آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 36

["ویو سلین"]

بالاخره بعد از ساعت‌ها خنده، عکس گرفتن و تبریک شنیدن، به خونه رسیدیم.

همین که در باز شد، آمِلیا که از شدت خستگی روی شونه‌ی تهیونگ خوابش برده بود، آروم تکون خورد.

تهیونگ زیر لب گفت:

_"بیدار نشه بهتره."

سر تکون دادم.

دخترک امروز از صبح تا حالا یک لحظه هم آروم نگرفته بود.

با لباس قشنگش بین مهمون‌ها می‌دوید و به همه می‌گفت:

_"مامانم عروس شده!"

لبخندم ناخودآگاه پررنگ شد.

تهیونگ آروم از پله‌ها بالا رفت و آمِلیا رو داخل اتاقش خوابوند.

من هم از پایین نگاهش می‌کردم.

صحنه‌ی عجیبی بود.

تهیونگ پتو رو روی دخترک مرتب کرد و چند لحظه همونجا نشست تا مطمئن بشه خوابیده.

انگار...

خیلی طبیعی این کار رو انجام می‌داد.

طوری که دلم رو فشرد.

چند دقیقه بعد پایین اومد.

کراواتش رو شل کرده بود و آستین‌های پیراهنش رو بالا زده بود.

به محض اینکه روی مبل نشست، نفس بلندی کشید.

_"بالاخره تموم شد."

کنارش روی مبل نشستم.

+"تموم شد؟"

_"آره."

+"مراسم تموم شد.
ازدواج که تازه شروع شده."

نگاهی بهم انداخت.

بعد خندید.

_"ترسناک حرف می‌زنی."

+"واقعیت رو میگم."

_"خدا به دادم برسه."

اخم مصنوعی کردم.

+"الان منظورت چی بود؟"

_"هیچی."

+"نه نه، توضیح بده."

_"فقط دارم تصور می‌کنم هر روز صبح با این اخلاق بیدار شم."

بالش کوچیکی از روی مبل برداشتم و سمتش پرت کردم.

بالش به سینه‌اش خورد.

تهیونگ زد زیر خنده.

_"خشونت خانگی از روز اول؟"

+"حقته."

_"به خاطر حقیقت؟"

+"به خاطر پررویی."

بلند شد و بالش رو برداشت.

_"پس اینم حق توئه."

قبل از اینکه واکنش نشون بدم، بالش رو آروم سمت صورتم پرت کرد.

با ناباوری نگاهش کردم.

+"تو به من بالش زدی؟"

_"آره."

+"در روز عروسیمون؟"

_"دقیقاً."

چند ثانیه به هم خیره شدیم.

بعد هر دومون خندیدیم.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

خنده‌ای بدون نگرانی.

بدون ترس.

بدون فکر کردن به فردا.

بعد از آروم شدن فضا، سکوت کوتاهی بینمون نشست.

تهیونگ سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.

_"خسته‌ای؟"

+"خیلی."

_"منم."

چند لحظه بعد به ساعت نگاه کردم.

نزدیک دو نیمه‌شب بود.

از جام بلند شدم.

+"فکر کنم وقت خوابه."

تهیونگ هم بلند شد.

_"آره."

برای چند ثانیه هر دومون سر جای خودمون ایستادیم.

انگار هر دومون یادمون اومده بود که از امروز، زندگی‌مون تغییر کرده.

بعد تهیونگ به دو در روبه‌روی هم اشاره کرد.

_"پس خانوم کیم..."

چشمامو ریز کردم.

+"بله؟"

_"اتاق شما سمت راست."

خندیدم.

+"و اتاق شما سمت چپ."

_"عالیه."

+"عالیه."

چند ثانیه سکوت شد.

بعد تهیونگ دستش رو توی جیبش گذاشت و لبخند زد.

_"شب بخیر خانوم روانشناس."

لبخند کمرنگی روی لبم نشست.

+"شب بخیر جناب افسر."

بعد هر کدوم به سمت اتاق خودمون رفتیم.

در اتاقم رو بستم.

بهش تکیه دادم.

و برای چند ثانیه به سکوت خونه گوش دادم.

خونه‌ای که از امشب...

قرار بود اسمش خونه‌ی ما باشه.
دیدگاه ها (۱۱)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۲ پارتویو &وقتی به خونه رسید...

پارت ۴۰

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

سناریووووو

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت " 30 ""ویو جئون آنجلینا" ...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

سرنوشت(ویو من)اون شب اصلاً نتونستم بخوابم...هر بار چشمامو می...

پارت ۲ ویو ا.ت نمیدونم چقدر گذشته بود اما هنوزم خیره به منظر...

#سناریو #درخواستی #اد__jennie ☘️🌱وقتی باهاشون قهریم و شب میر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط