•رمان سرنوشت:)!•
•رمان سرنوشت:)!•
Part:03
•🤍•
ارسلان: همون موقع من و دیانا از سر جامونوبلند شدیم
قیافه پدرش پر از خشم بود و نفرت بعد از حرفی که دیانا سر سفره عقد زد باید اعصبی میبود ولی چیزی که اونو بیشتر اعصبانی میکرد بر میگرده به گذشته...
همینجوری با خشم زل زده بود تو صورت دیانا که اونم سرش پایین بود ی دفعه گرمی دستای دیانارو تو دستام حس کردم مطمئن بودم اونقدر ترسیده که به دستای من پناه برده.....
بابای دیانا: میدونی هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر منو بی آبرو کنی امروزم اگه اینجایی به اجبار من نیست خریت خودته دیانا درست مثل اون خواهر چشم سفیدتی...
دیانا: با حرفی که زد برق از سرم پرید من اصلن شبیه اون نبود من خیلی فرق میکردم اشک تو چشام جمع شد نا خواسته دستم بلند شد و به صورتش سیلی زدم انقدر سیلیم محکم بود که دست خودم درد گرف
تازه فهمیدم چه غلطی کردم تو جمع
من حتی به بابام تو نگفته بودم
بابام با خشم بهم نگاه کرد و دستشو بلند کردم چشام و بستم و هر لحظه منتظر سیلیش بودم که ی دفعه دستم کشیده شد و صدای سیلی اومد چشام و باز کردم که دیدم ارسلان کنار لبش خونیه و افتاده رو زمین چشام چهارتا شد چقد این کارش به دلم نشست سریع کنارش زانو زدم که صدای ارسلان بلند شد....
ارسلان: هیچ وقت هیچ وقت دست روی ی دختر بلند نکن فهمیدی؟
با گوشه شالم که سرم بود کنار لب ارسلان و پاک کردم ...
_ببخشید تقصیر من بود...
ارسلان: اخه دیوونه تو فکر کردی زورت به بابات میرسه؟
دیانا: لبخندی بهش زدم که همون موقع صدای بابام بلند شد...
بابای دیانا: دیانا اینو خوب یادت باشه تو دیگه هیچ وقت پدری مثل من نداشتی و نداری...
دیانا: بعد حرفش سریع از اونجا خارج شد و رفت...
ممد: داداش حالت خوبه؟
متین: کتکتم از پدر زنت خوردی همچی الان تکمیله...
نیکا: همیشه انقدر نمکی مثلا رفیقت الان زخمی شدها...
ممد: زخم شمشیر نخورده که خواهر من...
پانیذ: امیدوارم ی دونه از این سیلی ها بخوری از پدر زن آیندت تا بفهی درد داره یا نه...
دیانا: بچها بسه دیگه دست ارسلان و گرفتم و از زمین بلندش کردم...
نیکا: خب الان برنامتون چیه؟
ممد: برن خونه به تفریحاتشون بپردازن...
ارسلان: ببند دهنتو ممد..
نیکا: شما که ی جشن درست حسابی نگرفتین...
دیانا: اخه واسه بدبختی آدم جشن میگیره نیکا بعدشم من خستم الان
اگه میشه بریم خونه ای که تا حالا حتی ی بارم ندیدمش...
کامنتاشو پر کنید💜🖇
Part:03
•🤍•
ارسلان: همون موقع من و دیانا از سر جامونوبلند شدیم
قیافه پدرش پر از خشم بود و نفرت بعد از حرفی که دیانا سر سفره عقد زد باید اعصبی میبود ولی چیزی که اونو بیشتر اعصبانی میکرد بر میگرده به گذشته...
همینجوری با خشم زل زده بود تو صورت دیانا که اونم سرش پایین بود ی دفعه گرمی دستای دیانارو تو دستام حس کردم مطمئن بودم اونقدر ترسیده که به دستای من پناه برده.....
بابای دیانا: میدونی هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر منو بی آبرو کنی امروزم اگه اینجایی به اجبار من نیست خریت خودته دیانا درست مثل اون خواهر چشم سفیدتی...
دیانا: با حرفی که زد برق از سرم پرید من اصلن شبیه اون نبود من خیلی فرق میکردم اشک تو چشام جمع شد نا خواسته دستم بلند شد و به صورتش سیلی زدم انقدر سیلیم محکم بود که دست خودم درد گرف
تازه فهمیدم چه غلطی کردم تو جمع
من حتی به بابام تو نگفته بودم
بابام با خشم بهم نگاه کرد و دستشو بلند کردم چشام و بستم و هر لحظه منتظر سیلیش بودم که ی دفعه دستم کشیده شد و صدای سیلی اومد چشام و باز کردم که دیدم ارسلان کنار لبش خونیه و افتاده رو زمین چشام چهارتا شد چقد این کارش به دلم نشست سریع کنارش زانو زدم که صدای ارسلان بلند شد....
ارسلان: هیچ وقت هیچ وقت دست روی ی دختر بلند نکن فهمیدی؟
با گوشه شالم که سرم بود کنار لب ارسلان و پاک کردم ...
_ببخشید تقصیر من بود...
ارسلان: اخه دیوونه تو فکر کردی زورت به بابات میرسه؟
دیانا: لبخندی بهش زدم که همون موقع صدای بابام بلند شد...
بابای دیانا: دیانا اینو خوب یادت باشه تو دیگه هیچ وقت پدری مثل من نداشتی و نداری...
دیانا: بعد حرفش سریع از اونجا خارج شد و رفت...
ممد: داداش حالت خوبه؟
متین: کتکتم از پدر زنت خوردی همچی الان تکمیله...
نیکا: همیشه انقدر نمکی مثلا رفیقت الان زخمی شدها...
ممد: زخم شمشیر نخورده که خواهر من...
پانیذ: امیدوارم ی دونه از این سیلی ها بخوری از پدر زن آیندت تا بفهی درد داره یا نه...
دیانا: بچها بسه دیگه دست ارسلان و گرفتم و از زمین بلندش کردم...
نیکا: خب الان برنامتون چیه؟
ممد: برن خونه به تفریحاتشون بپردازن...
ارسلان: ببند دهنتو ممد..
نیکا: شما که ی جشن درست حسابی نگرفتین...
دیانا: اخه واسه بدبختی آدم جشن میگیره نیکا بعدشم من خستم الان
اگه میشه بریم خونه ای که تا حالا حتی ی بارم ندیدمش...
کامنتاشو پر کنید💜🖇
- ۹.۴k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط