شراب سرخ پارت ۱۳۵

شراب سرخ پارت ۱۳۵


#red_wine #red_wine🍷


مستخدم اینجاست، و برای اینکه ا.ت رو تنبیه کنه بل رو کلا مرخص میکنه و تمام کار های خونه از جمله نظافت و آشپزی رو به گردن ا.ت میندازه..
دستم محکم مشت کردم در حدی که رگ های عصبی دستم متورم شد.
مگه مامان نمیدونست ا.ت نامزد منه؟
البته که نمیدونست..از کجا میخواست بفهمه وقتی این دوتا نعره غول هیچی بهش نگفتن
با همون صدای دورگه که بر اثر خشم به وجود امده بود گفتم: چرا مادرم باید ا.ت رو تنبیه کنه؟ و به چه حقی بل رو مرخص کرده؟ و چرا مادرم باید فکر کنه ا.ت مستخدم اینجاست ؟ و اینم بهم بگین شما دو تا کدوم گوری بودین که مادرمو متقاعد کنین ا.ت خدمتکار یا مستخدم این خونه نیست...بلکه زن من و خانم این خونست!
انگار با هر گفته نامجون و جیمین بنزینی روی اعصاب صگی من می‌ریختن و کاری میکردن همین الان بلند بشم زمین و زمان بهم بریزم.
جیمین: راستش تهیونگ...ا.ت براش سو تفاهم پیش اومد ، وگرنه قصد بدی نداشته.. فقط فکر کرده خانم کیم مستخدم جدید و پرستار توعه، برای همین طرز بیان خوبی نداشته ، همین هم باعث شد خانم کیم اونو مجازات کنه و تمام کار های خونه رو بندازه گردن ا.ت..
نامجون هم در ادامه حرف جیمین گفت:ما نتونستم به مامان بگیم که ا.ت نامزدته ، چون همونطور که قبلا هم گفتیم واسه تو همسر انتخاب کرده .. و از اونجایی که مامان خیلی از ا.ت خوشش نیومده بود ترسیدیم بگیم و همین سوژه بشه برای اذیت کردن بیشتر ا.ت..
فکم از اعصبانیت منقبض شد و از بین دندان های کلید شدم غریدم: الان ا.ت کجاست ؟ اون دختر هنوز کبودی و کوفتگی های بدنش خوب نشده .. آخه تو نبود من شما دو تا نباید حواستون پی ا‌ون دختر باشه؟
جیمین خواست حرفی بزند که از جا برخواستم و دوباره سوالم تکرار کردم: کجاست؟
نامجون و جیمین هم مطابق من از جا برخواستن: آشپزخونه گمونم.
فورا از اتاق کارم بیرون زدم و سوی آشپزخانه رفتم..
وقتی ا.ت را دم دستشور دیدم قدم هایم را آهسته کردم..
سرش پایین بود و دستانش را به دوطرف سینک گرفته بود و خم شده بود..
داشت چیکار میکرد..
پشت سرش قرار گرفتم و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم: داری چیکار میکنی؟
برنگشت فقط با صدایی که هر لحظه ضعیف تر میشد گفت: حالم خوب نیست..
با سست شدن پاهایش سریع توی آغوشم کشیدم‌اش..
دیدگاه ها (۵)

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت³ویو ا/تمامان ا/ت: سلام دخ...

P21۲روز از روزی که آچا و سوسی باهم دیدار کرده بودن می‌گذشت،د...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

سناریو خط قرمز پارت اخر

(دلداده) ♡جونگکوک: (گوشی رو جواب داد) الو؟ لارا: کوکیییییی ک...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

که یهو رستوران منفجر شدکوک دست ا. ت رو گرفت و آز رستوران خار...

سرنوشت پارت (۱۲)

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ²ویوی ا/تا/ت:خوب میشنوم جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط