پارت۷:))

ات : داداشیییی

بیوم سو : اتتت

بیوم سو ویو
رفتم خونه ی بابا تا وسایلمو جمع کنم و برم چین
من خیلی درس خوندمو زبان چینیو خیلی دوست داشتم .
در کنارش بدنسازی هم رفتم چون ات وقتی بچه بود براش قلدری میکردن و بدن خودمو ساختم🛐✨

اسلاید دوم🛐🛐😭

ات : داداشی دلم برات تنگ شده بود😭😭(گریه)

بیوم سو : گریه نکن عشق داداشی

ته : سلام داداش

بیوم سو: سلام خوبی

ته: خوبم ممنونم

بیوم سو : شنیدم خواهرمو اذیت کردی(منطقی طور و یکم عصبی )

ته : امم ، اره و واقعا متاسفم

بیوم سو : ات بخشیدیش؟؟

ات: اره داداشیم

ب.ا : برید از اینجا بیروون(عربده)

ات : داداش وسایلت کجاست ؟؟

بیوم سو : اینجا(غمگین طور)

ات : بریم داداشی

فلش بک به وقتی که رفتن کافه.

ات : بیوم سو

بیوم سو : جونم

ات : بیا بریم بار برای جشنن

بیوم سو : چشم فقط میشه یکی از دوستامم بیارم؟؟

ات : اوکی

ته : خوب بریم یه لباسی چیزی بخریم

بیوم سو : بریم

ات : اره بریمم

فلش بک به وقتی که رسیدن بار

بیوم سو (داره با دوستش حرف میزنه )

بیوم سو: اره دیگه بیا بار......

بیوم سو: اره دیدمت بیا

کوک : سلام داداش(خوشحالی )

بیوم سو : کوک دلم برات تنگ شده بوددد

ات : ب‍..ب‍..بیوم سو....

کوک : (نگاه ات کرد و تعجب کرد)

بیوم سو : جونم ؟؟

ات : شما ها همو میشناسین؟؟

بیوم سو : ارهه . کوک هم دوست صمیمیمه و همم مربی باشگاهم بودش خیلی کمکم کرده. بدنشو ببین(لباس کوکو زد بالا برای چند ثانیه )

کوک : بیوم سوو(خجالت)

بیوم سو : وایسا ببینم شما هاا همو میشناسین؟؟

ات : استادمه

کوک: و منم ، گوشتو بیار (رو به بیوم سو ) روش کراشم✨🛐

بیوم سو : عه واقعا ؟

کوک : اره

ات : به منم بگیننننن چیههه درازااا(چون خیلیی قدشون بلنده)

بیوم سو و کوک : (خنده)

ته : ات ماشینو پارک کرد...( نگاهش به کوک افتاد ) این اینجا چیکار میکنه؟؟

کوک: چیه بده اومدم پیش بهترین دوستم؟؟

ته : نه منم اومدم پیشه ات

ات : میشه بریم تو؟؟

کوک : بریم ات.

خوب الان باید بهم بگین من اتو با کی بزارم
با ته
یا با کوک
تو کامنتا بگین


اسلاید دوم عکس بیوم سو و بدنش
اسلاید سوم عکس لباس ات
اسلاید چهارم آرایش ات
اسلاید پنجم کفش ات( خودم خسته شدم😂🤏🏻)
اسلاید ششم لباس بیوم سو
اسلاید هفتم لباس ته ته
اسلاید هشتم لباس کوک

حمایت کنین لطفااا😭🛐
دیدگاه ها (۹)

𐙚🦋 پارت ۳۷ — «پیست» 🦋𐙚𐙚 ویو ته 🦋وقتی رسیدم خونه، تمام فکرم ...

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

مربی موتور سوار

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۲نامی ویوات هنوز کوکو بغل کرده بودکوک: نامجون هیونگ چرا...

پارت 29رمان عشق مدرسه ای ویو فردا صبح وقتی ات داشت برای مدرس...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

وقتی یهو.... | p.2 (حدود ظهر بود که گوشیم زنگ خورد و وقتی به...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط