اصلا تحمل دوری مهدی را نداشتم. وقتی می دیدم که برای رفتن

اصلا تحمل دوری مهدی را نداشتم. وقتی می دیدم که برای رفتن به صحنه نبرد بی قراری می کند شروع می کردم به گله کردن. از اداره محل کارش فشار می آوردند که بماند تهران؛ اما مهدی #استخاره کرد و تصمیم گرفت که برود.

خیلی ناراحت شدم. با این که مادر و خواهرش خانه ما بودند، همان طور که داشتم ظرف ها را می شستم شروع کردم به گله کذاری: «یا نرو یا ما را با خودت ببر. وقتی نیستی دلم خیلی برات تنگ میشه، دلشوره می گیرم، اذیت می شم. خسته شدم…». بعد انار دانه می کرد و کنارش می نشستم و. عذر خواهی می کردم.

اولین بار که رفت نجف، حالم خیلی بد شد. فشارم افتاد. دراز کشیدم روی تخت ؛ حتی محمد هادی شیر نمی خورد. شاید رفتن پدرش را حس می کرد. بلند شدم #وضو گرفتم و قرآن خواندم.

با هم #قرار گذاشته بودیم که هر وقت دلتنگ و بی تاب هم شدیم. وضو بگیریم و رو به قبله با هم حرف بزنیم.
بعد از استخاره به قرآن که خبر بازگشتش را می داد کمی آرام شدم.
#شهید_مهدی_نوروزی #سیره_خانوادگی_شهدا #راهکار_کسب_آرامش_در_مشاجرات_خانوادگی

راوی: مریم عظیمی؛ همسر شهید #کتاب_دیدار_ پس_از_غروب ؛ شهید مهدی نوروزی(مدافعان حرم ۱)؛ نوشته منصوره قنادیان، ناشر: روایت فتح، چاپ سوم؛ ۱۳۹۵؛ صفحه ۶۴ و ۶۷.

✂ ️برش ها - پایگاه جامع سیره شهدای جهان اسلام
@boreshha
🌍 http://www.boreshha.ir/
دیدگاه ها (۲)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

╭─────────────── ✈️ ───────────────╮✦ پارت ۹۰ | وقتی آت رفت....

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای مزخرف زنگ گوشیم از خواب بلند شدم چند ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆   با صدای باز شدن در چشم‌هام ...

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت اول | غریبه‌ی عمارت باران از صبح بی‌وقف...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁷بعد از خوردن صبحونه از اتاق اومدم بی...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇16ویو هویج:چند روز از ورود لی یان به ...

با رفتن تهیونگ و سورا به اتاق، محیط آشپزخونه یکم خلوت‌تر شد....

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط