The Joke That Broke Us

part²



صبح که جونگکوک بیدار شد، سکوتِ خانه عجیب بود؛ سکوتی که نه آرامش‌بخش، که کرکننده بود. انگار در و دیوار خانه هم می‌دانستند چیزی در این میان کم است. ابتدا فکر کرد «ات» برای آرام شدن کمی قدم می‌زند، اما وقتی چشمش به آن کاغذ کوچک روی میز افتاد، زمان در همان لحظه منجمد شد.

او کاغذ را بارها و بارها خواند. انگار کلمات، سم بودند و او در حال نوشیدنِ دوباره و دوباره‌شان. بار اول با تعجبی که ریشه‌اش در ناباوری بود؛ بار دوم با لبخندی عصبی و تلخ که بیشتر به گریه شبیه بود؛ و بار سوم... وقتی دست‌هایش شروع به لرزیدن کردند، تازه عمق فاجعه را فهمید.

*چهار سال...*
هزار و چهارصد و شصت روزِ تمام، زندگیِ جونگکوک به یک کابوسِ بی‌پایان تبدیل شد.

او سئول را زیر و رو کرد؛ از شلوغ‌ترین خیابان‌های مرکز شهر تا دنج‌ترین کوچه‌های شهرهای دورافتاده. با پلیس حرف زد، به کارآگاه‌ها التماس کرد، اما انگار «ات» و «هانا» را جادو کرده بودند. آن‌ها دود شده بودند و به هوا رفته بودند. هیچ ردی، هیچ اثری، هیچ سایه‌ای...

جونگوک اتاقِ دخترکش را دست نخورده باقی گذاشت. گهواره‌ی خالی و کفش‌های کوچکِ صورتی که انگار هنوز بویِ عطری را در فضا نگه داشته بودند، تنها هم‌نشین‌های او شدند. شب‌ها، وقتی تاریکی مثل یک غول به جانِ خانه می‌افتاد، او در آن اتاق روی زمین می‌نشست و به عکس‌های قدیمی خیره می‌ماند. به لبخندهایِ واقعیِ «ات»؛ به آن نگاهی که در عکس‌ها فقط او را می‌دید و به خودِ خودش که آن زمان فکر می‌کرد همه‌چیز یک بازی است.

زیر لب زمزمه کرد:
— احمق بودم... من فقط احمق بودم. همه‌اش فقط شوخی بود... چرا نفهمیدم که شوخی‌های من، صدایِ شکستنِ روحِ تو بود؟

اما حالا می‌دانست. زخم‌هایی که او با شوخی‌هایش روی قلب «ات» گذاشته بود، عمیق‌تر از آن بود که زمان بتواند به سادگی ترمیمشان کند. جونگکوک دیگر آن مردِ پرانرژیِ سابق نبود؛ او حالا مردی بود که تنهایی را مثل یک ردای سیاه بر دوش می‌کشید.

روزها به کندی می‌گذشتند و امید، ذره‌ذره در وجودش رنگ می‌باخت. تا اینکه یک روز، در یک پارکِ دنج و خلوت در حاشیه‌ی شهر، جایی که درخت‌ها در بادِ پاییزی با هم نجوا می‌کردند، اتفاقی افتاد.

جونگکوک قدم می‌زد، سرش را پایین انداخته بود و به زمینِ سرد نگاه می‌کرد. اما ناگهان، چیزی در فضا تغییر کرد. ضربانِ قلبش به شماره افتاد. سرش را که بالا آورد، چشمانش روی صحنه‌ای قفل شد که تمامِ دنیایِ سردِ این چهار سالش را یک‌باره متلاشی کرد...
.

.

.

The end...

لایک:۵۰
کامنت:۳۰
بازنشر:۱۰


ܥ‌‌ܝ‌ܟܿࡐ‌ߊ‌ܢܚࡅ߳ࡅ࡙☆

(چرا حمایتا خیلی کم شده؟ 😥 لطفاً حمایت کنید . منم قول میدم پارت هارو زود به زود براتون بزارم:)

حمایت میکنید خوشگلا؟
دیدگاه ها (۷۶)

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲چیزی که جونگکوک پنهان می‌کردات هنوز به ...

🖤 مافیای منقسمت یازدهم | حقیقتی که نباید می‌فهمیدات تمام روز...

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

# قولی_که_شکست ### پارت ۲ مادرش آهسته پرسید:= مگه تهیونگ شوا...

اتاقی که وجود نداشت (پارت آخر)صبح با سکوت عجیبی آغاز شد.نور ...

(debt (part 2

Destiny part 20

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

پارت ۳

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط