2پارت(۲_۱)

✍︎زنـدگـی خـط خـطـی من✍︎

به قـلـم فـاطـمـه غـلامـی

پارت#1

یاسمین:

با گریه دست مامانو ڪشیدم و گفتم:مامان تو رو خدا من نمیخوام اینجا بمونم میخوام برم خونه خودمون..

مامان دستی به سرم ڪشیدو در حالی ڪه روے سرمو میبوسید گفت:بهتره فراموشش ڪنی،اسم ایرانو از ذهنت پاڪ ڪن..

اینجا دیگه جامون امنه باشه؟

_ولی مامان...

_یاس عموت آدم خوبیه،بهش اعتماد ڪن

من و از خودش فاصله داد

دست زیر صورتم گذاشت و اشڪامو پاڪ ڪردو گفت:تو فقط پونزده سالته چطور توقع دارے تو رو بردارم و بریم جایی ڪه معلوم نیست قراره چه بلایی سرت بیاد...

_ولی لوڪاس اذیتم میڪنه،اولین روز مدرسم افتضاح بود

مامان لبخندے زدو گفت:تو هنوز بچه اے

_من بچه نیستم،نمیخوام بچه باشم..

_باشه عزیزم ولی لوڪاس پسر عموته باید بهش احترام بذارے حداقل بخاطر من اون از تو خیلی بزرگتره...

✍︎زنـدگـی خـط خـطـی من✍︎

به قـلـم فـاطـمـه غـلامـی

پارت#2

_حالا بلند شو بریم ناهار مطمعنم عموت منتظرته...

سرے تڪون دادم و بلند شدم در حالی ڪه دستم توے دست مامان بود از اتاق بیرون زدم.

زن عمو با دیدنم لبخند زدو گفت:بالاخره اومدے..

بله آرومی گفتم و پشت میز نشستم

لوڪاس با پاش به پام زدو با انگلیسی گفت:چطورے وروجڪ؟...

اخم ڪردم و به مامان خیره شدم

مامان خونسرد بهم خیره شدو چیزے نگفت..

همین بیشتر عصبانیم میڪرد

چرا هیچڪس به حرف من گوش نمیڪرد؟.

با دیدن عمو ڪه از پله ها پایین میومد اخممو ڪمرنگ تر ڪردم.

مامان دستی به پشت ڪمرم ڪشید

اینجا ڪسی فارسی حرف نمیزد پس مجبور بودیم ما هم انگلیسی صحبت ڪنیم...

هر چند ڪه یڪم برامون سخت بود ولی ما هم انگلیسیو بلد بودیم..

عمو پشت سرم اومدو گونمو بوسیدو گفت:سلام وروجڪ.

سریع اخم ڪردم از وروجڪ گفتناشون متنفر بودم

قهقهه لوڪاس بلند شدو گفت:دیدے گفتم وروجڪی..

عمو ازم فاصله گرفت دیگه نتونستم تحمل ڪنم،با بغض بلند شدم و به سمت اتاقم پرواز ڪردم...
دیدگاه ها (۰)

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۸ سانیار . چند دقیقه پیش .وقتی م...

ازدواج اجباری بین ما دوتابچه ها توجه کنین من اِما رو اینجوری...

دیو و دلبر پارت ۱۵ -ماهی نور داری چیکار میکنی مامان با کلافگ...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۷| سؤالی درباره‌ی...

وقتی میرین مهمونی ولی ...دیدم میا چشمک زد و حواس ته رو پرت ک...

پارت...؟عشق ابدیهمه خوابیدنوفردا صبحشدو: از خواب بلند شدم اس...

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 014"""""""""""""""""""""""""""""""...

جدایی

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

رمان اسیر خان پارت هفدهم ۱۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط