پسر بد (59)

نمیتونستم آروم بگیرم تو ذهنم غوغا بود..
جیمین : اگه حالت خوبه برگردیم خونه؟
جونگ کوک : کجای من خوبه؟..
جیمین : از نظر جسمی سالمی مثل فرفره میچرخی روحی رو نمیدونم..حالا چه مرگته..
جونگ کوک : چه مرگم نیست.. برق از سرم پریده..
جیمین : اتفاقات دیشب هممونو بهم ریخت..
جونگ کوک : بنظرت من بخاطر دیشب اینجوری ام؟..
جیمین : خب آره.. تازه از آدمای اینجا اصلا خوشم نمیاد اون پسره رو مخ کیه شبیه بابابزرگا حرف میزنه..
جونگ کوک : اون شوگاست..
جیمین : همون... خیلی رو مخه پسره چی فکر کرده راجب خودش داره میگه "تموم شد.؟ حالا گاله رو ببند " برو بابا..
جونگ کوک : اون همین مدلیه..هیونگ یه سوال دارم..
جیمین : بگو..
جونگ کوک : ببین آقای A آقای B رو دوست داره و بهش اعتراف میکنه. اما آقای B جواب نمیده و میگه وقت میخوام. آقای B حسش نسبت به آقای A متقابله اما آقای B نمیتونه عاشق بشه چون هر وقت عاشق شده اون طرف به دلایلی ازش جدا شده برا همین نمیدونه چه جوابی بده بنظرت باید چیکار کنه..
جیمین : خب باید اول ببینه آقای A واقعا دوستش داره یا نقشه تو کلشه.. واستا!.. تو داری چیزی مخفی میکنی؟
جونگ کوک : خفه شو چی رو باید قاییم کنم آخه؟..
جیمین : ولی حسم دروغ نمیگه..
جونگ کوک : حست همیشه راست میگه.. اون روز رو یادم نرفته گفتی حس خوبی ندارم میرم پارتی نرفتیم بعدش چی شد خواننده موردعلاقم تو اون مراسم بود و من نرفتم به دیدنش میدونی چقدر عصبانی شدم؟ ..
جیمین : خیلی خب... تو بردی.. حالا چرا ازم سوال کردی؟
جونگ کوک : هیچی فقط یه سریال میدیدم که داستانش این شکلی بود فقط میخواستم بفهمم تهش بهم میرسن یا نه برا همین ازت سوال کردم..
جیمین : آره تو راست میگی.. جونگ کوک من نمیخوام شب اینجا بمونم..
جونگ کوک : خب بگرد خونه..
جیمین : و از اینکه اینجاییم زیاد احساس امنیت نمیکنم بیا برگردیم خونه..
جونگ کوک : من یه سری کار دارم نمیتونم باهات بیام اما اگه خودت میری میتونم از تهیونگ بخوام بزاره تو بری..
جیمین : بدون تو نمیرم میدونی تنهایی چقدر سخته؟.. مجبور شدم کل خونه رو جمع کنم جای تو..
جونگ کوک : نگران نباش بر خلاف ظاهرشون یه وجدانی دارن.. هیونگ بهم اعتماد کن..
جیمین : بدون تو نمیرم فردا باهم برمیگردیم امشبو میمونیم.
جونگ کوک : باشه فردا برمیگردیم خونمون و به زندگی عادی ادامه میدیم.. دلم برا یه صبح معمولی تنگ شده.. این مدت خیلی دردناک بود..
جیمین : آره منم همینطور..
بعد یکم با جیمین حرف زدن آرامش گرفتم. نصف شب شد جیمین خواب بود. منم خوابم نمی‌برد چون احساس گشنگی میکردم. بی سرو صدا بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم آروم درو باز کردم تا صدا اینجاد نشه. از کنار دیوار گرفتم و به سمت پله ها میرفتم به طبقه دوم رسیدم بازم خودمو سمت دیوار گرفتم و رفتم که پام خورد به گلدون و گلدون افتاد زمین و صدای بلند داد. سرجام خشکم زد...
دیدگاه ها (۲۴)

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

پارت ۴۲

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴⁰ویو میکا_____سکوت سنگی...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

پارت ۲۴

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط