پارت 60
*همینطور که سرگرم نگاه کردن به لباس ها بودم که سوزان با یاه لباس سلطنتی اومد *
امیلی : این فوق العادست ...
*عزی لبخند زد و لباس رو از سوزان گرفت *
عزرائیل: کاملاً مناسب .. بیا پرو کن تا مطمئن بشیم هیچ مشکلی نداره
*رفتم تو اتاق پرو و شروع کردم به عوض کردن لباسم ...*
عزرائیل: تموم نشد ؟ کمک میخوای ؟
امیلی : دو دقیقه صبر کن !
*در رو باز کردم و و عزی همینطور خشکش زد *
امیلی : چخبرته دو دقیقه صبر نمیکنی مگه هشت ماهه بدنیا اومدی !؟
*همینطور بهم زل زده بود ، اخمم از بین رفت *
امیلی : عزی .... چیشده بهم نیومده ؟
*لبخند زد *
عزرائیل: مثله یه الهه شدی ...
*گونه هام کمی سرخ شد *
عزرائیل: خجالت نکش جدی میگم .. پرستیدنی شدی
*گونه هام سرخ تر شد *
امیلی : عزییییی ...
عزرائیل: اه خودت رو ببین سرخ شدی *خندید*
امیلی : انگار یادت رفته وقتی گاد میگفت چقدر رام من شدی چجوری رنگ عوض کردی
عزرائیل : پدرم اینو نگفت
امیلی : ولی منظورش همین بود
*همینطور باهم بحث میکردیم و سوزان با لبخند بهمون خیره شده بود که یهو عزی متوجه شد و گلوش رو صاف کرد *
عزرائیل: اهم اهم ... باشه تو بردی
امیلی : معلومه چون حق با من بود ...
*با غرور گفتم ، رفتم جلوی آینه و به خودم نگاه کردم *
امیلی : عزی ... یکم معذب میشم ... قشنگ معلومه حاملم
عزرائیل: منم همینو میخوام
امیلی : خیلی خجالت آوره تو روز عروسیت باردار باشی !
عزرائیل: نخیر باعث افتخاره ...
*با اخم بهش نگاه کردم اما فقط لبخند مغروری تحویلم داد ، بعد از اینکه لباسم رو عوض کردم رفتیم تا بقیه خرید ها رو انجام بدیم ، به مغازه ی کفش فروشی رفتیم ، انقدر بزرگ بود که انگار یه فروشگاه کامل بود ، یه مرد اومد سمتمون و تعظیم کرد *
مرد : اعلیحضرت چه کمکی میتونم بکنم
عزرائیل: یه کفش مجلسی سفید میخواستم اما پاشنه نداشته باشه و طبی هم باشه
*مرد رفت و سه جفت کفش آورد ، روی مبل کوچیکی نشستم *
عزرائیل: کدومش نظرت رو جلب میکنه ..؟
امیلی : هیچ کدوم
عزرائیل: چندتا مدل دیگه بیار
مرد : بقیه کیفت شون کمتره یا پاشنه دارن
*از جام بلند شدم و سمت ویترین رفتم ، یه جفت کفش بود که با وجود ساده گیش چشمم رو گرفته بود *
امیلی : عزی من اینا رو میخوام
عزرائیل: نمیتونی پاشنه دار بپوشی
امیلی: ولی پاشنه ش کوتاهه
عزرائیل: کوتاه یا بلند هیچ فرقی نداره پاشنه نداشته باشه امی ... دیگه تکرار نمیکنم
امیلی : لطفاً... یعنی میخوای دلم رو بشکنی
*با چهره ی مظلومانه بهش نگاه کردم و اخم کرد و نگاهش رو به فروشنده داد*
عزرائیل: کفشی که خانم میگه روبیار
مرد: چشم
*مرد کفش رو آورد و داد دست عزی ، روی صندلی نشستم و عزی جلوم زانو زد و کفش رو پام کرد ، کاملا اندازم بود *
امیلی : عزی خیلی خوشگلههه *با ذوق گفتم*
*آروم خندید *
عزرائیل: نگاش کن مثل یه بچه ذوق میکنه
*کفش رو از پام کند و داد به مرد ، پام رو بوسید و باعث شد شوکه بسم و از خجالت سرخ بشم *
امیلی : عزیییییی ...
عزرائیل: هوم
امیلی : آخه چرا اینکارو وسط مغازه میکنی !
عزرائیل: کار خاصی نکردم پای همسرم رو بوسیدم ..
*گونه هام سرخ تر شد و سرم رو پایین انداختم *
امیلی : خیلی عوضی ! خوشت میاد باعث بشی خجالت بکشم!؟
عزرائیل: اره چون وقتی گونه هات سرخ میشه خواستنی تر میشی ...
*گونه هام سرخ تر شد ، از جام بلند شدم و کنارش وایستادم و سرم رو پایین انداختم *
امیلی : عوضی ...
*خندید *
*رفتیم و بقیه خرید ها رو انجام دادیم و نوبت به جواهرات رسید ، توی مغازه ی جواهر فروشی بودیم و تا الان یه ست مرواریدی خریده بود و من دیگه داشتم خسته میشدم چون یک ساعت بود که به تموم انگشتر هایی که فروشنده پیشنهاد میداد نه میگفت *
فروشنده : این یکی چطوره اعلیحضرت ؟
عزرائیل: خیلی شلوغه
*از روی صندلی بلند شدم و کنارش وایستادم ، نظرم به انگشتری جلب شد *
امیلی : عزی این یکی چطوره ؟
فروشنده : این طرح رو به تازگی آوردیم اما نسخه ی خاصی نیست و ازش صد تای دیگه داریم
عزرائیل: تا الان کسی خریده ؟
فروشنده : نه چطور ؟
عزرائیل: همینو برام بزار و تموم حلقه های مشابه ش رو نابود کن
*با تعجب بهش نگاه کردم *
عزرائیل: هیچ کس دیگه ای نباید این حلقه رو تو بهشت داشته باشه ...
فروشنده : چشم اعلیحضرت
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
بابت کیفیت عکس ها معذرت 🌚🙏
و یه چیزی در مورد لباس عروس ... لباس امی کمرش قالب شکمشِ
کفش امی هم پاشنه ش یکم کوتاه تر از توی عکسه
انگشترا هم ست برای عزی و امی
امیدوارم خوشتون بیاد ✨🌺
امیلی : این فوق العادست ...
*عزی لبخند زد و لباس رو از سوزان گرفت *
عزرائیل: کاملاً مناسب .. بیا پرو کن تا مطمئن بشیم هیچ مشکلی نداره
*رفتم تو اتاق پرو و شروع کردم به عوض کردن لباسم ...*
عزرائیل: تموم نشد ؟ کمک میخوای ؟
امیلی : دو دقیقه صبر کن !
*در رو باز کردم و و عزی همینطور خشکش زد *
امیلی : چخبرته دو دقیقه صبر نمیکنی مگه هشت ماهه بدنیا اومدی !؟
*همینطور بهم زل زده بود ، اخمم از بین رفت *
امیلی : عزی .... چیشده بهم نیومده ؟
*لبخند زد *
عزرائیل: مثله یه الهه شدی ...
*گونه هام کمی سرخ شد *
عزرائیل: خجالت نکش جدی میگم .. پرستیدنی شدی
*گونه هام سرخ تر شد *
امیلی : عزییییی ...
عزرائیل: اه خودت رو ببین سرخ شدی *خندید*
امیلی : انگار یادت رفته وقتی گاد میگفت چقدر رام من شدی چجوری رنگ عوض کردی
عزرائیل : پدرم اینو نگفت
امیلی : ولی منظورش همین بود
*همینطور باهم بحث میکردیم و سوزان با لبخند بهمون خیره شده بود که یهو عزی متوجه شد و گلوش رو صاف کرد *
عزرائیل: اهم اهم ... باشه تو بردی
امیلی : معلومه چون حق با من بود ...
*با غرور گفتم ، رفتم جلوی آینه و به خودم نگاه کردم *
امیلی : عزی ... یکم معذب میشم ... قشنگ معلومه حاملم
عزرائیل: منم همینو میخوام
امیلی : خیلی خجالت آوره تو روز عروسیت باردار باشی !
عزرائیل: نخیر باعث افتخاره ...
*با اخم بهش نگاه کردم اما فقط لبخند مغروری تحویلم داد ، بعد از اینکه لباسم رو عوض کردم رفتیم تا بقیه خرید ها رو انجام بدیم ، به مغازه ی کفش فروشی رفتیم ، انقدر بزرگ بود که انگار یه فروشگاه کامل بود ، یه مرد اومد سمتمون و تعظیم کرد *
مرد : اعلیحضرت چه کمکی میتونم بکنم
عزرائیل: یه کفش مجلسی سفید میخواستم اما پاشنه نداشته باشه و طبی هم باشه
*مرد رفت و سه جفت کفش آورد ، روی مبل کوچیکی نشستم *
عزرائیل: کدومش نظرت رو جلب میکنه ..؟
امیلی : هیچ کدوم
عزرائیل: چندتا مدل دیگه بیار
مرد : بقیه کیفت شون کمتره یا پاشنه دارن
*از جام بلند شدم و سمت ویترین رفتم ، یه جفت کفش بود که با وجود ساده گیش چشمم رو گرفته بود *
امیلی : عزی من اینا رو میخوام
عزرائیل: نمیتونی پاشنه دار بپوشی
امیلی: ولی پاشنه ش کوتاهه
عزرائیل: کوتاه یا بلند هیچ فرقی نداره پاشنه نداشته باشه امی ... دیگه تکرار نمیکنم
امیلی : لطفاً... یعنی میخوای دلم رو بشکنی
*با چهره ی مظلومانه بهش نگاه کردم و اخم کرد و نگاهش رو به فروشنده داد*
عزرائیل: کفشی که خانم میگه روبیار
مرد: چشم
*مرد کفش رو آورد و داد دست عزی ، روی صندلی نشستم و عزی جلوم زانو زد و کفش رو پام کرد ، کاملا اندازم بود *
امیلی : عزی خیلی خوشگلههه *با ذوق گفتم*
*آروم خندید *
عزرائیل: نگاش کن مثل یه بچه ذوق میکنه
*کفش رو از پام کند و داد به مرد ، پام رو بوسید و باعث شد شوکه بسم و از خجالت سرخ بشم *
امیلی : عزیییییی ...
عزرائیل: هوم
امیلی : آخه چرا اینکارو وسط مغازه میکنی !
عزرائیل: کار خاصی نکردم پای همسرم رو بوسیدم ..
*گونه هام سرخ تر شد و سرم رو پایین انداختم *
امیلی : خیلی عوضی ! خوشت میاد باعث بشی خجالت بکشم!؟
عزرائیل: اره چون وقتی گونه هات سرخ میشه خواستنی تر میشی ...
*گونه هام سرخ تر شد ، از جام بلند شدم و کنارش وایستادم و سرم رو پایین انداختم *
امیلی : عوضی ...
*خندید *
*رفتیم و بقیه خرید ها رو انجام دادیم و نوبت به جواهرات رسید ، توی مغازه ی جواهر فروشی بودیم و تا الان یه ست مرواریدی خریده بود و من دیگه داشتم خسته میشدم چون یک ساعت بود که به تموم انگشتر هایی که فروشنده پیشنهاد میداد نه میگفت *
فروشنده : این یکی چطوره اعلیحضرت ؟
عزرائیل: خیلی شلوغه
*از روی صندلی بلند شدم و کنارش وایستادم ، نظرم به انگشتری جلب شد *
امیلی : عزی این یکی چطوره ؟
فروشنده : این طرح رو به تازگی آوردیم اما نسخه ی خاصی نیست و ازش صد تای دیگه داریم
عزرائیل: تا الان کسی خریده ؟
فروشنده : نه چطور ؟
عزرائیل: همینو برام بزار و تموم حلقه های مشابه ش رو نابود کن
*با تعجب بهش نگاه کردم *
عزرائیل: هیچ کس دیگه ای نباید این حلقه رو تو بهشت داشته باشه ...
فروشنده : چشم اعلیحضرت
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
بابت کیفیت عکس ها معذرت 🌚🙏
و یه چیزی در مورد لباس عروس ... لباس امی کمرش قالب شکمشِ
کفش امی هم پاشنه ش یکم کوتاه تر از توی عکسه
انگشترا هم ست برای عزی و امی
امیدوارم خوشتون بیاد ✨🌺
- ۴۴.۵k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط