وقتی سرما خورده بود و...
چندپارتی جونگکوک
part 4 (last)
چند روز از آن روزی که جونگکوک مریض شده بود گذشته بود.
همه چیز دوباره به حالت عادی برگشته بود؛ خندههایش، شوخیهایش و حتی عادت همیشگیاش که وسط آشپزی آهنگ میخواند.
اما تو متوجه یک چیز شده بودی.
جونگکوک این روزها بیشتر از همیشه به تو نگاه میکرد.
انگار هر بار که میدید چای برایش آماده میکنی، یا وقتی خسته از بیرون برمیگردد به استقبالش میآیی، چیزی در ذهنش مرور میشود.
یک شب وقتی کنار هم نشسته بودید، ناگهان گفت:
«فردا شب برنامه داری؟»
با تعجب نگاهش کردی.
«نه، چرا؟»
لبخند مرموزی زد.
«پس فردا رو برای من نگه دار.»
خندیدی.
«چرا؟ باز هم میخوای کاری کنی که من نگران بشم؟»
سریع گفت: «نه! این بار نه.»
بعد با لبخند اضافه کرد:
«این بار میخوام خوشحالت کنم.»
روز بعد، از صبح جونگکوک عجیب رفتار میکرد.
هر وقت وارد اتاق میشدی، سریع چیزی را پنهان میکرد.
گفتی: «جونگکوک، داری چی کار میکنی؟»
با حالت innocent گفت: «هیچی.»
ابرویت را بالا انداختی.
«تو وقتی میگی هیچی، یعنی یه چیزی هست.»
خندید.
«چقدر منو خوب میشناسی.»
شب که شد، جونگکوک دستت را گرفت.
«بیا.»
تو را به گوشهای از خانه برد.
وقتی در را باز کردی، لبخند روی صورتت نشست.
فضا با نورهای ملایم تزئین شده بود. روی میز غذاهایی بود که میدانست دوست داری و کنار آن، چند عکس از لحظههای قشنگی که با هم داشتید قرار داده شده بود.
چند ثانیه فقط نگاه کردی.
«جونگکوک...»
آرام گفت: «میدونم شاید چیز بزرگی نباشه.»
سرش را پایین انداخت.
«ولی میخواستم یه شب داشته باشی که فقط برای تو باشه.»
سر میز نشستید.
بعد از کمی سکوت، جونگکوک گفت:
«اون روز که مریض بودم...»
لبخند کوچکی زدی.
«باز هم میخوای درباره اون روز حرف بزنی؟»
خندید.
«آره.»
بعد جدیتر ادامه داد:
«من همیشه فکر میکردم باید کسی باشم که از بقیه مراقبت میکنه. کسی که قوی باشه.»
نگاهش آرام شد.
«ولی تو بهم یاد دادی که گاهی اجازه دادن به یکی برای مراقبت ازت هم خودش یه نوع اعتماده.»
چشمانت کمی خیس شد.
گفتی: «جونگکوک...»
لبخند زد.
«ممنون که اون روز کنارم بودی.»
بعد از شام، با هم به بالکن رفتید.
هوا خنک بود، اما این بار جونگکوک یک پتو آورد و روی شانههایت انداخت.
با خنده گفتی: «این بار دیگه نمیذارم سرما بخوری.»
خندید.
«باشه، چون امروز من مراقب تو هستم.»
چند لحظه هر دو به آسمان نگاه کردید.
بعد جونگکوک آرام گفت:
«میدونی قشنگترین چیزی که دارم چیه؟»
پرسیدی: «چی؟»
به تو نگاه کرد.
«اینکه وقتی روزهای سخت میاد، یه نفر هست که میتونم کنارش آروم باشم.»
لبخند زدی.
«و من خوشحالم که اون آدم منم.»
جونگکوک لبخند زد.
«منم خوشحالم که توی زندگی منی.»
و آن شب، بدون نیاز به حرفهای بزرگ، هر دو فهمیدید که عشق واقعی یعنی همین؛
اینکه یک روز یکی از شما خسته شود و دیگری دستش را بگیرد...
و روز دیگری، جای شما عوض شود.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
part 4 (last)
چند روز از آن روزی که جونگکوک مریض شده بود گذشته بود.
همه چیز دوباره به حالت عادی برگشته بود؛ خندههایش، شوخیهایش و حتی عادت همیشگیاش که وسط آشپزی آهنگ میخواند.
اما تو متوجه یک چیز شده بودی.
جونگکوک این روزها بیشتر از همیشه به تو نگاه میکرد.
انگار هر بار که میدید چای برایش آماده میکنی، یا وقتی خسته از بیرون برمیگردد به استقبالش میآیی، چیزی در ذهنش مرور میشود.
یک شب وقتی کنار هم نشسته بودید، ناگهان گفت:
«فردا شب برنامه داری؟»
با تعجب نگاهش کردی.
«نه، چرا؟»
لبخند مرموزی زد.
«پس فردا رو برای من نگه دار.»
خندیدی.
«چرا؟ باز هم میخوای کاری کنی که من نگران بشم؟»
سریع گفت: «نه! این بار نه.»
بعد با لبخند اضافه کرد:
«این بار میخوام خوشحالت کنم.»
روز بعد، از صبح جونگکوک عجیب رفتار میکرد.
هر وقت وارد اتاق میشدی، سریع چیزی را پنهان میکرد.
گفتی: «جونگکوک، داری چی کار میکنی؟»
با حالت innocent گفت: «هیچی.»
ابرویت را بالا انداختی.
«تو وقتی میگی هیچی، یعنی یه چیزی هست.»
خندید.
«چقدر منو خوب میشناسی.»
شب که شد، جونگکوک دستت را گرفت.
«بیا.»
تو را به گوشهای از خانه برد.
وقتی در را باز کردی، لبخند روی صورتت نشست.
فضا با نورهای ملایم تزئین شده بود. روی میز غذاهایی بود که میدانست دوست داری و کنار آن، چند عکس از لحظههای قشنگی که با هم داشتید قرار داده شده بود.
چند ثانیه فقط نگاه کردی.
«جونگکوک...»
آرام گفت: «میدونم شاید چیز بزرگی نباشه.»
سرش را پایین انداخت.
«ولی میخواستم یه شب داشته باشی که فقط برای تو باشه.»
سر میز نشستید.
بعد از کمی سکوت، جونگکوک گفت:
«اون روز که مریض بودم...»
لبخند کوچکی زدی.
«باز هم میخوای درباره اون روز حرف بزنی؟»
خندید.
«آره.»
بعد جدیتر ادامه داد:
«من همیشه فکر میکردم باید کسی باشم که از بقیه مراقبت میکنه. کسی که قوی باشه.»
نگاهش آرام شد.
«ولی تو بهم یاد دادی که گاهی اجازه دادن به یکی برای مراقبت ازت هم خودش یه نوع اعتماده.»
چشمانت کمی خیس شد.
گفتی: «جونگکوک...»
لبخند زد.
«ممنون که اون روز کنارم بودی.»
بعد از شام، با هم به بالکن رفتید.
هوا خنک بود، اما این بار جونگکوک یک پتو آورد و روی شانههایت انداخت.
با خنده گفتی: «این بار دیگه نمیذارم سرما بخوری.»
خندید.
«باشه، چون امروز من مراقب تو هستم.»
چند لحظه هر دو به آسمان نگاه کردید.
بعد جونگکوک آرام گفت:
«میدونی قشنگترین چیزی که دارم چیه؟»
پرسیدی: «چی؟»
به تو نگاه کرد.
«اینکه وقتی روزهای سخت میاد، یه نفر هست که میتونم کنارش آروم باشم.»
لبخند زدی.
«و من خوشحالم که اون آدم منم.»
جونگکوک لبخند زد.
«منم خوشحالم که توی زندگی منی.»
و آن شب، بدون نیاز به حرفهای بزرگ، هر دو فهمیدید که عشق واقعی یعنی همین؛
اینکه یک روز یکی از شما خسته شود و دیگری دستش را بگیرد...
و روز دیگری، جای شما عوض شود.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۲۴.۹k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط