عشق پنهان
رمان عشق پنهان
#پارت1
سلام من ا/ت هستم و ۱۵ سالمه و تو شهر سئول زندگی میکنم.
از مدرسه با تمام خستگی ای که داشتم به طرف خانه قدم بر میداشتم ساعت تقریبا ۱۰ شب بود و من مثل همیشه توی راه برای شام خرید کردم که ناگهان گوشیم زنگ خورد دوستم بود و من ترجیح دادم که توی راه باهاش صحبت کنم و خونه استراحت کنم و من داخل خیابون به صحبت ادامه دادم که من متوجه راهم نبودم و کوچه ی اشتباهی رو به داخل رفتم تا انتهای کوچه که رفتم تازه متوجه شدم و وقتی خواستم برگردم یک مرد قد بلند با استایل مشکی جلوم ظاهر شد و بعد از اون من هیچی به یادم نیومد.
( ویو ی ا/ت)
ا/ت: وقتی من بیدار شدن روی یک صندلی به طوری که دست و پام بسته بودن به دور و بر نگاه میکردم اتاقی بزرگ با تم مشکی بود که بعد از مدتی یه مرد که شباهتی به اون مرد توی کوچه داشت وارد شد و سوالاتی از من پرسید
جونگ کوک: چند سالته؟!
ا/ت: ترسیده بودم و با خودم گفتم باید جواب بدم
ا/ت: ۱۵ سالمه
جونگ کوک: مدرسه میری؟!
ا/ت: اره
جونگ کوک: کجا زندگی می کنی؟!
ا/ت: محله ی سومونگ
جونگ کوک: با کی زندگی میکنی؟!
ا/ت: تنهایی!!
جونگ کوک: واسه ی کی کار میکنی؟!
ا/ت: داخل مدرسه کار میکنم و برای کسی کار نمیکنم
جونگ کوک: رئیست کیه؟!( با عصبانیت و داد )
ا/ت: میگم واسه ی کسی کار نمیکنم من یک دانش آموز معمولی هستم
جونگ کوک: ببین دختره ی احمق تو چرت دیشب توی اون کوچه بودی هااا( داد)
ا/ت: من متوجه نبودم چون داشتم با تلفن صحبت میکردم.
جونگ کوک: اون محله محله ی ساده ای نیست که تو بخوای متوجه نباشی
ا/ت: من کاری نداشتم اونجا تمومش کن دیگه چند بار بگم( داد و خشم)
جونگ کوک: سیلی محکمی زدم و بعد در رو روش کوبیدم
ا/ت: اون منو زد و اشک تو چشام جمع شد یک طرف صورتم بی حس شده بود و شروع کردم به گریه کردن اروم
امیدوارم خوشتون اومده باشه
لطفا حمایت کنید❤️❤️
#پارت1
سلام من ا/ت هستم و ۱۵ سالمه و تو شهر سئول زندگی میکنم.
از مدرسه با تمام خستگی ای که داشتم به طرف خانه قدم بر میداشتم ساعت تقریبا ۱۰ شب بود و من مثل همیشه توی راه برای شام خرید کردم که ناگهان گوشیم زنگ خورد دوستم بود و من ترجیح دادم که توی راه باهاش صحبت کنم و خونه استراحت کنم و من داخل خیابون به صحبت ادامه دادم که من متوجه راهم نبودم و کوچه ی اشتباهی رو به داخل رفتم تا انتهای کوچه که رفتم تازه متوجه شدم و وقتی خواستم برگردم یک مرد قد بلند با استایل مشکی جلوم ظاهر شد و بعد از اون من هیچی به یادم نیومد.
( ویو ی ا/ت)
ا/ت: وقتی من بیدار شدن روی یک صندلی به طوری که دست و پام بسته بودن به دور و بر نگاه میکردم اتاقی بزرگ با تم مشکی بود که بعد از مدتی یه مرد که شباهتی به اون مرد توی کوچه داشت وارد شد و سوالاتی از من پرسید
جونگ کوک: چند سالته؟!
ا/ت: ترسیده بودم و با خودم گفتم باید جواب بدم
ا/ت: ۱۵ سالمه
جونگ کوک: مدرسه میری؟!
ا/ت: اره
جونگ کوک: کجا زندگی می کنی؟!
ا/ت: محله ی سومونگ
جونگ کوک: با کی زندگی میکنی؟!
ا/ت: تنهایی!!
جونگ کوک: واسه ی کی کار میکنی؟!
ا/ت: داخل مدرسه کار میکنم و برای کسی کار نمیکنم
جونگ کوک: رئیست کیه؟!( با عصبانیت و داد )
ا/ت: میگم واسه ی کسی کار نمیکنم من یک دانش آموز معمولی هستم
جونگ کوک: ببین دختره ی احمق تو چرت دیشب توی اون کوچه بودی هااا( داد)
ا/ت: من متوجه نبودم چون داشتم با تلفن صحبت میکردم.
جونگ کوک: اون محله محله ی ساده ای نیست که تو بخوای متوجه نباشی
ا/ت: من کاری نداشتم اونجا تمومش کن دیگه چند بار بگم( داد و خشم)
جونگ کوک: سیلی محکمی زدم و بعد در رو روش کوبیدم
ا/ت: اون منو زد و اشک تو چشام جمع شد یک طرف صورتم بی حس شده بود و شروع کردم به گریه کردن اروم
امیدوارم خوشتون اومده باشه
لطفا حمایت کنید❤️❤️
- ۱۸.۰k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط