عشق مرده
پارت 2
ات کودکی خوبی نداشت بااینکه هر چیزی که میخواست براش فراهم بود اما اون آزادی باید میداشت رو نداشت مثلا وقتی میخواست بره مدرسه حق نداشت باکسی حرف بزنه یا بازی کنه اگر هم نمرهی پایین میآورد همه سر زنشش میکردند و این در خانوادهی جیئون یعنی احمق بودن ات اومده بود تمام کار هاش رو خودش میکرد و حتا یا کار گران اون عمارت بیشتر از مادرش وقت گذرانده بود چون پدربزرگ نمیزاشت و این رسم همین بود که بعد از پنج سالگی بچه نباید بچه به مادر وابسته بشود و این رسم همین طور داشت ادامه پیدا میکرد از این سال ها ات سعی کرد که به جای بالایی برسه که بتونه دهن اون کسایی که تو بچه گی بهش میگفتن تو هیچی نمیشی رو ببنده و تونست اون تونست مدال زیبا ترین دختر جهان رو بگیره تونست مدال بهترین صدای جهان رو بگیره و حتا در دانشگاهش تونست بهترین و درس خون ترین دانشجو شه و این خلاصه ای از پستی و بلدی های زندگی ات بود ات الان ۲۰ سالش بود ات و گروه موسیقی کیپاپش واقعا سختی کشیده بودن نه ات حتا برادر بزرگتر ات که ۲۵ سالش بود برادر ات میخواست بهترین مافیای جهان شه ولی جونکوک از اون به سر وگردن بالا تر بود و این بود که برادر ات رو سر شکسته کرده بود ولی ات بهش امیدواری میداد درصورتی که خودش یک نفر رو لازم داشت حمایتش کنه خودش رو خوشحال نشون میداد ولی خوش حال نبود چون اون فهمیده بود عاشق شده عاشقی که میترسید اعتراف کنه و اون عاشق کسی نشده بود جز ... جونکوک هر روز باخودش کلنجار می رفت و خیلی درگیر این موضوع شده بود یک روز که همه سر میز شام بودن و شام همه تمام شده بود پدر بزرگ که در حال بلد شدن بود بروبه ات کرد و گفت که به اتاق کار من بیا کارت دارم ، ولی پدر بزرگ حتا منتظر چشم گفتن ات نموند و به اتاق خودش رفت بعد از چند ثانیه ات رفت و پشت در اتاق کار پدر بزرک ایستاد و خیلی استرس داشت که پدر بزرگ چه کارش داره در زد و پدربزرگ اجازه ی ورود دار
علامت ها ات + پدربزرگ ×
+ پدربزرگ کارم داشتین
× اره عزیزم بیا بشین باید باهم صحبت کنیم بابت یه موضوع بسیار مهم
+ ات که خشکش زده بود و نمیدونست که اون موضوع مهم چیه و استرس این رو داشت که پدر بزرگ متوجه احساسش نسبت به جونکوک شده باشه باصدای پدربزرگ به خودش اومد
× پس چرا وایستادی بیا بشین دیگه
+ ب.ل.ه بله چشم ( اولش با لکنت )
ات رفت و نشست و پدر بزرگ شروع به صحبت کرد
× چیزی شده دخترم ؟ چیزی هست که بتونی به من بگی ؟
+ نه پدربزرگ اتفاقی نیفتاده چرا می پرسین ؟
ات کودکی خوبی نداشت بااینکه هر چیزی که میخواست براش فراهم بود اما اون آزادی باید میداشت رو نداشت مثلا وقتی میخواست بره مدرسه حق نداشت باکسی حرف بزنه یا بازی کنه اگر هم نمرهی پایین میآورد همه سر زنشش میکردند و این در خانوادهی جیئون یعنی احمق بودن ات اومده بود تمام کار هاش رو خودش میکرد و حتا یا کار گران اون عمارت بیشتر از مادرش وقت گذرانده بود چون پدربزرگ نمیزاشت و این رسم همین بود که بعد از پنج سالگی بچه نباید بچه به مادر وابسته بشود و این رسم همین طور داشت ادامه پیدا میکرد از این سال ها ات سعی کرد که به جای بالایی برسه که بتونه دهن اون کسایی که تو بچه گی بهش میگفتن تو هیچی نمیشی رو ببنده و تونست اون تونست مدال زیبا ترین دختر جهان رو بگیره تونست مدال بهترین صدای جهان رو بگیره و حتا در دانشگاهش تونست بهترین و درس خون ترین دانشجو شه و این خلاصه ای از پستی و بلدی های زندگی ات بود ات الان ۲۰ سالش بود ات و گروه موسیقی کیپاپش واقعا سختی کشیده بودن نه ات حتا برادر بزرگتر ات که ۲۵ سالش بود برادر ات میخواست بهترین مافیای جهان شه ولی جونکوک از اون به سر وگردن بالا تر بود و این بود که برادر ات رو سر شکسته کرده بود ولی ات بهش امیدواری میداد درصورتی که خودش یک نفر رو لازم داشت حمایتش کنه خودش رو خوشحال نشون میداد ولی خوش حال نبود چون اون فهمیده بود عاشق شده عاشقی که میترسید اعتراف کنه و اون عاشق کسی نشده بود جز ... جونکوک هر روز باخودش کلنجار می رفت و خیلی درگیر این موضوع شده بود یک روز که همه سر میز شام بودن و شام همه تمام شده بود پدر بزرگ که در حال بلد شدن بود بروبه ات کرد و گفت که به اتاق کار من بیا کارت دارم ، ولی پدر بزرگ حتا منتظر چشم گفتن ات نموند و به اتاق خودش رفت بعد از چند ثانیه ات رفت و پشت در اتاق کار پدر بزرک ایستاد و خیلی استرس داشت که پدر بزرگ چه کارش داره در زد و پدربزرگ اجازه ی ورود دار
علامت ها ات + پدربزرگ ×
+ پدربزرگ کارم داشتین
× اره عزیزم بیا بشین باید باهم صحبت کنیم بابت یه موضوع بسیار مهم
+ ات که خشکش زده بود و نمیدونست که اون موضوع مهم چیه و استرس این رو داشت که پدر بزرگ متوجه احساسش نسبت به جونکوک شده باشه باصدای پدربزرگ به خودش اومد
× پس چرا وایستادی بیا بشین دیگه
+ ب.ل.ه بله چشم ( اولش با لکنت )
ات رفت و نشست و پدر بزرگ شروع به صحبت کرد
× چیزی شده دخترم ؟ چیزی هست که بتونی به من بگی ؟
+ نه پدربزرگ اتفاقی نیفتاده چرا می پرسین ؟
- ۷۸۴
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط