پارت ۷
برسام :
از توی اینه بهش نگاه میکردم مرده ی چال روی گونش بودم خیلی ناز بود انگار که حس کرده بود نگاهمو که کلافه شده بود گفتم خانوما که برگشتن سمتم گفتم میشه یه نهار بهمون افتخار بدین پیشمون باشین دوباره خندیدن و دنیا گفت:این افتخارو بهت میدم
و سمت رستوران.... رفتم
گوشیمو در اوردم و یه جوری گرفتم کسی نبینه و به رادوین پی ام دادم :اگه میخوای اعتراف کنی الان وقتشه
جواب داد:چییییی
گفتم همین که گفتم
گفت خوب دنیا چی
گفتم نفوذ دنیا روی هلیا خیلیه تو باید اول اعتماد دنیا رو جلب کنی بعد هلیا
گفت یعنی باید به دنیا بگم
گفتم نه وقتی رفتیم رستوران من و دنیا میریم غذا سفارش بدیم شما باهم حرف بزنین
صدای دنیا اومد که گفت :به جای اینکه سرت بکنی تو گوشی حواست به جلوت باشه داخل تموم کلماتش حرص پیدا بود که باعث شد بگم چششششم
و گوشیمو بزارم کنار
دنیا:
معلوم نیست داره به کی پیام میده که نیشش تا بناگوشش بازه
طاقت نیا وردم و گفتم به جای اینکه سرت بکنی تو گوشی حواست به جلوت باشه که چشم کشیده ای گفت
تا رسیدن به رستوران یه کلمه هم نگفتیم دیگه وقتی رسیدیم برسام با ایما و اشاره بهم فهموند که هر چی بگه نه نیارم گفت:دنیا بریم سفارش بدیم خیلی دوست داشتم ضایعش کنم ولی گفتم باشه رفتیم و سفارش دادیم که کسی که سفارش میگرفت بلند شد و ایستاد و گفت سلام خانم امینی لبخندی زدم و جواب دادم که برسام سوالی بهم نگاه کرد خودم سفارش دادم و راه افتادم به سمت میزمون
که دستم و کشید و کلی سعی مردم تعادلمو بهم نزنم و که موفق هم بودم
گفتم چته
گفت رادوین داره به هلیا پیشنهاد ازدواج میده نمیشه بری پیششون باشه ای گفتم که با دهن باز نگام کرد گفت میدونستی گفتم نه حس کرده بودم و روی یه میز همون نزدیکی ها نشستم و با لبخند به اون دوتا نگاه کردم
که گفت گارسونه ازکجا میشناختت؟
گفتم:من خیلی میام اینجا واسه همین میشناسنم اوهومی گفت
همونطور نشسته بودیم که یه پسر خوش پوش اومد نشست جلومون منو برسام جفتمون بهش نگاه کردیم که با لبخند گفت نسبتی با هم دارین منو برسام با هم گفتیم فضولی
از توی اینه بهش نگاه میکردم مرده ی چال روی گونش بودم خیلی ناز بود انگار که حس کرده بود نگاهمو که کلافه شده بود گفتم خانوما که برگشتن سمتم گفتم میشه یه نهار بهمون افتخار بدین پیشمون باشین دوباره خندیدن و دنیا گفت:این افتخارو بهت میدم
و سمت رستوران.... رفتم
گوشیمو در اوردم و یه جوری گرفتم کسی نبینه و به رادوین پی ام دادم :اگه میخوای اعتراف کنی الان وقتشه
جواب داد:چییییی
گفتم همین که گفتم
گفت خوب دنیا چی
گفتم نفوذ دنیا روی هلیا خیلیه تو باید اول اعتماد دنیا رو جلب کنی بعد هلیا
گفت یعنی باید به دنیا بگم
گفتم نه وقتی رفتیم رستوران من و دنیا میریم غذا سفارش بدیم شما باهم حرف بزنین
صدای دنیا اومد که گفت :به جای اینکه سرت بکنی تو گوشی حواست به جلوت باشه داخل تموم کلماتش حرص پیدا بود که باعث شد بگم چششششم
و گوشیمو بزارم کنار
دنیا:
معلوم نیست داره به کی پیام میده که نیشش تا بناگوشش بازه
طاقت نیا وردم و گفتم به جای اینکه سرت بکنی تو گوشی حواست به جلوت باشه که چشم کشیده ای گفت
تا رسیدن به رستوران یه کلمه هم نگفتیم دیگه وقتی رسیدیم برسام با ایما و اشاره بهم فهموند که هر چی بگه نه نیارم گفت:دنیا بریم سفارش بدیم خیلی دوست داشتم ضایعش کنم ولی گفتم باشه رفتیم و سفارش دادیم که کسی که سفارش میگرفت بلند شد و ایستاد و گفت سلام خانم امینی لبخندی زدم و جواب دادم که برسام سوالی بهم نگاه کرد خودم سفارش دادم و راه افتادم به سمت میزمون
که دستم و کشید و کلی سعی مردم تعادلمو بهم نزنم و که موفق هم بودم
گفتم چته
گفت رادوین داره به هلیا پیشنهاد ازدواج میده نمیشه بری پیششون باشه ای گفتم که با دهن باز نگام کرد گفت میدونستی گفتم نه حس کرده بودم و روی یه میز همون نزدیکی ها نشستم و با لبخند به اون دوتا نگاه کردم
که گفت گارسونه ازکجا میشناختت؟
گفتم:من خیلی میام اینجا واسه همین میشناسنم اوهومی گفت
همونطور نشسته بودیم که یه پسر خوش پوش اومد نشست جلومون منو برسام جفتمون بهش نگاه کردیم که با لبخند گفت نسبتی با هم دارین منو برسام با هم گفتیم فضولی
- ۸.۲k
- ۰۴ دی ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط