{% if state.amp %}
{% else %} {% endif %}
tanhas
۵۷
پسند
"خدا" را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
"خدا" را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسین پناهی
دانلود
۱.۲k
۱۷ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (
۱
)
رمان اسیر خان پارت اول ۱
قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش اول)
Part ¹⁵ویو جونگکوک دختر خیلی خوشگلی بود به قول مامانم قرص ما...
رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲
فاصله یک لبخند تا جنون
رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵
لونا و ويليام
میگفت:دوستی دارم که از بادکنک بدش میآید؛حتی از دیدن بادکنک...
P : 32
اخرین دعا 29
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط
{{#video_url}}
{{/video_url}}
{{ seo.summary }}
خانه
سوالات متداول
درباره ما
قوانین