{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒


بعد از ظهر همون روز سوجین و جونگ وو با کتاباشون به سمت خونه ا.ت و تهیونگ رفتن.. سوجین با کلید درو باز کرد و رفتن تو.. اما خونه تو سکوت عمیقی فرو رفته بود.

سوجين با تعجب گفت..
سوجین: عجيبه... مامان و بابا نیستن فکر کردم خونه باشن.

جونگ وو تو دلش لبخند زد این حتی بهتر از انتظارش بود
جونگ‌وو: شاید رفتن خرید یا پدرت هنوز تو شرکته.

سوجین: خب خوبه اینطوری راحت تریم.

سوجین به سمت یخچال رفت تا چیزی برای‌خوردن بیاره....و جونگ وو ازین فرصت استفاده کرد...
در حالی که سوجین پشتش بهش بود نگاهی سریع به اطراف انداخت..

جونگ وو: خونه شما خیلی قشنگه پر از حس زندگی

سوجین از یخچال میوه برداشت و گفت..
سوجین: ممنون.. بریم تو اتاق من که درس بخونیم

جونگ وو با لبخند دنبال سوجین به سمت اتاقش رفت اما تو مسیر نگاه های سریع و حساب شده ای به راهروها اتاق‌های دیگه و حتی قفسه های کتاب انداخت. اون حالا داخل حریم خصوصی خانواده ای شده بود که خودش بهش تعلق داشت.
سوجین و جونگ وو وارد اتاق سوجین شدن. سوجین کیفش رو روی تخت انداخت و گفت..
سوجین: خب بریم سراغ اون فصل اقتصاد که توش مشکل دارم

جونگ وو سرش رو تکون داد اما ذهنش جای دیگه ای بود.
در حالی که به سمت میز مطالعه سوجین میرفت نگاهی سریع به اطراف اتاق انداخت همه چیز معمولی به نظر میرسید.

جونگ وو با صدایی آروم گفت..
جونگ‌وو: فقط... میتونم یه لحظه برم دستشویی؟

سوجين: آره، البته راهرو رو مستقیم برو تا ته.

جونگ وو با لبخند تشکر آمیزی از اتاق بیرون زد. اما به جای دستشویی به آرومی به سمت اتاق خوابی که حدس میزد برای ا.ت و تهیونگ باشه رفت..
در کمی باز بود ..و با احتیاط بدون ایجاد کوچیک‌ترین صدایی وارد شد.

هوای اتاق سنگین بود بوی عطر ا.ت تو فضا پیچیده بود. تخت مرتب،کمد لباس‌های بسته و میز کنار تخت که چند کتاب و یه قاب عکس روش بود.
جونگ وو با قلبی که به تپش افتاده بود شروع به گشتن کرد..به سمت قفسه کتابا رفت کتابایی که بیشترشون در مورد روانشناسی و پزشکی بودن.. دستش رو بین کتابا حرکت داد.

یهو چیزی زیر دستش اومد یه آلبوم عکس کوچیک و قدیمی که لابه لای کتابا پنهون شده بود..
جونگ وو با احتیاط اون رو بیرون کشید قلبش با هر ضربان، محکم تر به قفسه سینه اش میکوبید. آلبوم رو باز کرد.

اولین صفحه عکسی از یه زن و مرد جوون شاد و خندون یعنی ا.ت و تهیونگ بود..
صفحات بعدی عکس‌هایی از سوجین تو کودکی با همون شیطنتش و سئوجون با همون لبخند خاصش بود.

بعد تو یکی از صفحه ها عکسی دید که نفسش رو تو سینه اش حبس کرد..
عکسی از خودش تو دوران کودکی با موهایی کمی کوتاه تر و لبخندی که مدت‌ها بود فراموشش کرده بود.
سمت راستش ا.ت نشسته بود دستش رو دور شونه هاش حلقه کرده بود و لبخند مهربونی به لب داشت..و سمت چپش تهیونگ با یه لبخند بزرگ دستش رو دور کمر ا.ت حلقه کرده بود ،نگاه میکرد...اونها یه خانواده بودن

دنیا دور سر جونگ وو چرخید..
تموم اون سالها بی خبری،تموم اون کینه ای که جونگکوک تو دلش کاشته بود تو یه لحظه بی معنی شد.

جونگ وو با صدایی که به سختی شنیده میشد قطره اشکی از چشماش افتاد و با خودش گفت..
جونگ‌وو:نه.. نه... این... این حقیقت نداره

[ویو جونگ‌وو]

آلبوم عکس تو دستم می لرزید..خانوادم...اونها خانوادم بودن.. تموم زندگیم.. تموم باورهام دروغ بود.
صدای سوجین از بیرون اتاق اومد اما نمیتونستم حرفی بزنم فقط به سرعت آلبوم رو سر جاش گذاشتم دست‌هام رو روی صورتم کشیدم تا اشکام رو پاک کنم

اما یه چیز دیگه تو آلبوم توجه ام رو جلب کرد.. یه عکس کوچیکتر از لابه لای صفحه ها بیرون زده بود با دستای لرزون اون رو برداشتم..و با دیدن اون عکس ، دنیا برای بار دوم دور سرم چرخید.
___________
به نظرتون عکس دوم که جونگ وو پیدا کرد چی بود؟!🤔
شرط‌ها : ۴۰ لایک_۷۰ کامنت
دیدگاه ها (۸۰)

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟓[ویو جونگ‌وو]صدای سوجین ا...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟔[فلش بک] [ویو سئوجون]همیش...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟑سئوجون: اهمیت داره سوجین ...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐جونگکوک به سراغ کامپیوترش...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴²چند ساعت از شروع مهمونی گذشته بود.سا...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁷بعد از شام، همه وسایل رو جمع کردن و ...

نام: قرارداد نفرتPart:60بعد از کلی خنده و مسخره‌بازی، بالاخر...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁵صبح، ا/ت روی مبل نشسته بود و مشغول گ...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁴چند دقیقه بعد، جونگکوک و ا/ت دوباره ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟠: راز فاش‌شدهصبح روز بعد، دانشگاه مثل همیش...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط