رمان از یخ تا آتش

#Part_2
با ترس چشمامو محکم به هم فشردم و زانوهامو بغل کردم. سرم یکم گیج میرفت و تمام صورتم از عرق خیس شده بود از ترس ناله میکردم و دنبال یه جور آرامش بودم، که حس کردم یکی داره تکونم میده...
×مهرسا... مهرسااا؟ بیدار شو مامان دیر شد!!
با جیغ نشستم و مامان رو دیدم که نگران به نظر میرسید.
×خوبی؟ چی شده؟ خواب بد دیدی؟ وایسا، وایسا واست آب بیارم یکم
مامان دوید و خیلی زود واسم آب آورد. با شوک و ناباوری یکم آب خوردم.
+شـ شما کِی اومدید خونه؟
×ما همون دیشب اومدیم، تو اینقدر خسته بودی که هرچی صدات زدیم بیدار نشدی.
+دیشب؟؟
×آره ساعت 7 صبحه دیرت شده. اگه میخای بری زود باش اگه هم حالت خوب نیست استراحت کن اشکالی نداره.
+مامان! چرا بیدااارمم نکردی! من میخواستم ساعت پنج بیدار بشم.
×گوشیت زنگ خورد ولی بیدار نشدی
+وااایی!
مامان واسم صبحانه آورد و واسم قهوه گرفت منم توی بیست دقیقه فورا یونیفرم مدرسمو پوشیدم و آماده شدم. راننده سرویسم و هم سرویسی هام هی غر زدن که چرا همین دو سه دقیقه رو دیر کردم و من اصلا متوجه حرفاشون نمیشدم چون باورم نمیشد تمام دیشب خواب بوده. خیلی استرس داشتم، امتحان ریاضی بود و قرار بود صبح بیدار بشم که درس آخر رو بخوانم که اینجوری شد!
روی جلسه ی امتحان حواسم پرت دیشب بود، تصاویر محوی یادم بود انگار تمام خواب رو یادم نمیومد. زودتر از اینکه بتونم کاری بکنم وقت تمام شد و برگه رو ازم گرفتن. اینقدر حالم گرفته شده بود که دیشب رو فراموش کردم و تو شوک امتحانی بودم که تباه شد. توی خونه هر چی راجب امتحان پرسیدن فقط یه "هی بد نبود" تحویل دادم و از خستگی دیشب فقط دراز کشیدم و توی فکر بودم.
÷(بابا) مهرسا بیا گربت جلوی دره
زود بلند شدم و یه دستکش برداشتم. لوسی گربه ی پرشین، پسر کوچولویی بود که انگار بهمون عادت کرده بود و همش جلوی در خونمون مینشست و گاهی بهش غذا میدادیم و حتی وقتی غذایی واسش نداشتیم میومد و من نوازشش میکردم و باهاش بازی میکردم. خیلی دوستش دارم، حس میکنم از وقتی مامان بزرگ رفت اون اومد تا تنهاییم کمتر بشه و سرگرم باشم. مامان و بابا میگن کثیفه و نمیشه بیاریمش داخل و حتی گاهی که میاد توی حیاط بعدش مامان کل حیاط رو به شدت میشوره. پس من توی کوچه باهاش بازی میکنم و وقتی کسی نباشه میارمش توی حیاط.
رفتم توی کوچه و باهاش با صدای بچگونه حرف میزدم.
+شلام پشل کوشولو(سلام پسر کوچولو)...
یکم گذشت و کم کم محله شلوغ میشد و منم خیلی دوست نداشتم توی جمعیت باشم به خصوص جمع این اطراف. لوسی رو گول زدم و برگشتم توی خونه و یکم درس خواندم، ولی چه درس خواندنی آخه. همه ی فکرم درگیر اون خواب بود. درسته من به خوناشام ها حداقل یه ذره علاقه دارم ولی اینجوری نیست که اگه ببینم سکته نکنم.
+اون خواب خیلی واقعی بود، اصلا اینکه بخوام فکر کنم الان خوابم خیلی منطقی تره تا اینکه دیشب خواب بوده باشه.(اون صداهایی که وقتی رفتم زیر پتو، اونا رو یادمه. فقط یه سری از سایه های محوی که توی ذهنم مونده رو به یاد نمیارم...)
من اعتراف میکنم قوه ی تخیل بالایی دارم اونقدر که حتی به انسان شدن لوسی هم فکر کردم، ولی خوناشام یکم زیادی افسانست. اینو دیگه همه میدونن. از اونجایی که هیچ چیز غیر ممکن نیست پس میخوام امتحانش کنم...
شب از شانس خوب یا بد من مامان و بابا رفتن خونه ی دایی و من به بهونه اینکه درس دارم موندم توی خونه. هرچی شمع داشتم توی اتاقم روشن کردم و دراز کشیدم روی تخت و منتظر موندم...
حدودا دو ساعت گذشت، با ناامیدی نشستم روی تخت و به شمع ها خیره شدم.
+پوووفف چقدر دیوونم آخه... ولی... ولی اگه واقعی هستی. اگه دیشب واقعی بود میشه خودتو بهم نشون بدی؟ خانم یا آقای خوناشام، یا حتی روح... نمیدونم هرچیزی که هستی اگه دیشب واقعی بود اگه تو وجود داری لطفا خودتو نشون بده من، من الان واقعا...
شمع ها خاموش شد و من بلند شدم و دویدم و چراغو روشن کردم ولی هیچکس توی اتاق نبود. دوباره یه سایه دیدم که از جلوم رد شد و بازم یکی تکونم داد.
÷مهرسا؟ ظهر شد بیا یه چیزی بخور حداقل!
+بابا؟؟؟
÷بله؟ بازم خواب بد دیدی؟
+نـ نه نه چیزی نیست الان میام
÷باشه
بابا رفت و من توی شوک بودم. نشستم و به اطراف نگاه کردم و با خودم زمزمه میکردم.
+چطوری شمع ها همونجان ولی من خواب دیدم! یعنی... یعنی من هر دو بار واقعا شمع روشن کردم و خوابم برده!؟ من مطمئنم که... خوابم نبرد! ولی خواب بودم!
سه شب اوضاع همینجوری میشد من فقط توی خواب میدیدم که شمع ها خاموش میشن.
#رمان #رمان_تاریک #Dark_romans #خوناشام #تخیلی #سرگرمی #قرمز #دراکولا #گرگ_و_میش #ونزدی #برام_استوکر #خون #Cherry_red #عاشقانه_تاریک #پروفایل #والپیپر #آهنگ #Dance #رقص #بیوگرافی #عاشقانه #عاشقانه_تاریک
دیدگاه ها (۳)

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

I'm not jealous part 63صدای آشنایی نه چندان دور شنیدم؟نمیدون...

پنهان عشق

جدایی

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

Part ¹با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم، لباس عروس هنوز تنم ب...

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ !࿙# ℘ᾰԻт→❷بارون شدیدتر شد.باید...

مربی موتور سوار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط