سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۹۰
ـ هیچی فقط به جایگاه دستور دهید به سمت ستون پایین حرکت کنه ، اونهم خیلی سریع .
ملکه به محض اینکه این حرف را زد ، بدون اینکه منتظر پاسخ من باشد به سمت ستون حرکت کرد ، به سمت پدربزرگم برگشتم نمی دانستم که آنها هنگام ورود چنین فردی چه واکنشی نشان می دهند اما ...
با دیدن پدربزرگم ترسیدم او با نگاهی بهت زده در جای خودش نشسته بود اما هیچ حرکتی نمی کرد نه تنها او بلکه همه کسانی که داخل ورزشگاه حضور داشتند . همانند پدربزرگم خشکشون زده بود .
ـ اینا چرا این طوری شدند ؟! چه اتفاقی براشون افتاده ؟
ـ اونها رو ول کن ، عجله کن تو باید قبل از ورود سفیر بزرگ اونجا باشی .
ترسیده بودم ، نمی دانستم باید چکار کنم. ذهنم از هر فکری خالی شده بود. نمی توانستم رو افکارم تسلط داشته باشم ... برای چند ثانیه فکر کردم بهتره فرار کنم ، اما پدربزرگ را چکار می کردم ؟
ـ پسر چرا معطلی ؟ حتی اگه بخوای فرار هم بکنی در مقابل سفیر بزرگ هیچ کاری نمی تونی بکنی .
به سختی بر خودم مسلط شدم اما با تردید به جایگاه دستور حرکت دادم جایگاه هم هم طوری به سرعت به حرکت افتاد که من به پشت روی زمین افتادم.
خوشبختانه صندلی واقعاً نرم بود و من آسیبی ندیدم . به ستون نورانی نگاه کردم که حالا شکل جامدی به خودش گرفته بود به نظر می‌رسید از شیشه ساخته شده بود. زمانی که به سمت ستون نورانی می رفتم ، پنج کره نورانی از داخل استوانه بیرون آمدند که مانند فرفره به دور هم می چرخیدند ، آنها در فاصله های معین از هم قرار گرفته بودند پنج کره به دور محوری نامرئی به سرعت می چرخیدند.
نور حاصل از امتداد کره های نورانی استوانه هایی که هر لحظه بزرگ و بزرگتر می شدند روی آنها نقش و نگارهای محوی وجود داشت که با هر چرخش کره پر رنگ تر می شدند جایگاه من در نزدیکی زمین متوقف شد و من نمی دانستم چه باید بکنم ، روی استوانه بزرگ که نمی توانستم انتهایی برای آن بیابیم نقشی از پرونده ای بزرگ و سفید رنگ با نوک مشکی ظاهر شده بود . پرنده به حدی بزرگ و با شکوه بود که من متوجه ،حالت و رنگ عجیب استوانه نشدم استوانه به شکل کریستال شفاف درآمده بود و پرنده سفید رنگ به طرز چشمگیری به دور آن نقش بسته بود می توانستم چشمان ارغوانی پرنده را ببینم که به من نگاه میکرد حتما باز هم خیالاتی شده بودم
به یکباره استوانه از وسط ترک خورد و از محل شکاف نوری طلایی رنگ به آرامی به بیرون راه پیدا کرد . رفته رفته بر میزان نور افزوده می شد و همزمان صدایی شبیه شکستن شیشه به گوش می رسید.
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

چند پارتی تهیونگ

╭─────────────── 🌊 ───────────────╮✦ پارت ۵۲ ویو آت ✦╰─────...

Six

پارت هجدهم«ساعتی که نباید از دست می‌رفت» 🕰️عکس هنوز میان انگ...

پارت ۱۹۵

چند پارتی بازیچه

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 46[ویو آرا]فردا...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓t3 ⊹˚₊𐙚𓆩♡𓆪 ─────────────── 𓆩♡𓆪🌷 ویو آت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط