پارت ۵

دو سال بعد

چین. شانگهای.
شهری که قرار بود منو نجات بده،
اما فقط یادم داد چطور نفس‌مو نگه دارم.

اون شب، بارون آرام می‌اومد.
اتاقم نیمه‌تاریک بود که در بی‌صدا باز شد.

جونگکوک.

چشم‌هاش قرمز بود،
موهاش ژولیده،
و نگاهش…
مثل کسی که مدت‌هاست خواب ندیده.

نزدیک شد.
خیلی نزدیک.
اون‌قدر که نفس‌کشیدنش رو روی صورتم حس کردم.
دردی کوتاه، ناگهانی—
نه چیزی که دیده بشه،
چیزی که می‌مونه.
کمربند اش رو در آورد و شروع کرد به ضربه زدمت و سیلی زدن

با فریاد گفت:
«اصلاً می‌دونی کجا ناپدید شدی؟
می‌دونی این دو سال با من چی کار کرد؟
هر شب، هر شب… همون لحظه‌ی رفتنت تکرار شد.
من با اون تصویر زنده موندم.
با نبودنت.»

دوباره زد ، اینبار شدید تر و دردناک تر
از درد جیغ زدم ولی با ضربه ای به دهنم که خونی شد ساکتم کرد

ادامه داد:
«فکر کردی می‌تونی پاک کنی؟
فکر کردی با رفتن، تموم می‌شه؟
من هرجا رفتم، تو جلو چشمم بودی.»

یه قدم دیگه جلو اومد.
نگاهش پایین افتاد، بعد دوباره قفل شد به چشم‌هام.

آهسته‌تر—اما خطرناک‌تر—گفت:
«تو مال منی !
اما از دستم هم نمی‌ری.»

سکوت.
سنگین.
خفه‌کننده.

گفت:
«من هنوز می‌دونم کجایی.
هنوز می‌دونم نفس‌هات چطور عوض می‌شه وقتی می‌ترسی.
فکر نکن فاصله، چیزی رو عوض کرده.»

اون شب فهمیدم:
بعضی آدم‌ها وقتی عاشق می‌شن،
عشق رو با کنترل قاطی می‌کنن.
و خطرناک‌ترین بخشش…
همین اشتباهه.
منو گرفت و برد خونه ی خودش
دیدگاه ها (۳)

درخواستی مایکی

درخواستی

پارت ۳۲

درخواستی چیفویو

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

توی بارون خیلی چیزا عوض میشهمی‌دونی چی میگم❓شااید تا حالا به...

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

چند پارتی جیمین پارت هفتم

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط