رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل چهلوهشتم: دستی که رها نکردم
چند ساعت از انتظار خانواده در راهرو گذشته بود که سرانجام درِ بخش مراقبتهای ویژه باز شد.
همه فوراً از جا بلند شدند.
پزشک پروندهای را در دست داشت و گفت:
ـ خوشبختانه وضعیت بیمار بهتر شده. خطر اصلی فعلاً برطرف شده، اما هنوز باید تحت نظر بمونه و دوران نقاهتش رو بگذرونه.
مادر دنیل از شدت آسودگی دستش را روی دهانش گذاشت و اشک در چشمهایش جمع شد.
پدر دنیل نفس عمیقی کشید و از پزشک تشکر کرد.
ریو به دیوار تکیه داد و زیر لب گفت:
ـ خدا رو شکر...
کنت هم لبخند خستهای زد و شانهی ریو را گرفت.
ملیسا تمام مدت ساکت مانده بود. وقتی کلمهی «برطرف شده» را شنید، انگار سنگینی بزرگی از روی سینهاش برداشته شد.
ـ یعنی... حالش بهتر میشه؟
پزشک با آرامش جواب داد:
ـ فعلاً نشانههای امیدوارکنندهای داریم. باید صبور باشین.
ملیسا سر تکان داد. لبخند کوچکی روی لبش نشست و چشمانش از خوشحالی تر شدند.
در همان لحظه، کایزن که کمی عقبتر ایستاده بود، به سمتش آمد.
او چیزی نگفت. فقط کنار ملیسا ایستاد و دستش را طوری آرام گرفت که پشت جمعیت و کیف ملیسا، هیچکس متوجه نشود.
ملیسا ابتدا غافلگیر شد.
بعد به دستهایشان نگاه کرد.
کایزن همچنان رو به پزشک ایستاده بود، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛ اما انگشتانش با اطمینان دست او را نگه داشته بودند.
ملیسا احساس کرد بالاخره میتواند نفس راحتی بکشد.
آرام دست کایزن را فشرد و دستش را در دست او جا داد.
کایزن برای لحظهای نگاهش را به طرف او چرخاند.
ملیسا چیزی نگفت، اما لبخند آرامشبخشش همهچیز را نشان میداد.
او هم لبخند بسیار کوچکی زد و دستش را رها نکرد.
***
کمی بعد، پرستار اجازه داد خانواده از پشت شیشه دنیل را ببینند.
ملیسا همراه مادرش جلو رفت. دنیل هنوز خسته و بیحرکت روی تخت دراز کشیده بود، اما حالش نسبت به قبل بهتر به نظر میرسید.
ریو آرام گفت:
ـ وقتی بیدار بشه، احتمالاً از دیدن این همه آدم کلافه میشه!
کنت با خندهی کوتاهی جواب داد:
ـ اول باید بیدار بشه تا بتونه از دستت شکایت کنه.
چند نفر لبخند زدند و فضای سنگین راهرو کمی آرامتر شد.
ملیسا از پشت شیشه به دنیل نگاه کرد و زیر لب گفت:
ـ زود خوب شو، دنیل.
وقتی از شیشه فاصله گرفت، کایزن هنوز نزدیکش بود.
ـ خیالت راحتتر شد؟
ملیسا سر تکان داد.
ـ خیلی بیشتر.
بعد کمی مکث کرد و آهسته افزود:
ـ اگه تو نبودی، شاید هنوز توی اتوبوس بودم.
کایزن نگاهش کرد.
ـ خودت هم برای اومدن تصمیم گرفتی.
ـ ولی تو کمکم کردی.
ـ پس دفعهی بعد هم اگه کمکی خواستی، بگو.
ملیسا با تعجب به او نگاه کرد. کایزن فوراً نگاهش را برگرداند، انگار همین یک جمله هم بیشتر از چیزی بود که قصد داشت بگوید.
ملیسا لبخند زد.
این بار، وقتی دستهایشان دوباره برای لحظهای به هم خورد، هیچکدام عجلهای برای کنار کشیدن نداشتند.
و میان آن همه نگرانی و انتظار، ملیسا فهمید که گاهی آرامش از حرفهای بزرگ نمیآید؛ گاهی فقط کافی است کسی بیسروصدا کنارت بایستد و دستت را بگیرد.
چند ساعت از انتظار خانواده در راهرو گذشته بود که سرانجام درِ بخش مراقبتهای ویژه باز شد.
همه فوراً از جا بلند شدند.
پزشک پروندهای را در دست داشت و گفت:
ـ خوشبختانه وضعیت بیمار بهتر شده. خطر اصلی فعلاً برطرف شده، اما هنوز باید تحت نظر بمونه و دوران نقاهتش رو بگذرونه.
مادر دنیل از شدت آسودگی دستش را روی دهانش گذاشت و اشک در چشمهایش جمع شد.
پدر دنیل نفس عمیقی کشید و از پزشک تشکر کرد.
ریو به دیوار تکیه داد و زیر لب گفت:
ـ خدا رو شکر...
کنت هم لبخند خستهای زد و شانهی ریو را گرفت.
ملیسا تمام مدت ساکت مانده بود. وقتی کلمهی «برطرف شده» را شنید، انگار سنگینی بزرگی از روی سینهاش برداشته شد.
ـ یعنی... حالش بهتر میشه؟
پزشک با آرامش جواب داد:
ـ فعلاً نشانههای امیدوارکنندهای داریم. باید صبور باشین.
ملیسا سر تکان داد. لبخند کوچکی روی لبش نشست و چشمانش از خوشحالی تر شدند.
در همان لحظه، کایزن که کمی عقبتر ایستاده بود، به سمتش آمد.
او چیزی نگفت. فقط کنار ملیسا ایستاد و دستش را طوری آرام گرفت که پشت جمعیت و کیف ملیسا، هیچکس متوجه نشود.
ملیسا ابتدا غافلگیر شد.
بعد به دستهایشان نگاه کرد.
کایزن همچنان رو به پزشک ایستاده بود، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛ اما انگشتانش با اطمینان دست او را نگه داشته بودند.
ملیسا احساس کرد بالاخره میتواند نفس راحتی بکشد.
آرام دست کایزن را فشرد و دستش را در دست او جا داد.
کایزن برای لحظهای نگاهش را به طرف او چرخاند.
ملیسا چیزی نگفت، اما لبخند آرامشبخشش همهچیز را نشان میداد.
او هم لبخند بسیار کوچکی زد و دستش را رها نکرد.
***
کمی بعد، پرستار اجازه داد خانواده از پشت شیشه دنیل را ببینند.
ملیسا همراه مادرش جلو رفت. دنیل هنوز خسته و بیحرکت روی تخت دراز کشیده بود، اما حالش نسبت به قبل بهتر به نظر میرسید.
ریو آرام گفت:
ـ وقتی بیدار بشه، احتمالاً از دیدن این همه آدم کلافه میشه!
کنت با خندهی کوتاهی جواب داد:
ـ اول باید بیدار بشه تا بتونه از دستت شکایت کنه.
چند نفر لبخند زدند و فضای سنگین راهرو کمی آرامتر شد.
ملیسا از پشت شیشه به دنیل نگاه کرد و زیر لب گفت:
ـ زود خوب شو، دنیل.
وقتی از شیشه فاصله گرفت، کایزن هنوز نزدیکش بود.
ـ خیالت راحتتر شد؟
ملیسا سر تکان داد.
ـ خیلی بیشتر.
بعد کمی مکث کرد و آهسته افزود:
ـ اگه تو نبودی، شاید هنوز توی اتوبوس بودم.
کایزن نگاهش کرد.
ـ خودت هم برای اومدن تصمیم گرفتی.
ـ ولی تو کمکم کردی.
ـ پس دفعهی بعد هم اگه کمکی خواستی، بگو.
ملیسا با تعجب به او نگاه کرد. کایزن فوراً نگاهش را برگرداند، انگار همین یک جمله هم بیشتر از چیزی بود که قصد داشت بگوید.
ملیسا لبخند زد.
این بار، وقتی دستهایشان دوباره برای لحظهای به هم خورد، هیچکدام عجلهای برای کنار کشیدن نداشتند.
و میان آن همه نگرانی و انتظار، ملیسا فهمید که گاهی آرامش از حرفهای بزرگ نمیآید؛ گاهی فقط کافی است کسی بیسروصدا کنارت بایستد و دستت را بگیرد.
- ۵۷۲
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط