#مریم_افتخاری

#مریم_افتخاری



ساعت یک ربع به دو رو نشون می‌داد؛ از زور خستگی و گرسنگی کلافه و داغون بودم.
شماره ی منشی رو زدم و صداش در سکوت اتاق پیچید
-بگو راننده بیاد
-چشم. فقط یک نفر برای مصاحبه اومده می‌تونید ببینیدش یا برای فردا وقت بدم؟
نفسمو کلافه بیرون دادم و بعد از مکث کوتاهی به ناچار گفتم:
-پنج دقیقه بعد بفرست بیاد؛ به حسین آقا هم بگو دوتا نوشیدنی بیاره، فرقی نمی‌کنه هر چی می‌خواد باشه.
-حتماً.
از یخچال کوچولوی گوشه ی اتاق یک شکلات تلخ برداشتم و با لذت مشغول خوردن شدم.

"اووم... خوشمزه مثل همیشه!"
من عاشق کاکائوام!

تقه ای به در خورد و با بفرمایید من به ثانیه نکشیده در باز شد و یک مرد جوون که سنش حدودای 28-30 می‌زد با موهای پریشون و تیپ اسپرت وارد شد.
اولش با چشای متعجب باباغوریش نگام کرد اما خیلی زود به خودش اومد و مؤدبانه سلام داد.
در کمال ادب جوابش رو دادم و به مبل اشاره کردم:
-بفرمایید بنشینید.

"نمی‌فهمم این موقع روز وقت مصاحبه است؟!"

یکم تو دلم غر زدم تا حسین آقا فنجون های چایی رو گذاشت رو میز و رفت.

"آخه چایی اونم تو این هوا؟!"

تک سرفه ای کردم:
-خب از خودتون بگید.
صداش رو صاف کرد و یکم روی مبل جابه جا شد
معلومه یکم استرس داره.
-خب من سیاوش ملکی هستم کارشناس ارشد حسابداری
با ابروهای بالا رفته پرسیدم :
-حسابداری؟ اما ما مترجم لازم داریم!
-بله می‌دونم؛ من کامل به زبان انگلیسی مسلط هستم یعنی از آموزشگاه مدرکمو گرفتم
-خب سابقه ی کار چی؟ دارید؟
-من در یک شرکت به عنوان کمک حسابدار و بعد از دوسال به عنوان حسابدار اصلی مشغول به کار بودم اما... چون محیطش رو دوست نداشتم بعد از یه مدت زدم بیرون
-چرا همون کار حسابداری رو ادامه نمی‌دید؟
- زبان رو بیشتر دوست دارم!
-بسیار خوب فقط...
صدای گوشیم بلند شد و حرفمو نصفه گذاشتم.
به چای و بیسکویت اشاره کردم:
-بفرمایید سرد میشه.

چون مامان بود مجبور شدم جواب بدم:
-مامان جان بهت زنگ می‌زنم.
و با یک خداحافظی سریع تماس رو قطع کردم.
-ببخشید. آقای ملکی می‌تونم رزومتون رو ببینم؟
حس کردم اوقاتش تلخ شد اما با ملایمت گفت:
-بله حتماً.
سرسری یه نگاه بهش انداختم و به چهره ی منتظرش لبخند کمرنگی زدم.
بهتر از چند نفریه که قبلاً اومدن و البته انقدر خسته بودم که می خواستم هرچه زودتر از روی این صندلی کسل کننده بلند شم و بزنم بیرون!
بی معطلی گوشی تلفن رو برداشتم :
-خانم اصلانی یک فرم استخدام به آقای ملکی بدید.
قطع کردم و خیلی جدی بهش گفتم:
-ببینید، در اصل آقای رئیس باید تأییدتون کنن ولی از فردا تشریف بیارید شرایط رو خدمتتون توضیح می‌دیم.
-یعنی... استخدام شدم؟!
-فعلاً به مدت دو هفته ده روز به صورت آزمایشی کارتون رو شروع کنید تا بعد ببینیم چی می‌شه.
برق شادی از چشاش می‌زنه بیرون اما چنان ظاهر خودشو حفظ کرده انگار من کارمندشم و اون رئیس!
-خیلی ممنون خانم...
-آریا هستم ، معاون شرکت.
-ممنون خانم آریا که به من اعتماد کردید!

در حالی که از روی صندلی بلند می‌شدم گفتم:
-خواهش می‌کنم. بفرمایید منشی راهنمایی تون می‌کنه.
همین که بیرون رفت سریع کیف و موبایلمو برداشتمو دِ برو که رفتی!

#انجمن_ناول_تیک
#رمان_پارت_دوم
#مریم_افتخاری
https://noveltick.ir/
دیدگاه ها (۱)

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۷ بعد از پاشدم لباسمو عوض کر...

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_82سعی کردم بیخیال فکر خیال ه...

داشتم با دوستم تلفنی حرف می‌زدم و همزمان با پسرم که از صبح ک...

آواز عشق ♣️part4♣️ا/ت ویو یونگی منو راهنمایی کرد به داخل ی...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part46و به صورتم خیره شدمن:سعیدتوروخداسعید:چی...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۱ پارتویو &چند دقیقه گذشت.ته...

دختر تنها______________________________________ویو ا/تخیلی خ...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2«ویو ا.ت»یه مردی پشت میز نشسته بود و سرش پایین بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط