اخرین بازمانده

#پارت_5(اخر)

بارانِ سئول در پارکینگِ زیرزمینی، بویِ آهن و بنزین می‌داد. جونگ‌کوک به سختی تکیه به دیوار راه می‌رفت. هر قدمی که برمی‌داشت، لکه‌ی خون روی لباسش بزرگ‌تر می‌شد. ا.ت زیرِ بازویِ او را گرفته بود و تمامِ وزنش را تحمل می‌کرد، اما در چهره‌اش اثری از ترس نبود؛ فقط اراده بود.

به ماشینِ قدیمیِ مشکی رسیدند. جونگ‌کوک با دستِ لرزان کلید را در دستِ ا.ت گذاشت. «برو… روشنش کن.»

ا.ت پشتِ فرمان نشست. صدایِ آژیرها و فریادهایِ افرادی که آن‌ها را تعقیب می‌کردند، به طبقه‌یِ پایین رسیده بود. او استارت زد؛ موتور با صدایی خشن و زنده فریاد کشید. همان لحظه، درِ ورودیِ پارکینگ با لگد باز شد و سایه‌هایی که به دنبالِ آن‌ها بودند، نمایان شدند.

جونگ‌کوک به سختی خودش را به صندلیِ کنارِ راننده انداخت. ا.ت پایش را روی گاز فشرد. لاستیک‌ها رویِ کفِ خیسِ پارکینگ چرخیدند و دودِ غلیظی بلند شد. او ماشین را مستقیم به سمتِ آن‌ها راند. برایِ یک لحظه، دنیا در چشم‌هایِ ا.ت رنگ باخت. او نمی‌خواست کسی را بکشد، اما برایِ نجاتِ کسی که به او زندگی بخشیده بود، حاضر بود هر کاری بکند.صدایِ برخوردِ ماشین با موانع و فریادِ افرادِ پشتِ سر در صدایِ موتور گم شد. آن‌ها از پارکینگ خارج شدند و به خیابان‌هایِ خلوتِ صبحِ زودِ سئول زدند. شهر در مه فرو رفته بود.

چند ساعت بعد، آن‌ها کیلومترها دورتر، در یک کلبه‌یِ کوچکِ ساحلی که جونگ‌کوک سال‌ها پیش برایِ چنین روزی (یا شاید برایِ هیچ روزی) آماده کرده بود، توقف کردند. ا.ت کنارِ شومینه نشسته بود و داشت با دستمالِ تمیز، زخمِ بازویِ جونگ‌کوک را پانسمان می‌کرد.

جونگ‌کوک به شعله‌هایِ آتش خیره بود. رنگش پریده بود، اما در چشمانش آرامشی وجود داشت که تا به حال ندیده بود. «تموم شد، نه؟»

ا.ت سرش را بلند کرد. «تموم شد. اونا دیگه دنبالِ ما نمی‌گردن. فکر می‌کنن تویِ اون تصادفِ پارکینگ…»

جونگ‌کوک لبخندِ کوتاهی زد. او دستِ ا.ت را گرفت و رویِ قلبش گذاشت. «ما دیگه اون آدم‌هایِ قبلی نیستیم، ا.ت. اون زندگیِ سرد و اون دیوارهایِ پتینه… همه‌اش برایِ گذشته بود. ما الان فقط دو تا بازمانده‌ایم.»ا.ت سرش را رویِ شانه‌یِ او گذاشت. صدایِ موج‌هایِ دریا از دوردست می‌آمد. او فهمید که عشق، همیشه قرار نیست یک شروعِ شاد داشته باشد. گاهی عشق یعنی وقتی همه چیز فرو می‌ریزد، دو نفر دستِ هم را بگیرند و در میانِ ویرانه‌ها، خانه‌ای جدید بسازند.

آن‌ها در سکوت نشستند، در حالی که خورشید داشت از افقِ دریا بالا می‌آمد. طلوعی خاکستری، اما روشن. داستانی که با یک “تصادف” شروع شده بود، حالا با یک “انتخاب” ادامه پیدا می‌کرد. انتخابی برایِ با هم ماندن، دور از سایه‌ها، دور از بازی‌هایِ کثیف.

فقط ا.ت بود و جونگ‌کوک. و ملودیِ آرامی که حالا دیگر نه در ذهن، بلکه در تپشِ قلب‌هایشان شنیده می‌شد

اینم از اخرین پارت چند پارتی
حمایت؟؟؟؟
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟠: راز فاش‌شدهصبح روز بعد، دانشگاه مثل همیش...

فصل چهارم: شکستی که جرقه‌ای شدهفته‌ها از آن شامِ تلخ گذشته ب...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

پارت ۶جونگ‌کوک مثل یه طوفانِ سیاه از بین سربازها رد می‌شد. ه...

تکپارتی | جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط