hi

زخمی که منو تو رو بهم رسوند پارت⑥⑥
پام رو ورداشتم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:زیر باند جئون منم! کیم هانول. از رینگ بیرون اومدم هم همه ای به راه افتاد جیمین در گوشم گفت:ورود پر سر و صدا و خوبی بود 🐼همونیه که میخوام. رئیس باند های خیلی ضعیف تر باهام صحبت کردن.. نزدیک های شام بود که روی مبل نشسته بودم.. هیون سو اومد و نشست کنارم دلم میخواست بگیرم از موهاش از پشت بوم دارش بزنم.. 🦁نمیدونستم انقدر شجاعی 🐼از کارت پشیمون شدی؟ 🦁کشتن کوک؟ ابدا.. 🐼کاری میکنم برای مرگ التماس کنی🦁دم درواردی.. 🐼دم که نه.. ولی یه اسلحه که دلم میخواد تو مخت شلیک کنه.. چرا.. دروارمدم.. گیر واردم 🦁بلدی شلیک کنی ؟. تا واحد با خودش بیاد اسلحه اش که تو کتش بود ور کش رفتم و گذاشتم رو پیشونیش 🐼میخام برم نشونت بدم؟ ویو جیمین رفتم پیش پارک جی می یه جورایی یه حس نزدیکی بهش میکنم.. اون برادرش رو گم کرده و منم خواهرم رو 🐶سلام پارک شی.. 🍓او.. سلام جیمین شی.؟ حالتون چطوره؟ 🐶ممنونم... شما چطورید 🍓به لطف شما.. خوشم اومد 🐶ببخشید.. از چی؟ 🍓از کیم هانول.. از سلیقه ی جونگ کوک شی محروم 🐶عا.. بله.. هانول.. شجاعه.. و یکم کله خر🍓موقع شام میخوام باهاشون اشنا شم 🐶افتخار میدید.. برادرتون چی شد؟ 🍓ردش رو تا سئول زدم.. اما هیچکس جز یه پسر نوزده ساله ازش چیزی به یاد نداره ( بغض)🐶معذرت میخوام.. پیداش میکنید 🍓حتما... /به هانول که اون ور نشسته بودن نگا کردم.. وای به گا رفتیم روی صورت هیون سو اسلحه گذاشته از پارک عذرخواهی کردم و رفتم و جلو و گفتم:هانول شی.. چیزه.. وقت شامه../هانول بدون اینکه بهم نگا کنه اسلحه رو گذاشت روی پای هیون سو و گفت:بریم... /اون شب هانول همه ی شرط هارو برد. اولش همه دستش انداختن.. بد نمیدونستن چطوری چیزی هایی که شرط بستم رو بیارن.. برگشتیم عمارت هانول لباساش رو عوض کرد و تو حیاط نشست و با سولی و سه بیوک بگو بخند کرد. از بالکن اتاقم بهشون نگاه کردم و شماره ی کوک رو گرفتم جاوب داد🐶چطوری زنده ی مرده؟ 🐰خوب.. مهمونی چیشد؟ 🐶باید میبودی و میدیدی هانول خانمت چقدر خشن بود.. هم اول رید به کیم سون جو.. بعدم که هرچی شرط بست برد.. بعد عا راستی و روی صورت هیون سو اسلحه گذاشت.. نرسیده بودم شلیک کرده بود 🐰چرا نذاشتی شلیک کنه.. میذاشتی تموم میشد.. 🐶من دلایل خودم رو دارم.. ببینم.. این وضع تا کی ادامه داره.. 🐰تا هیون سو بمیره 🐶خیلی خب.. باشه.. مراقب خودت باش.. چیزی خواستی پیام بده 🐰باش.. خدافظ🐶خدافظ. ویو هانول.. ساعت دو صبح بود که از حالت تهوع بیدار شدم چند دقه نشستم رو تخت ولی حس کردم واقعا دارم بالا میارم.. دوییدم سمت دستشویی اتاق و بالا اوردم.. دهنم رو شستم.. به صورت خودم نگا کردم.. رنگم پریده.. نبضم رو گرفتم.. نه.. امکان نداره
دیدگاه ها (۰)

«آرامش» پارت: 4«داستان: شروع شرط بندی و ماجرا ها»ته. تقصیر ت...

𝐌𝐚𝐟𝐢𝐚 | 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏همه توی اتاق جلسه بودنتهیونگ ساکت نشسته بود و ...

مافیای من

پارت ۲۷

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت ششمماشین‌ها چند خیابون از انبار ف...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴⁰ویو میکا_____سکوت سنگی...

پارت ۴۲

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

پارت ۵۸

the first lie

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط