THE BLACK CONTRACT | قرارداد سیاه
THE BLACK CONTRACT | قرارداد سیاه
P.5
روایت سومشخص
صدای خاموش شدن صفحه هنوز توی سالن پیچیده بود.
تهیونگ چند ثانیه به تصویر سیاه خیره موند و بعد رو به جونگکوک برگشت.
تهیونگ: اون مرد کی بود؟
جونگکوک: فکر کنم سؤال بهتر اینه که چرا یکی میخواد ما باور کنیم اون زندهست.
تهیونگ: من سه سال پیش خودم خبر مرگش رو تأیید کردم.
جونگکوک: منم همینطور.
تهیونگ: پس چطور ممکنه؟
قبل از اینکه جونگکوک جواب بده، صدای باز شدن قفل در اومد. هر دو به سمت ورودی برگشتن.
روی میز، یک گوشی قدیمی روشن شد. پیامی روی صفحه ظاهر شد:
«فردا ساعت ۹ صبح، هر دو نفر به آدرس داخل پیام مراجعه کنید. اونجا جواب اولین سؤالتون رو پیدا میکنید.»
تهیونگ گوشی رو برداشت و آدرس رو خوند.
تهیونگ: این آدرس متعلق به دفتر قدیمی قرارداده.
جونگکوک: همون جایی که سه سال پیش همهچی تموم شد؟
تهیونگ: ظاهراً یکی میخواد دوباره از همونجا شروع کنه.
جونگکوک کتش رو برداشت و به سمت در رفت.
تهیونگ: کجا؟
جونگکوک: خونه. فردا صبح وقت تلف نمیکنم.
تهیونگ: یه لحظه، جئون.
جونگکوک ایستاد.
تهیونگ: هنوز بهم نگفتی چطور زنده موندی.
جونگکوک بدون اینکه برگرده، جواب داد:
جونگکوک: چون هنوز وقتش نرسیده، کیم.
و از سالن خارج شد.
تهیونگ برای چند لحظه همونجا موند. این بار فقط یک چیز براش روشن بود:
کسی که سه سال پیش مرده بود، شاید اصلاً نمرده بود..........
ادامه دارد...........
P.5
روایت سومشخص
صدای خاموش شدن صفحه هنوز توی سالن پیچیده بود.
تهیونگ چند ثانیه به تصویر سیاه خیره موند و بعد رو به جونگکوک برگشت.
تهیونگ: اون مرد کی بود؟
جونگکوک: فکر کنم سؤال بهتر اینه که چرا یکی میخواد ما باور کنیم اون زندهست.
تهیونگ: من سه سال پیش خودم خبر مرگش رو تأیید کردم.
جونگکوک: منم همینطور.
تهیونگ: پس چطور ممکنه؟
قبل از اینکه جونگکوک جواب بده، صدای باز شدن قفل در اومد. هر دو به سمت ورودی برگشتن.
روی میز، یک گوشی قدیمی روشن شد. پیامی روی صفحه ظاهر شد:
«فردا ساعت ۹ صبح، هر دو نفر به آدرس داخل پیام مراجعه کنید. اونجا جواب اولین سؤالتون رو پیدا میکنید.»
تهیونگ گوشی رو برداشت و آدرس رو خوند.
تهیونگ: این آدرس متعلق به دفتر قدیمی قرارداده.
جونگکوک: همون جایی که سه سال پیش همهچی تموم شد؟
تهیونگ: ظاهراً یکی میخواد دوباره از همونجا شروع کنه.
جونگکوک کتش رو برداشت و به سمت در رفت.
تهیونگ: کجا؟
جونگکوک: خونه. فردا صبح وقت تلف نمیکنم.
تهیونگ: یه لحظه، جئون.
جونگکوک ایستاد.
تهیونگ: هنوز بهم نگفتی چطور زنده موندی.
جونگکوک بدون اینکه برگرده، جواب داد:
جونگکوک: چون هنوز وقتش نرسیده، کیم.
و از سالن خارج شد.
تهیونگ برای چند لحظه همونجا موند. این بار فقط یک چیز براش روشن بود:
کسی که سه سال پیش مرده بود، شاید اصلاً نمرده بود..........
ادامه دارد...........
- ۶۶۰
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط