{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part¹⁸

part¹⁸

رفتم داخل
ا/ت: سلام
یونگی: سلام
ا/ت: خوبی؟
یونگی: اره کجا بودی؟
ا/ت: با یومی رفتم خرید بیا ببین چی خریدم این ساعتو نگاه کن
یونگی: زشته
ا/ت: تو که اصلا نگاه نکردی
یونگی: خب بیا دیدم زشته
ا/ت: تو اصلا میدونی برای کی خریدم
یونگی: اره برای همون پسره اسمش چی بود جانی
ا/ت: من خیلی وقته با او قطع ارتباط کردم
یونگی: خب که چی؟
وسایلمو برداشتم رفتم تو اتاقم
ولش کن مهم نیست بهش نمیدم ولی خب اون ندید گفت زشته زشت هم خودشه

یک هفته بعد
ا/ت: خیلی خوشحال شدم که اومدید
یومی: 🙂
ا/ت: صبر کنید من برمیگردم
یونگی: خوبی
سونهو: ممنون
یومی: ساعتتو نمیبینم دستت
یونگی: ساعت چیو؟
یومی: همونی که ا/ت خرید
یونگی: ا/ت برای من ساعت نخرید
یومی: ا/ت هفته پیش با خودم اومد خرید کرد برای تو
یونگی: چیزی نگفت
ا/ت: یومی یه لحظه بیا
یومی: جانم
ا/ت: میشه نرید سفر
یومی: چرا؟
ا/ت: من بدون تو چیکار کنم
یومی: تند تند بهت زنگ میزنم
ا/ت: این مهم نیست میخوام کنارم باشی.
یومی: زود برمیگردم
ا/ت: زود برگرد
یومی:برمیگردم تو نگران نباش
سونهو: یومی بیا دیگه بریم
ا/ت: نه سونهو بمونید
یومی: نه قربونت بشم خدافظ
ا/ت: خدافظ
یونگی: خدافظ

فردا
جانی: چرا بهم گفتی بیام اینجا؟
ا/ت: میخواستم باهات حرف بزنم
جانی: پس میدونم چرا دوسش داری بخاطر پولشه
ا/ت: جانی بزار باهم حرف میزنیم
جانی: بگو سریع میخوام برم دوست دخترم بیرون منتظرمه
ا/ت: دوست دختر داری؟
جانی: اره خیلی خوشگله ا/ت فقط باید ببینیش
ا/ت: من میخواستم درباره ی یونگی بهت بگم
جانی: یونگی؟ همون شوهرت
ا/ت: اهمم اره
جانی: خب بگو
ا/ت: من هنوز دوست دارم نمیخوام بگم باهم باشیم میخوام بگم فقط ببخش
جانی: خب که چی؟ اگه بخوای اینارو بگی من میرم

یونگی
یه دسته گل خریده بودم داشتم میرفتم خونه در خونه باز شد همون پسره جانی بود این اینجا چیکار میکرد سریع رفتم داخل
یونگی: ا/ت
ا/ت: برگشتی
یونگی: چرا داری لبخند میزنی؟
ا/ت: نزنم؟
یونگی: نه صبر کن تو چرا با من مهربونی وقتی پشت سرم کثافت بازی میکنی؟
ا/ت: یعنی چی؟
یونگی: این پسره اینجا چیکار میکرد
ا/ت: بزار بهت میگم
یونگی: لازم نیست بگی تو برای من کادو میخری بهم لبخند میزنی مهربونی میکنی بعد وقتی برم یه پسر دیگه رو میگی بیاد
ا/ت:من کی کادو خریدم؟
یه ساعتی رو دستش بود پرتش کرد و شکوندش
ا/ت: کی گفته من اینو برای تو خریده بودم
یونگی: یومی گفت

#فیک
♡━━━━ ⟭⟬⁷ ━━━━♡
دیدگاه ها (۰)

part1۹ا/ت: یومی دروغ گفتهیونگی: پس چرا اسم من روشون نوشته بو...

خورده بود تو ذوقم ولی نمیتونستم مجبورش کنم که بیاد فقط یه شم...

part¹⁶یونگی: چیشده بهم زل زدی؟ ا/ت: زل نزدم یونگی: برو داخل ...

ا/ت: الان دیگه اینجا کسی زندگی نمیکنه بیا بریم داخل این خونه...

love in the dark⑨①(آخر) یک ماه بعد یومی کامل خوب شده بود و ق...

love in the dark⑧⑤یک ساعت بعد ا/ت: نخوابیدی؟ کوک: نه رفتم کن...

love in the dark⑧⑨چند دقیقه بعدرسیدم و چند نفر اومدن /:شما ح...

love in the dark⑧⑦کوکبرگشتم خونههوجو: جونگکوک اومدی کوک: سلا...

love in the dark⑨⓪چند روز بعدهارین: ا/ت عزیزم استراحت برو خو...

Love in the dark⑧⑥ا/ت: سلامکوک: موجینموجین: خوبی؟ خیلی وقت ب...

ویو کوکبا نور خورشید از خواب بیدار شدم یکم تکون خوردم احساس ...

سیسیا پارت پنج پاک شده اومدم خلاصش رو بهتون بگم برید پایین 👇...

پارت حذف شدهlove in the dark⑧⑧فرداچشمام رو باز کردم دیدم بیم...

پارت. 29

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط