part 4
فلش بکی مجدد به دو سال پیش
تهیونگ: بعد از اینکه به آته گفتم میخوام از از کره به کانادا مهاجرت کنم...
برگشتم به عمارت پدرم گفت..
پدر تهیونگ: کاری که بهت گفتمو کردی (سرد)
تهیونگ : بله پدر (خیلی ناراحته ولی جلو پدرش نشون نمیده)
پدر تهیونگ: آفرین بالاخره یه کاری تو زندگیت کردی که من ازش خوشم اومد (با سردی)
ویو نویسنده
تهیونگ و مکان و ترک کرد و تا میتونست گریه کرد عشقی عظیم نسبت به آته داشت نمیدونست باید چیکار کنه ولی دیگه عشقی بود که برای آته تموم شده بود بعد از صحبتش با آته میتونست نفرتو تو چشمای اون ببینه چون با تو گفتم اگر به من ایمان نداری به این ایمان داشته باش که من تا ابد در کنار توام ولی به این هم عمل نکردم..
پایان فلش بک
ا/ت : از شرکت آمدم بیرون بغض گلومو گرفته بود بغضی که دو سال پیش برای من تموم شده بود ولی با دیدن اون دوباره زنده شد...
هی روزگار... این همه آدم زندگی عادی دارند عاشق هم میشن با هم ازدواج میکنند حاصل ازدواجشون بچههای زیبا میشود...(بابغض) مگه من چی از اونا کمتر داشتم که باید عشقمو اینجوری از دست میدادم....
بیخیال گریه کردن شدم که دیدم مونا داره بهم پیام میده برام نوشته بود امشب میای بریم بار.....
منم که حوصله نداشتم گفتم..
ا/ت : نه واقعا حوصله ندارم امروز به اندازه کافی حرص خوردم..
که دیدم مونا داره زنگ میزنه.... وای هر وقت به حرفش عمل نمیکنم به زور منو متقاعد میکنه
مونا : الو ا/ت الو سلام خوبی برای چی نمیای بار من باید بیای اصلاً اجازه نمیدم صحبت کنی حرفمو میزنم قطع میکنم ساعت ۸ شب میام دنبالت خداحافظ..
ا/ت : تا اومدم حرف بزنم دیدم قطع کرده..... بیخیال شدم تصمیم گرفتم برم خونه
تو راه خونه بودم که مامانم زنگ زد گفت دخترم مهمون داریم یه چیزایی با خودت بخر بیار خونه
من خیلی تعجب کردم آخه خیلی وقت بود برای ما مهمون نیومده بود چون که فامیل خاصی هم نداریم... به هر حال یه سری خوراکی و یه سری میوه خریدم و وارد خونه شدم
کلید به در انداختم و درو باز کردم و به سمت پذیرایی رفتم ولی با چیزی که دیدم به چشمهای خودم شک کردم.. اون... امکان نداره... چه جوری آخه...
ادامه دارد....
تعداد لایکها و فالوورا خیلی کمه دارم ناامید میشم 🥺
تهیونگ: بعد از اینکه به آته گفتم میخوام از از کره به کانادا مهاجرت کنم...
برگشتم به عمارت پدرم گفت..
پدر تهیونگ: کاری که بهت گفتمو کردی (سرد)
تهیونگ : بله پدر (خیلی ناراحته ولی جلو پدرش نشون نمیده)
پدر تهیونگ: آفرین بالاخره یه کاری تو زندگیت کردی که من ازش خوشم اومد (با سردی)
ویو نویسنده
تهیونگ و مکان و ترک کرد و تا میتونست گریه کرد عشقی عظیم نسبت به آته داشت نمیدونست باید چیکار کنه ولی دیگه عشقی بود که برای آته تموم شده بود بعد از صحبتش با آته میتونست نفرتو تو چشمای اون ببینه چون با تو گفتم اگر به من ایمان نداری به این ایمان داشته باش که من تا ابد در کنار توام ولی به این هم عمل نکردم..
پایان فلش بک
ا/ت : از شرکت آمدم بیرون بغض گلومو گرفته بود بغضی که دو سال پیش برای من تموم شده بود ولی با دیدن اون دوباره زنده شد...
هی روزگار... این همه آدم زندگی عادی دارند عاشق هم میشن با هم ازدواج میکنند حاصل ازدواجشون بچههای زیبا میشود...(بابغض) مگه من چی از اونا کمتر داشتم که باید عشقمو اینجوری از دست میدادم....
بیخیال گریه کردن شدم که دیدم مونا داره بهم پیام میده برام نوشته بود امشب میای بریم بار.....
منم که حوصله نداشتم گفتم..
ا/ت : نه واقعا حوصله ندارم امروز به اندازه کافی حرص خوردم..
که دیدم مونا داره زنگ میزنه.... وای هر وقت به حرفش عمل نمیکنم به زور منو متقاعد میکنه
مونا : الو ا/ت الو سلام خوبی برای چی نمیای بار من باید بیای اصلاً اجازه نمیدم صحبت کنی حرفمو میزنم قطع میکنم ساعت ۸ شب میام دنبالت خداحافظ..
ا/ت : تا اومدم حرف بزنم دیدم قطع کرده..... بیخیال شدم تصمیم گرفتم برم خونه
تو راه خونه بودم که مامانم زنگ زد گفت دخترم مهمون داریم یه چیزایی با خودت بخر بیار خونه
من خیلی تعجب کردم آخه خیلی وقت بود برای ما مهمون نیومده بود چون که فامیل خاصی هم نداریم... به هر حال یه سری خوراکی و یه سری میوه خریدم و وارد خونه شدم
کلید به در انداختم و درو باز کردم و به سمت پذیرایی رفتم ولی با چیزی که دیدم به چشمهای خودم شک کردم.. اون... امکان نداره... چه جوری آخه...
ادامه دارد....
تعداد لایکها و فالوورا خیلی کمه دارم ناامید میشم 🥺
- ۱۱.۰k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط