانشان در هم گره خورد. کوکی نفس عمیقی کشید؛ دیگر هیچ بوی آزاردهندهای حس نمیکرد، هیچ ترسی توی دلش نبود. تهیونگ سرش را نزدیک آورد و زمزمه کرد: «زندگی تکرار نمیشه کوکی... بیا این صفحهی زیبا رو با هم بسازیم.» کوکی لبخند کمرنگی زد، سرش را روی شانهی تهیونگ گذاشت و فهمید که بالاخره، خانهاش را پیدا کرده است.
روز بعد، استاد پروژه را دو نفره گروه بندی کرد و تقدیر، نام کوکی و تهیونگ را کنار هم گذاشت. کوکی با استرس قدم به کارگاه تاریک و ساکت گذاشت. تهیونگ پشت درامز نشسته بود و با دست ضربهای آرامی روی چوبها میزد. با ورود کوکی، تهیونگ سر بلند کرد، لبخند محوی زد و گفت: «میدونستم فرار نمیکنی، کوکی.» کوکی آب دهانش را قورت داد و با صدای لرزان گفت: «من فقط برای پروژه اومدم...» تهیونگ از جایش بلند شد و قدمبهقدم به او نزدیک شد، بدون اینکه هیچ بوی بدی فضای بینشان را پر کند.
### **پارت الثالثه: اعتراف پنهانی**
فاصلهی بینشان آنقدر کم شده بود که کوکی میتوانست گرمای نفسهای تهیونگ را حس کند. تهیونگ با صدایی بم و خشدار زمزمه کرد: «تو از همهی آدمهای این شهر متنفری چون نقاب دارن... ولی من نقابی ندارم، کوکی. تو رو از همون روز اول دیدم که چطور از همهچیز فراری هستی.» کوکی چشمهای درشتش را گرد کرد و عقب رفت. قلبش به تپش افتاده بود؛ نه از ترس، بلکه از حس عجیبی که این پسر به او میداد. قبل از اینکه جوابی بدهد، تهیونگ هدفون خودش را برداشت و دور گردن کوکی انداخت؛ نوای گیتار الکتریک ملایمی در گوش کوکی پیچید.
### **پارت چهارم: کافهی خلوت و قهوه تلخ**
باران پاییزی شروع به باریدن کرده بود. کوکی بعد از تمرین باشگاه، خسته به کافهی همیشگی پناه برد، اما با دیدن تهیونگ که پشت میز همیشگی نشسته بود، پاهایش سست شد. تهیونگ به صندلی روبهرو اشاره کرد و گفت: «نشستی تا بیام؟» کوکی با اکراه نشست و گفت: «تو تعقیبم میکنی؟» تهیونگ قهوهاش را هم زد و گفت: «وقتی یک نفر رو با تمام وجود حس کنی، نیازی به نقشهکشیدن نداری. تو خاصی کوکی؛ مثل سازی که کوک نشده اما صداش بینظیره.»
### **پارت پنجم: تنش در باشگاه**
روز بعد، فشار تمرینهای باشگاه و کارهای دانشگاه روی هم انباشته شده بود و درد مزمن شکم و خستگی امان کوکی را بریده بود. مربی بیرحمانه روی تمرینها پافشاری میکرد و این کوکی را کلافه کرده بود. تهیونگ که از دور تمرین او را زیر نظر داشت، بیتفاوت از جایش بلند شد، به سمت مربی رفت و با چند جملهی کوتاه اما قاطع، مربی را وادار کرد کوکی را رها کند. بعد بازوی کوکی را گرفت و او را از سالن ورزشی بیرون کشید و به هوای آزاد رساند.
### **پارت ششم: پناهگاه امن**
تهیونگ او را به یک تراس خلوت و آرام برد. کوکی که از درد و فشار عصبی لرزش خفیفی داشت، به نردهها تکیه داد. تهیونگ با دستمال کاغذی و بطری آب جلو آمد و با لحنی کاملاً متفاوت، با مهربانی گفت: «لازم نیست همیشه قوی بمونی، کوکی. پیش من مجبور نیستی نقش بازی کنی.» کوکی با چشمهای خیس از درد و خستگی به او نگاه کرد و برای اولین بار، به جای دور شدن، اجازه داد تهیونگ شانههایش را بگیرد تا آرام شود. بوی باران و چوب، دردش را تسکین داد.
### **پارت هفتم: رازها و نواها**
شب بود و توی اتاق تمرین تهیونگ، فقط نور کمرنگ آباژور صورترنگی دیده میشد. تهیونگ گیتار الکتریک را دست گرفت و شروع به نواختن یک ملودی آرام کرد. کوکی روی مبل نشسته بود و به نوازندگی او خیره شده بود. تهیونگ در حالی که گیتار را میزد، گفت: «من خیلی وقت پیش خودم رو گم کرده بودم، تا اینکه صدایی شنیدم که از جنس سکوت بود... صدای تو.» کوکی نگاهش را دوخت به چشمهای تهیونگ و احساس کرد تمام دیوارهایی که دور خودش کشیده بود، دارند فرو میریزند.
### **پارت هشتم: طوفان در میانهی شهر**
فردا صبح، شایعات دانشگاه دربارهی رابطهی نزدیک تهیونگ و کوکی پیچید. عدهای پچپچ میکردند و این برای کوکی که از توجه بیزار بود، کابوس بود. خواست از دانشگاه بیرون بزند که تهیونگ جلویش را گرفت. کوکی با عصبانیت و بغض گفت: «همهی اینها به خاطر توست! من نمیخوام توی چشم باشم!» تهیونگ محکم بازوهای او را گرفت، تو چشمهایش نگاه کرد و با قاطعیت گفت: «بذار هر چی میخوان بگن. من اینجام تا هیچکس نتواند آزارت بدهد. به من اعتماد کن، کوکی.»
### **پارت نهم: زندگی تکرار نشدنی (پایان)**
غروب بود و خورشید آخرین شعاعهای صورتیرنگش را روی شهر میپاشید. تهیونگ و کوکی کنار رودخانه قدم میزدند. دستهایشان به آرامی به هم نزدیک شد و انگشتانشان در هم گره خورد. کوکی نفس عمیقی کشید؛ دیگر هیچ بوی آزاردهندهای حس نمیکرد، هیچ ترسی توی دلش نبود. تهیونگ سرش را نزدیک آورد و زمزمه کرد: «زندگی تکرار نمیشه کوکی... بیا این صفحهی زیبا رو با هم بسازیم.» کوکی لبخند کمرنگی زد، سرش را روی شانهی تهیونگ گذاشت و فهمید که بالاخره، خانهاش را پیدا کرده است.
- ۹۲
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط