در تاریکی اتاقش نشسته، کسی که ناتمام فکرهای شبانه اش را د
در تاریکی اتاقش نشسته، کسی که ناتمام فکرهای شبانه اش را دنبال میکند...
تکه های کوچک یخ توی لیوان پر از زهرش، مسموم میشوند اما او همچنان نوش داروی مرگش را میان دستهای لرزانش تکان تکان میدهد...
عاقبت خسته میشود و یکسره لیوان را سر میکشد... پاهایش میلرزد؛ درست همان لحظه که جام زهر از دستانش رها میشود... با چشم های نیمه باز رد افکار باقی مانده اش را هراسان می پوید و سرانجام هیــــــــــچ!!!
این روزها که میگذرد،خاطره ای تلخ از دورهای دور مرا شبیه است و بس!
حکم شیشه ای مشروب را دارم،پشت دیوارهای نازک گچین،زیر طاقچهء کوچک یک زیرزمین! هرکس ابراهیم وار و تبر به دست دیواره را فرو ریزد،این بت شیشه ای را هم خواهد شکست... جلاد یا ناجی؟؟ فرقی نمی کند... جلاد و ناجی ام یکیست!
خسته ام من... خسته از این محبوس جای تنگ و تاریک؛ دلم اندکی هوای پشت دیوار را هوس کرده ست، حتی اگر این خیال به شکستنم مختوم شود... افسوس که مست و هشیار،هیچ کس نمیداند من اینجایم... پشت این دیوارهای نازک گچین،زیر طاقچهء کوچک این زیرزمین!!
من همچون اثر یک مستی، دیوانه وار در رگهای تن این دیوارها خواهم دوید... آی اهل خانه! نمازهاتان همه باطل... مسجدتان می سرایی بیش نبود! سجاده های سپیدتان را بو کنید... می شناسید عطر این بادهء دیرینه را؟؟؟
توبهء شما جز با شکستن این شیشه خونین قبول نیست... کلید بهشتتان در دستان من است! فرو ریزید دیوار را-این پایه های تا همیشه خو کرده به کفر...!!- پیش از آنکه فردا روز ، همه زهد و تقوایتان را ندانسته به باد دهد... فرو ریزیدش!!
sookoot:-(
تکه های کوچک یخ توی لیوان پر از زهرش، مسموم میشوند اما او همچنان نوش داروی مرگش را میان دستهای لرزانش تکان تکان میدهد...
عاقبت خسته میشود و یکسره لیوان را سر میکشد... پاهایش میلرزد؛ درست همان لحظه که جام زهر از دستانش رها میشود... با چشم های نیمه باز رد افکار باقی مانده اش را هراسان می پوید و سرانجام هیــــــــــچ!!!
این روزها که میگذرد،خاطره ای تلخ از دورهای دور مرا شبیه است و بس!
حکم شیشه ای مشروب را دارم،پشت دیوارهای نازک گچین،زیر طاقچهء کوچک یک زیرزمین! هرکس ابراهیم وار و تبر به دست دیواره را فرو ریزد،این بت شیشه ای را هم خواهد شکست... جلاد یا ناجی؟؟ فرقی نمی کند... جلاد و ناجی ام یکیست!
خسته ام من... خسته از این محبوس جای تنگ و تاریک؛ دلم اندکی هوای پشت دیوار را هوس کرده ست، حتی اگر این خیال به شکستنم مختوم شود... افسوس که مست و هشیار،هیچ کس نمیداند من اینجایم... پشت این دیوارهای نازک گچین،زیر طاقچهء کوچک این زیرزمین!!
من همچون اثر یک مستی، دیوانه وار در رگهای تن این دیوارها خواهم دوید... آی اهل خانه! نمازهاتان همه باطل... مسجدتان می سرایی بیش نبود! سجاده های سپیدتان را بو کنید... می شناسید عطر این بادهء دیرینه را؟؟؟
توبهء شما جز با شکستن این شیشه خونین قبول نیست... کلید بهشتتان در دستان من است! فرو ریزید دیوار را-این پایه های تا همیشه خو کرده به کفر...!!- پیش از آنکه فردا روز ، همه زهد و تقوایتان را ندانسته به باد دهد... فرو ریزیدش!!
sookoot:-(
- ۲.۵k
- ۰۳ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط