🖤 OBSESSION | وسواس

🖤 OBSESSION | وسواس

پارت هجدهم: جسدی که حرف می‌زد

بارون بی‌وقفه روی شیشه‌ی ماشین می‌کوبید.

الارا کنار جونگ‌کوک نشسته بود و به اسلحه‌ای که روی پایش قرار داشت نگاه می‌کرد. از وقتی جسد ویکتوریا پیدا شده بود، حتی یک کلمه هم حرف نزده بود.

جونگ‌کوک بالاخره سکوت رو شکست.

— اگه می‌خوای منو متهم کنی، حداقل صبر کن برسیم.

الارا بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:

— هنوز تصمیم نگرفتم تو رو به چی متهم کنم.

— ولی داری بهش فکر می‌کنی.

— به چیزهای بدتری هم فکر می‌کنم.

لبخند کمرنگی روی لب جونگ‌کوک نشست.

— همینش خطرناکت می‌کنه.

الارا برگشت و مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کرد.

— نه، جونگ‌کوک. چیزی که منو خطرناک می‌کنه اینه که هنوز دلم می‌خواد حرف‌هات رو باور کنم.

لبخند از صورتش محو شد.

چند دقیقه بعد، به پارکینگ متروکه رسیدند.

ماشین ویکتوریا زیر نور چراغ‌های پلیس قرار داشت. جسد منتقل شده بود، اما روی صندلی عقب لکه‌های خون دیده می‌شد.

جونگ‌کوک درِ صندوق عقب رو باز کرد.

داخلش یک گوشی خاموش، یک دستکش چرمی و پاکتی سیاه قرار داشت.

الارا پاکت رو برداشت.

داخلش یک عکس بود؛ ویکتوریا، پدر الارا و جونگ‌کوک، هر سه کنار یک میز نشسته بودند.

پشت عکس تاریخ خورده بود:

شش ماه قبل.

الارا آهسته گفت:

— تو گفتی پدرم رو سه ساله ندیدی.

جونگ‌کوک به عکس خیره موند.

— چون واقعاً ندیده بودمش.

— پس این چیه؟

قبل از اینکه جواب بده، گوشی داخل صندوق روشن شد.

یک فایل صوتی به‌طور خودکار پخش شد.

صدای ویکتوریا بود؛ ضعیف و بریده‌بریده:

«اگه اینو می‌شنوین، یعنی یکی از ما دیگه زنده نیست… و کسی که فکر می‌کنین قربانیه، همه‌چیز رو شروع کرده.»

صدای نفس‌کشیدنش قطع شد.

بعد جمله‌ی آخر رو گفت:

«الارا، به مردی که امشب کنارت ایستاده اعتماد نکن… چون جونگ‌کوک تنها کسی نیست که عاشق تو شده.»

الارا آرام سرش رو بالا آورد.

در انتهای پارکینگ، مردی از تاریکی بیرون اومد.

همون مردی که سه سال پیش جونگ‌کوک تصور می‌کرد کشته است.

مرد اسلحه‌اش رو پایین آورد و با لبخند گفت:

— سلام، جئون. دلت برام تنگ نشده؟

بعد نگاهش روی الارا ثابت موند.

— بالاخره همدیگه رو دیدیم، عزیزم. 🖤
دیدگاه ها (۰)

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

لبخند قاتلپارت⁴⁶ویو جونگ‌کوکماشین توی خیابون‌های خلوت حرکت م...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط