بادیگارد من
𝐌𝐲 𝐁𝐨𝐝𝐲𝐠𝐮𝐚𝐫𝐝
(𝐏𝐚𝐫𝐭 20)
ویو ادمین گلتون😂
( ات رفت تو ماشین نشست... تهیونگ نگاه هایی میکرد بهش که انگار میخواست سوالی ازش بپرسه ولی نمیتونست.... ات متوجه شد و پرسید...)
ات: اومم چیزی میخوای بگی؟
تهیونگ: من؟ن.. نه
ات: مطمئنی؟ اگه میخوای چیزی بگی بگو راحت باش
تهیونگ: چرا اونجا به اون دختره گفتی من دوست پسرتم؟
ات: عااا خب ( خجالت کشید) الکی گفتم دیگه
تهیونگ: چرا؟ ( بم)
ات: خب میخواستم دیگه بهت گیر نده و اینا دیگه( خجالت)
تهیونگ: اوهوم... ممنون.... ولی میتونستم خودم از پسش بر بیام
ات: اره تو میتونستی اصلا😒... انقد قیافت جذاب و فا... ( یهو دستشو گذاشت جلو دهنش)
تهیونگ: چی گفتی؟! جذاب و فا ؟!
( یهو شیشه ی ات رو یکی زد که.... بله خود یونا بودش)
ات: قفل ماشین باز کن تهیونگ
( تهیونگ قفل ماشین زد باز شد و یونا سوار شد)
یونا: سلاممم
تهیونگ: سلام ( سرد)
( ته ماشین روشن کرد و حرکت کرد سمت عمارت بعد مدتی که رسیدن ات و یونا پیاده شدن و رفتن تو عمارت ولی تهیونگ رفت تو اتاق مخصوص خودش تو حیاط.... ات و یونا لباساشون عوض کردن و رفتن اشپزخونه یه چیزی خوردن و رفتن اتاق ات ساعت هم 11 شب بود)
یونا: خیلی بی روحه ازش خوشم نیومد
ات: کی؟
یونا: بادیگاردت دیگه.... ولی خیلی جذابه صداشم خیلی بمه
ات: هووو دفعه اخرت باشه بهش میگی بی روح هااا😒
یونا: اووو اووووووو🤣
ات: زهرمارررر
یونا: میبینم کهههه دوست شاسکولم عاشق شدهههههه🤣
ات: گمشو بابا ها توعمممم
یونا: بخدا بهش نگی خودم میگم
ات: چی میگی اصلا تو من عاشقش نیستم که خب بالاخره رو بادیگاردم غیرت دارم دیگهههه😒
یونا: اره جون خودت🤣.. دختر باید بهش بگی
ات: چیووو
یونا: ات منو که دیگه نه😂😐
ات: اره اصلا دوسش داره عاشقشم به تو چهههه
یونا: دیدی دیدی🤣🤣
ات: گگگگ
یونا: خب کی میگی بهش؟😏
ات: نمیدونم
یونا: هر گوهی میخوری باید زود انجام بدی چون میبینی دیگه خیلیی دیر شده پسر به این جذابی معلومه که تمام دخترا بیان مخشو بزنن
ات: اتفاقا امروز عصری یه هرزه ی تموم اومده بود داشت جلوش هرزگی میکرد ولی حسابشو رسیدم و رفت😏
یونا: واوو.... هعی خواهر چرا انقد زود داری عروس میشی اخه😂
ات: عروس چیه دیگه توهم.... اصلا بهش اعتراف کردم از کجا معلوم اونم حسی بهم داشته باشه؟؟
یونا: مطمئنم داره😉
ات: از کجا؟
یونا: خب اخه خنگول.... واقعا نفهمیدی هنوز؟
تو ماشین که داشت باهات حرف میزد من از دور دیدم نه سرد بود نه بی روح... ولی وقتی تا من اومدم بهش سلام کردم خیلی جدی و سرد شد.... این یعنی
ات: یعنی؟
ادامه اش تو کامنتا
(𝐏𝐚𝐫𝐭 20)
ویو ادمین گلتون😂
( ات رفت تو ماشین نشست... تهیونگ نگاه هایی میکرد بهش که انگار میخواست سوالی ازش بپرسه ولی نمیتونست.... ات متوجه شد و پرسید...)
ات: اومم چیزی میخوای بگی؟
تهیونگ: من؟ن.. نه
ات: مطمئنی؟ اگه میخوای چیزی بگی بگو راحت باش
تهیونگ: چرا اونجا به اون دختره گفتی من دوست پسرتم؟
ات: عااا خب ( خجالت کشید) الکی گفتم دیگه
تهیونگ: چرا؟ ( بم)
ات: خب میخواستم دیگه بهت گیر نده و اینا دیگه( خجالت)
تهیونگ: اوهوم... ممنون.... ولی میتونستم خودم از پسش بر بیام
ات: اره تو میتونستی اصلا😒... انقد قیافت جذاب و فا... ( یهو دستشو گذاشت جلو دهنش)
تهیونگ: چی گفتی؟! جذاب و فا ؟!
( یهو شیشه ی ات رو یکی زد که.... بله خود یونا بودش)
ات: قفل ماشین باز کن تهیونگ
( تهیونگ قفل ماشین زد باز شد و یونا سوار شد)
یونا: سلاممم
تهیونگ: سلام ( سرد)
( ته ماشین روشن کرد و حرکت کرد سمت عمارت بعد مدتی که رسیدن ات و یونا پیاده شدن و رفتن تو عمارت ولی تهیونگ رفت تو اتاق مخصوص خودش تو حیاط.... ات و یونا لباساشون عوض کردن و رفتن اشپزخونه یه چیزی خوردن و رفتن اتاق ات ساعت هم 11 شب بود)
یونا: خیلی بی روحه ازش خوشم نیومد
ات: کی؟
یونا: بادیگاردت دیگه.... ولی خیلی جذابه صداشم خیلی بمه
ات: هووو دفعه اخرت باشه بهش میگی بی روح هااا😒
یونا: اووو اووووووو🤣
ات: زهرمارررر
یونا: میبینم کهههه دوست شاسکولم عاشق شدهههههه🤣
ات: گمشو بابا ها توعمممم
یونا: بخدا بهش نگی خودم میگم
ات: چی میگی اصلا تو من عاشقش نیستم که خب بالاخره رو بادیگاردم غیرت دارم دیگهههه😒
یونا: اره جون خودت🤣.. دختر باید بهش بگی
ات: چیووو
یونا: ات منو که دیگه نه😂😐
ات: اره اصلا دوسش داره عاشقشم به تو چهههه
یونا: دیدی دیدی🤣🤣
ات: گگگگ
یونا: خب کی میگی بهش؟😏
ات: نمیدونم
یونا: هر گوهی میخوری باید زود انجام بدی چون میبینی دیگه خیلیی دیر شده پسر به این جذابی معلومه که تمام دخترا بیان مخشو بزنن
ات: اتفاقا امروز عصری یه هرزه ی تموم اومده بود داشت جلوش هرزگی میکرد ولی حسابشو رسیدم و رفت😏
یونا: واوو.... هعی خواهر چرا انقد زود داری عروس میشی اخه😂
ات: عروس چیه دیگه توهم.... اصلا بهش اعتراف کردم از کجا معلوم اونم حسی بهم داشته باشه؟؟
یونا: مطمئنم داره😉
ات: از کجا؟
یونا: خب اخه خنگول.... واقعا نفهمیدی هنوز؟
تو ماشین که داشت باهات حرف میزد من از دور دیدم نه سرد بود نه بی روح... ولی وقتی تا من اومدم بهش سلام کردم خیلی جدی و سرد شد.... این یعنی
ات: یعنی؟
ادامه اش تو کامنتا
- ۱۶.۷k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط