همیشگی من

پارت پنجاه و سوم

(یه سال بعد)

از زبان سنا=این یه سال تموم شد ولی من؟قشنگ مردم به معنای واقعی مردم افسرده شدم از بس کتک خوردم تحقیر شدم کار همیشگی مامان بابا بردن من پیش روانشناس بود ولی هیچ تاثیری رو من نداشت چون من از داخل شکسته بودم از درون خورد شده بودم...توی این یه سال خیلی چیزا فرق کرد میونگ عروسی گرفت و رفت سر خونه زندگیش ایزول هم عروسی گرفت با شوگا و رفت جیمین و سوآ عقد همن ولی تهیونگ با هیچ دختری نبود اون شب هم هانا و تهیونگ داشتن نقش بازی میکردن جلوی پدربزرگشون چون مجبورشون کرده بودن البته هانا از خداش بود بعد یه مدت ایناهم این بازی رو تموم کردن ولی من؟ پیر شدم افسرده شدم مامان..بابا..ایزول..میونگ..همشون تلاش کردن ولی نتونستن من هنوزم حادثه ها تو مغزمه بلاها تو سرمه توی انباری حبسم میکرد کتکم میزد دخترای دیگه رو میاورد خونه نمیزاشت مادر پدرم و ببینم ازش طلاق گرفتم و به جرم آزار به همسر انداختمش زندان اما مگه حالم خوب میشد؟نه هیچوقت خوب نمیشد...الانم که دارم این حرفارو میزنم دقیقا لبه ی پشت بومم میخوام تموم کنم این زندگی رو میخوام چیکار این زندگی رو وقتی کسی که میخوامش نمیخوادتم چشمام و بستم یاد تهیونگ افتادم لبه این پشت بودم که من اون حرفو زدن بهش

(فلش بک به اونروز لبه ی پشت بوم)

تهیونگ:هیچوقت تنهام نزار سنا هیچوقت

سنا:اگر بمیرم چی؟(با لحنی شیطون)

تهیونگ دستش و گذاشت جلوی دهنم و با چشمای به خون نشسته گفت

تهیونگ:منم میمیرم سنا مطمئن باش

سنا:باشه دعوام نکن دور از جونت تو نباید هیچ بلایی سرت بیاد

تهیونگ:تو نباشی بلا سرم میاد

سنا:تهیونگ یه چیز بگم دعوام نمیکنی؟(مظلوم)

تهیونک:نه بگو (جدی)

سنا:اگر یه روز موبایلم خاموش بود یا جوابت و ندادم بدون میخوام از اینجا بپرم پایین

تهیونگ:سنااااا(داد)

سنا:باشه...باشه ببخشید(مظلوم)

(پایان فلش بک)

دیدی تهیونگ؟دیدی گفتم میپرم؟دعوام کردی گفتی بدون من میمیری پس الان کجایی؟کجایی که ببینی دختر کوچولوت واقعا شکست نابود شد تو کجایی تهیونگ؟...با حرص شروع کردم به جیغ زدن

سنا:تهیونگ من همه این کارارو برا تو کردم اما تو کجایی؟ من بخاطر تو به خودم آسیب زدم ولی هیچوقت نفهمیدی متنفرم از خودم متنفرم که قبول کردم ازت جدا شم من تا آخرین لحظه عاشقت بودم تهیونگ نفهمیدی خداحافظ آخرین عشق من

چشمام و بستم و خودمو خواستم بندازم که دستی دور مچم حلقه شد و محکم افتادم بغل اون شخص از بوش فهمیدم اگر توهم نزده باشم اگر نمرده باشم و رویا نباشه تهیونگ بود پسر من بود...سرم و آوردم بالا که دیدم با چشمای قرمزی داره نگام میکنه گریه کرده بود؟ باورم نمیشه...با داد گفت

تهیونگ:میخواستی چه غلطی بکنی؟(با داد)

دید حرف نمیزنم با داد بلندتری گفت

تهیونگ:باتوهم لامصب میخواستی چیکار کنی؟به هیچکس فکر نکردی؟(با داد)

منم شروع کردم به جیغ زدن و گریه

سنا:مال کی مهمه بود و نبود من تهیونگ ها؟من برای هیچکس مهم نیستم حتی تویی که میگفتی عاشقمی من نمیخوام این زندگی رو میفهمی؟ ها؟ میفهمی؟ نمیخوام هرروز به بلاهایی که سرم اومده فکر کنم میخوام راحت بخوابم تهیونگ میخوام راحت بخوابم(با جیغ و گریه)

تهیونگ اومد سمتم و منو گرفت تو بغلش و گفت

تهیونگ:آروم باش عشق من آروم باش من همه چیو میدونم قشنگم ببخش منو درکت نکردم

با تعجب نگاش کردم و گفتم

سنا:از..از کجا میدونی؟(با لکنت و تعجب)

تهیونگ:حرفای تو و میونگ و شنیدم عشق من

سنا:پس چرا نجاتم ندادی؟(با گریه)

تهیونگ:ببخشید ولی نمی‌تونستم عزیز من

سنا:میبخشی منو تهیونگ؟

تهیونگ:معلومه تو باید منو ببخشی که باعث دردسرت شدم

سنا:خوبه که هستی

(چند روز بعد)

از زبان سنا=لب دریا با بچه ها نشسته بودیم و من تو بغل تهیونگ داشتم به حلقه های طلایی توی دستامون که توی شب می‌درخشید نگاه کردم و یه لبخند پر از آرامش زدم و خیلی آروم طوری که فقط تهیونگ بشنوه گفتم

سنا:خیلی دوست دارم تهیونگ

تهیونگ نگام کرد و گفت

تهیونگ:من بیشتر خانومم

جیمین:ایش بعدا همو عاشقانه نگاه کنین توی جمع هستین مثلا

همه خندیدن و منم خندیدم و دوباره زندگی پر از آرامشی و شروع کردم با بودن تهیونگ ...


پایان🦋
دیدگاه ها (۷)

🌹🍷.......‌‌‌‌‌‌‌...........پارت۸..................🍷🌹چرا از ا...

پارت ۶۲

رمان عشق ممنوع

dark life = 39

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : fifteenترسیدم ... تنها چیزی که م...

برای خانمی @s_melodyببخشید دیر شرکت کردم تو فیک کلابت. احتما...

وقتی همسرت و استادت بود🩵پارت ۲حس کردم پاهام خالی شد و بعدش د...

پارت ۱۳(ویو جیمین)ساعت ⁶:¹² دقیقه عصر بود من به کلوپ رسیدم و...

اصلا نفهمیدم کی بیهوش شدم و کی به هوش اومدمولی وقتی بیدار شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط