P̷̧̹͊̈͂̍̾͊͊̒̀̓a̴̠͓̺͇̪͉̝͛̀̇r̸̗̩̪̟͎͚͎̍̿̾͆̀́͆̉ͅt̷̞̠̭̥̼̆̈́̈́̕̚͠
P̷̧̹͊̈͂̍̾͊͊̒̀̓a̴̠͓̺͇̪͉̝͛̀̇r̸̗̩̪̟͎͚͎̍̿̾͆̀́͆̉ͅt̷̨̞̠̭̥̼̖̹̰̆̈́̈́̕̚͠ͅ ̴̰͂̈͆̈̋̐͒͑͝͝1̸̯̰̤͖̹͛̑̾̿̏̽͒̕̚͠1̷̛̠͖̘̥͎͑͗̀͛́̏͆̕.
ناگهان ....
یکی از خدمتکارا با ترس گفت: نه نه نه .... بعد سریع دویید سمتم و درو بست....
بعد چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید بعد گفت: ازتون خواهش میکنم دیگه سمت این اتاق نیاد ... لطفاً
(تعجب کردم)
گفتم: مگه چی تو اتا.....
سریع گفت: ازتون خواهش کردم.... لطفاً
گفتم :باشه...
گفت : آقای جئون نباید بفهمن حتی به این اتاق نزدیک شدید...
گفتم: خب چرا مگه چی اون تو ...
گفت : من بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم ... شبتون بخیر.
رفت...
شونه ای بالا انداختم و رفتم سمت اتاق خودم ....
عصا رو کنار تخت گذاشتم و رو تخت دراز کشیدم...
ذهنم درگیر شده بود...
با خودم میگفتم یعنی ممکنه چی تو اون اتاق باشه...
اصلاً معنی ..Nacido de la luna چیه...
اون دختر که روی تابلو نقاشی شده کیه....
چرا خدمتکار از باز شدن در اتاق ترسید....
چرا جئون نباید بفهمه....
این همه "چرا" داشت روانیم میکرد....
همش این سوالات در ذهنم میپیچید ....
تصویر آن نقاشی در ذهنم نقش بسته بود....
ناگهان چیزی را به یاد آوردم ....
باید دوباره میرفتم و آن نقاشی را چک میکردم ...
عصا را برداشتم و به سمت تابلو رفتم...
دوباره پایین نقاشی را زمزمه وار و آروم خواندم...Nacido de la luna
کمی بیشتر به نقاشی نگاه کردم ناگهان متوجه ی نوشته ی کمرنگی در گوشه تابلو شدم....
نوشته شده بود....
(بخدا اگه حمایت نکنید دیگه نمیزارم😂)
ناگهان ....
یکی از خدمتکارا با ترس گفت: نه نه نه .... بعد سریع دویید سمتم و درو بست....
بعد چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید بعد گفت: ازتون خواهش میکنم دیگه سمت این اتاق نیاد ... لطفاً
(تعجب کردم)
گفتم: مگه چی تو اتا.....
سریع گفت: ازتون خواهش کردم.... لطفاً
گفتم :باشه...
گفت : آقای جئون نباید بفهمن حتی به این اتاق نزدیک شدید...
گفتم: خب چرا مگه چی اون تو ...
گفت : من بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم ... شبتون بخیر.
رفت...
شونه ای بالا انداختم و رفتم سمت اتاق خودم ....
عصا رو کنار تخت گذاشتم و رو تخت دراز کشیدم...
ذهنم درگیر شده بود...
با خودم میگفتم یعنی ممکنه چی تو اون اتاق باشه...
اصلاً معنی ..Nacido de la luna چیه...
اون دختر که روی تابلو نقاشی شده کیه....
چرا خدمتکار از باز شدن در اتاق ترسید....
چرا جئون نباید بفهمه....
این همه "چرا" داشت روانیم میکرد....
همش این سوالات در ذهنم میپیچید ....
تصویر آن نقاشی در ذهنم نقش بسته بود....
ناگهان چیزی را به یاد آوردم ....
باید دوباره میرفتم و آن نقاشی را چک میکردم ...
عصا را برداشتم و به سمت تابلو رفتم...
دوباره پایین نقاشی را زمزمه وار و آروم خواندم...Nacido de la luna
کمی بیشتر به نقاشی نگاه کردم ناگهان متوجه ی نوشته ی کمرنگی در گوشه تابلو شدم....
نوشته شده بود....
(بخدا اگه حمایت نکنید دیگه نمیزارم😂)
- ۵.۷k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط