For the first and last time پارت۶
خب بریم برای ادامه((:
#نگاهی به دختره انداختم،اشنا بودش قیافش ولی خاطره ایی ازش نداشتم
با پوزخند به قیافه ای که از ترس بیهوش شده بود نگاه کردم
#ادمای ضعیف بیشتر از همه چیز به دردم میخورن
با عربده ایی که زدم همه اومدن
@بله قربان؟
#جنازه اینو جمع کنید بدید کناتا بخوره
این دختره ام ببریدش به اتاق مهمان تا بهوش بیاد
دست و پاشم ببنید و حواستون بهش باشه وگرنه شماهم غذای کناتا میشید
@چشم قربان
_____
بدون هیچ حرف اضافه ایی کارهایی که جناب جئون دستور داده بودن رو انجام دادن
——————
After 2 hours
ویو ا/ت
با حالت منگی و سردرد چشمام رو باز کردم
توی یک اتاق دیگه ایی بودم به سختی اتفاقایی که افتاده بودو مرور کردم توی ذهنم و با اخرین صحنه ایی که یادم اومد،تا خواستم تکونی بخورم دیدم دست و پام بستس
«اینکارا برای چیه دیگه»
شروع کردم به جیغ و داد کردن و منتظر یکی بودم تا سریع تر در و باز کنه و توضیح بده که منو برای چی اوردن به این مکان
—————
#با شنیدن صدایی ضعیف از اتاقم خارج شدم
به سمت صدا رفتم اوه یادم رفت بهشون بگم دهنشم ببندن
در و باز کردم و با دیدن دختری که چندسال پیش همین موقع ها دیده بودمش شکی به بدنم وارد شد که نتیجش پوزخندیروی لبم بود
*با صدای باز شدن در برگشتم و با دیدن همون کسی که صدسال سیاه نمیخواستم ببینشم توی چهارچوب در روبه رو شدم
با پوزخندی که زد انگار سطل اب یخ خالی کردن روم
*چی میخوای؟؟؟از جون من چی میخوای هاااااا(داد)
#فکرنکنم کسی بهت اجازه حرف زدن داده باشه چه برسه داد زدن
* یک بار زندگیمو سیاه کردی بست نبود؟الان باز چی میخوای ازم ها؟؟؟؟
#هیشش
با گفتن این کلمه نزدیک ا/ت شد و با انگشت های کشیدش چونه ا/ت رو به صورت خیلی محکمی گرفت و فاصلشون رو کم کرد
جوری که نفساش رو میتونست حس کنه
با صدای خماری گفت
#یک حرفو چند بار تکرار نمیکنم وقتی بهت میگم اجازه صحبت نداری یعنی سکوت مطلق ،تاحالا نشده کسی از حرفم سرپیچی کنه و زنده بمونه
چه یک بار چه صد بار دیگه ام زندگیتو سیاه میکنم پس به نفعته باهام راه بیایی
ارزشی برام نداری که بخوام وقتمو برات بزارم پس فعلا میرم
الان کاری باهات ندارم ولی خودتو برای ایندت اماده کن«پوزخند»
با شتاب دستشو رها کرد که منجر به پرت شدن صورت دخترک رو به روش شد
با خارج شدن از اتاق گریه های ا/ت اوج گرفت
*چرا من؟چرا همیشه من؟واقعا هیچ بنده دیگه ایی نیست؟که فقط منوامتحان کنی؟؟بسته دیگه
———
روز موعود معامله رسید
که یهووووووووو
#نگاهی به دختره انداختم،اشنا بودش قیافش ولی خاطره ایی ازش نداشتم
با پوزخند به قیافه ای که از ترس بیهوش شده بود نگاه کردم
#ادمای ضعیف بیشتر از همه چیز به دردم میخورن
با عربده ایی که زدم همه اومدن
@بله قربان؟
#جنازه اینو جمع کنید بدید کناتا بخوره
این دختره ام ببریدش به اتاق مهمان تا بهوش بیاد
دست و پاشم ببنید و حواستون بهش باشه وگرنه شماهم غذای کناتا میشید
@چشم قربان
_____
بدون هیچ حرف اضافه ایی کارهایی که جناب جئون دستور داده بودن رو انجام دادن
——————
After 2 hours
ویو ا/ت
با حالت منگی و سردرد چشمام رو باز کردم
توی یک اتاق دیگه ایی بودم به سختی اتفاقایی که افتاده بودو مرور کردم توی ذهنم و با اخرین صحنه ایی که یادم اومد،تا خواستم تکونی بخورم دیدم دست و پام بستس
«اینکارا برای چیه دیگه»
شروع کردم به جیغ و داد کردن و منتظر یکی بودم تا سریع تر در و باز کنه و توضیح بده که منو برای چی اوردن به این مکان
—————
#با شنیدن صدایی ضعیف از اتاقم خارج شدم
به سمت صدا رفتم اوه یادم رفت بهشون بگم دهنشم ببندن
در و باز کردم و با دیدن دختری که چندسال پیش همین موقع ها دیده بودمش شکی به بدنم وارد شد که نتیجش پوزخندیروی لبم بود
*با صدای باز شدن در برگشتم و با دیدن همون کسی که صدسال سیاه نمیخواستم ببینشم توی چهارچوب در روبه رو شدم
با پوزخندی که زد انگار سطل اب یخ خالی کردن روم
*چی میخوای؟؟؟از جون من چی میخوای هاااااا(داد)
#فکرنکنم کسی بهت اجازه حرف زدن داده باشه چه برسه داد زدن
* یک بار زندگیمو سیاه کردی بست نبود؟الان باز چی میخوای ازم ها؟؟؟؟
#هیشش
با گفتن این کلمه نزدیک ا/ت شد و با انگشت های کشیدش چونه ا/ت رو به صورت خیلی محکمی گرفت و فاصلشون رو کم کرد
جوری که نفساش رو میتونست حس کنه
با صدای خماری گفت
#یک حرفو چند بار تکرار نمیکنم وقتی بهت میگم اجازه صحبت نداری یعنی سکوت مطلق ،تاحالا نشده کسی از حرفم سرپیچی کنه و زنده بمونه
چه یک بار چه صد بار دیگه ام زندگیتو سیاه میکنم پس به نفعته باهام راه بیایی
ارزشی برام نداری که بخوام وقتمو برات بزارم پس فعلا میرم
الان کاری باهات ندارم ولی خودتو برای ایندت اماده کن«پوزخند»
با شتاب دستشو رها کرد که منجر به پرت شدن صورت دخترک رو به روش شد
با خارج شدن از اتاق گریه های ا/ت اوج گرفت
*چرا من؟چرا همیشه من؟واقعا هیچ بنده دیگه ایی نیست؟که فقط منوامتحان کنی؟؟بسته دیگه
———
روز موعود معامله رسید
که یهووووووووو
- ۱۷.۶k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط