{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"خدا" را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

"خدا" را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !

حسین پناهی
دیدگاه ها (۱)

رمان اسیر خان پارت اول ۱

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

Part ¹⁵ویو جونگکوک دختر خیلی خوشگلی بود به قول مامانم قرص ما...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

فاصله یک لبخند تا جنون

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

لونا و ويليام

می‌گفت:دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن بادکنک...

P : 32

اخرین دعا 29

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط