{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

- هردومون میدونیم که هیچوقت

- هردومون میدونیم که هیچوقت
با چادر سفیدی که روی سرم
بدقلقی میکنه کنارت نمیشینم ..
هیچ قرآنی فاصله بین دستامونو
پر نمیکنه و
هیچ آینه‌ای روبه‌رومون
قرار نمیگیره تا محل تلاقی نگاه های زیر چشمیمون بشه ...!
که تو هیچ شب قشنگ و پرستاره‌ای بابام پیشونیمو نمیبوسه
دستامو نمیزاره تو دستات و با
صدای خش دار از دلتنگی
بغض و ترس‌کنار گوشت نمیگه :
مواظب دنیای من باش
مبادا باعث خیسیه چشماش
و گره پیشونیش بشی ..
و تو دستامو فشار نمیدی و نمیگی :
از جونم بیشتر حواسم به دنیامون هست ؛ من هیچ وقت غذای مورد علاقمو با دستپخت مادرت
تو جشن پاگشام نمیخورم
و تو هرگز پات به خونه پدرم باز نمیشه تا دستاتو بگیرم و ببرم پشت پنجره هایی که از قابشون به ماه زل زدم شعر خوندم و به تو فکر کردم، و به دیوارهایی که
شب‌های دلتنگیم تکیه‌گاه و شونه
برای گریه‌هام بودن تکیه نمیدی و منم نمیشینم کنارت تا
تو گوشم بگی :
" ما سهم هم شدیم‌
اینو بهت قول داده بودم "
ما میدونیم این راهی که میریم جز جدایی و نرسیدن مقصدی نداره ..
اما با این حال
ما الان رویه نیمکت ابی وسط درختهای بلند کنار هم غرق آرامش نشستیم ؛ سرمو رو بازوهات تکون میدم و دستتو دور از چشم حسود همه‌ی مردم شهر تو دستم دارم ؛ چشممو از منظره ی روبه رو دور و به چشمهای تو نزدیک میکنم و برات از حمید مصدق میخونم :
تو مثل خورشیدی
که شرق شب زده را غرق نور خواهی کرد ؛
تو مثل معجزه در وقت یاس و نومیدی ظهور خواهی کرد ..
و به آینده‌ای که قراره سر زن دیگه‌ای رو بازوهات جابه‌جا بشه حسودی نمیکنم ؛ به جای فکر به آینده ؛ بودن و داشتنتو توی این لحظه ها با تموم وجود زندگی و ثانیه ثانیه هاشو برای یک عمر تنها و بی خبر از تو بودن ذخیره میکنم که قایق تن من تا ابد تو آغوش هیچ مردی
جز تو لنگر نمیندازه ..!:)
دیدگاه ها (۲۶)

𝒫𝒶𝓇𝓉 13عقد با رئیس مافیا ___________________________________...

My uncle (part 74)

part : 41chapter : 2نه بابا ! عصبی بشی چیکار میکنی ؟قاشق رو ...

کپشن یکم طولانیه ولی بخونین قشنگه...

هیچکس از آینده خبر ندارد، شاید مردی که امروز باعجله توی مترو...

کپشن یکم طولانیه ولی بخونین قشنگه...هیچکس از آینده خبر ندارد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط