{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان هلیا و هانا

رمان هلیا و هانا

پارت 1

هلیا
خواب بودم با سرو صدای خواهرم هانا بلند پاشدم:+چخبر هانا

هانا
با ناراحتی:+ سالگر مامان

هلیا: راست میگی من باورم نمیشه

هانا: آره. پاشو برو خودت ببین

هلیا
با عجله رفتم به پایین همه داشتند گریه میکردند من هم شروع به کردم و حالم خوب نبودداد می زدم:+ مامان دوستت دارم  مامان جون من عاشقتم

هانا
رفتم به پایین دیدم خواهرم داره داد میزنه:+هلیا حالت خوبه سالگر مامان تو داد میزنی که کی بشه

هلیا: نه رفیق نه خواهر نه همسایه ها « فقط داشتم گریه میکردم وحالم بدتر از هانا بود هیچ چیزی نخورده بودم میخواستم برم آب بخورم دیدم سارا اومده بود نشسته بود پیش عمه مریم که چشم به آفرین افتاد آخه دیروز  خیلی پرو شده بود کم مونده بود آفرین رو خفه کنم.یدفعه الهام اومد پیشم»

الهام؛ سلام رفیق چرا نمیومد سرکار

هلیا: مگه نمبینی اصلاحالم خوب نیست

الهام:فردا صبح بیا سر کارت راستی  رفیق جان خدا رحمتشون کنه این مادرتو

هلیا: ممنون رفیق عزیزدلم

الهام: خواهش میکنم عزیزم پس من رفتم هلیا: بمون رفیق جان برای شام

الهام: نه دیگه مزاحمتون نمیشم
دیدگاه ها (۲)

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

آواز عشق♣️part2♣️ا/ت ویو رفتم پایین و سوار ماشین هانا شدم و ...

رمان عشق ممنوع

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

Forced to be by your sideبه اجبار کنار توpart:10ویو جینا با ...

~~~~~(عشق ممنوعه)~~~~~~ ...

پشت نگاه سردت — پارت ۱۱ویو آتکه یهو ته منو پرت کرد توی استخ...

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 139♡⁠。⁠)⁩قلبم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط