𝓅𝒶𝓇𝓉:𝟤
فرشته کوچولو خوابش میاد
کاشکی فرمانت بر فنایِ من جاری نمیشد، ای فرمانروا
پسرک برای دقیقهای ایستاد و به صورت دخترک خیره شد: «فرشته؟»
دخترک چشمانش سیاهی میرفت، کمکم داشت میمُرد و زیر لب به سختی گفت: «میخوام... م... میخوام... ب.رات بخونم.»
اولین دفعه بود که خودش آرزوی آواز خواندن داشت؛ میخواست برای او نجوای شفا دهنده باشد. میدانست دقایقی از عمرش باقی مانده، پس دلش میخواست این دقایق را کمی کوتاهتر کند.
پسر با صورتی بیحس و صدایی سرد گفت: «نمیتونی منو دیوانه یا جادو کنی...» و صدای موسیقی دختر فرشته در کل عمارت پیچید. در حالی که آخرین اشکِش از صورتش جاری شد و روی لبش مُرد، در دل خود آخرین آرزویش را کرد: (کاشکی زندگیاش بهشت باشد!)
پسر نیمنگاهی به دختر زد و لبخندش زد. واقعاً برای دختر خوشحالکننده بود که در آغوش او بمیرد. پسر با صدای ناراتکنندهای زمزمه کرد: «...اگر منو صدا نمیزدی، شاید به بهشت میرفتی.» و دختر پلکهایش را برای همیشه بست...
انگار سالها غرق بود؛ غرق در مرگ... هیچی حس نمیکرد... هیچی نمیشنید... بویی نداشت... صدایی نداشت. تنها چیزی که میدانست صدای مغزش بود: «اون حالش خوبه؟ یعنی، میتونه خوب باشه؟» زمان معنایی نداشت و دخترک در جهنمی از هیچ حسی زندانی بود تا اینکه... بادی سرد روی پوستش حس کرد... باد سرد؟ او میتوانست دوباره حس کند! انگشتهای ظریف و کوچکش را روی چیزی که روی آن نشسته بود کشید... بسیار نرم بود! و در نهایت صدا؛ صدای گنجشکها و نسیمی که به پوستش میخورد. چشمانش را به سختی باز کرد، اما اولش فقط سیاهی بود. و بعد از کمی پلک زدن، دخترک خود را در اتاق بچگیاش یافت... همان اتاق کوچک و کثیف که پنجرهاش خراب بود و پرندهها هر صبح مهمانش میشدند و با آوازشان به او میگفتند فرار کن... انگار پرندهها میدانستند آینده شومی در پیش رو دارد... انگار خدا... به حرفش گوش سپرده بود یا شاید فقط خیال بود؟ زیرا برگشته بود به زمان قبل از اسارت... آیا فرصتی دگر به فرشته داده شده بود؟ یا شاید طمع، فرضیه و خیال بود؟ یا شاید دنیا آنقدر بیرحم نبود و به او شانسی دگر داده بود؟
بدنش مانند سرب سنگین بود، نمیتوانست تکان بخورد. موهای نقرهایاش را حس میکرد؛ موهای بلند که با پیچ و خمهای موجدار تا کنار زانوهایش میرسیدند. همیشه موهایش اینگونه بود؛ موها و چشمانش هر دو به رنگ نقره بودند، ولی تنها چیزی که به رنگ سیاه بود، مژههای بلندش بود. دستها را بلند میکند و به آنها خیره میشود؛ همانقدر کوچک و نحیف و زخمخورده است، انگار توهم نیست و او به قبل از اسارت بازگشته است... به سختی بلند میشود ولی فوراً روی زمین کنار تختش میافتد. به پاهای کوچک در زیر لباس سفیدش که در زمان کودکی تنها لباسش بود خیره میشود. همه جا زخم است، انگار پدرش تنبیهش کرده؛ آن زمان وقتی مادرش کاری را درست انجام نمیداد، او را میزد. با خود زمزمه میکند: «این زخمها... دروغ نگفتهاند. پس من نمردهام. من فقط برده شدهام به جایی که خاطرات دردناکتر از مرگ هستند. این اتاق... قفس واقعی من بود، نه آن دخمهای که فکر میکردم.»
و به سختی خود را بلند میکند. در همین حین صدای خدمتکاران را میشنود که با هیاهو به همه مکان قدم میگذارند. این روز را خوب به خاطر دارد؛ روزی که در عمارت غوغای مرگ مادرش به پا شد و چند روز بعد پدر متوجه شد که دخترش نیز همان قدرت مادی مادر را به ارث برده است و او پرندهای در قفس شد... امروز اولین بارهایی بود که پدر دخترک گردنبند را از گردنش بیرون میکشید و جادوی دخترک میتوانست بر وی اثر کند، ولی در گذشته دوباره مال پدر شد. این گردنبند نفرین او بود.
୨୧˙_________˙୨୧
🎧━━━━━━●───────
⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻️
♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
ᴸⁱᶠᵉ•ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ•ᴰᵉᵃᵗʰ
⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀. . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀*
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو#ج
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
کاشکی فرمانت بر فنایِ من جاری نمیشد، ای فرمانروا
پسرک برای دقیقهای ایستاد و به صورت دخترک خیره شد: «فرشته؟»
دخترک چشمانش سیاهی میرفت، کمکم داشت میمُرد و زیر لب به سختی گفت: «میخوام... م... میخوام... ب.رات بخونم.»
اولین دفعه بود که خودش آرزوی آواز خواندن داشت؛ میخواست برای او نجوای شفا دهنده باشد. میدانست دقایقی از عمرش باقی مانده، پس دلش میخواست این دقایق را کمی کوتاهتر کند.
پسر با صورتی بیحس و صدایی سرد گفت: «نمیتونی منو دیوانه یا جادو کنی...» و صدای موسیقی دختر فرشته در کل عمارت پیچید. در حالی که آخرین اشکِش از صورتش جاری شد و روی لبش مُرد، در دل خود آخرین آرزویش را کرد: (کاشکی زندگیاش بهشت باشد!)
پسر نیمنگاهی به دختر زد و لبخندش زد. واقعاً برای دختر خوشحالکننده بود که در آغوش او بمیرد. پسر با صدای ناراتکنندهای زمزمه کرد: «...اگر منو صدا نمیزدی، شاید به بهشت میرفتی.» و دختر پلکهایش را برای همیشه بست...
انگار سالها غرق بود؛ غرق در مرگ... هیچی حس نمیکرد... هیچی نمیشنید... بویی نداشت... صدایی نداشت. تنها چیزی که میدانست صدای مغزش بود: «اون حالش خوبه؟ یعنی، میتونه خوب باشه؟» زمان معنایی نداشت و دخترک در جهنمی از هیچ حسی زندانی بود تا اینکه... بادی سرد روی پوستش حس کرد... باد سرد؟ او میتوانست دوباره حس کند! انگشتهای ظریف و کوچکش را روی چیزی که روی آن نشسته بود کشید... بسیار نرم بود! و در نهایت صدا؛ صدای گنجشکها و نسیمی که به پوستش میخورد. چشمانش را به سختی باز کرد، اما اولش فقط سیاهی بود. و بعد از کمی پلک زدن، دخترک خود را در اتاق بچگیاش یافت... همان اتاق کوچک و کثیف که پنجرهاش خراب بود و پرندهها هر صبح مهمانش میشدند و با آوازشان به او میگفتند فرار کن... انگار پرندهها میدانستند آینده شومی در پیش رو دارد... انگار خدا... به حرفش گوش سپرده بود یا شاید فقط خیال بود؟ زیرا برگشته بود به زمان قبل از اسارت... آیا فرصتی دگر به فرشته داده شده بود؟ یا شاید طمع، فرضیه و خیال بود؟ یا شاید دنیا آنقدر بیرحم نبود و به او شانسی دگر داده بود؟
بدنش مانند سرب سنگین بود، نمیتوانست تکان بخورد. موهای نقرهایاش را حس میکرد؛ موهای بلند که با پیچ و خمهای موجدار تا کنار زانوهایش میرسیدند. همیشه موهایش اینگونه بود؛ موها و چشمانش هر دو به رنگ نقره بودند، ولی تنها چیزی که به رنگ سیاه بود، مژههای بلندش بود. دستها را بلند میکند و به آنها خیره میشود؛ همانقدر کوچک و نحیف و زخمخورده است، انگار توهم نیست و او به قبل از اسارت بازگشته است... به سختی بلند میشود ولی فوراً روی زمین کنار تختش میافتد. به پاهای کوچک در زیر لباس سفیدش که در زمان کودکی تنها لباسش بود خیره میشود. همه جا زخم است، انگار پدرش تنبیهش کرده؛ آن زمان وقتی مادرش کاری را درست انجام نمیداد، او را میزد. با خود زمزمه میکند: «این زخمها... دروغ نگفتهاند. پس من نمردهام. من فقط برده شدهام به جایی که خاطرات دردناکتر از مرگ هستند. این اتاق... قفس واقعی من بود، نه آن دخمهای که فکر میکردم.»
و به سختی خود را بلند میکند. در همین حین صدای خدمتکاران را میشنود که با هیاهو به همه مکان قدم میگذارند. این روز را خوب به خاطر دارد؛ روزی که در عمارت غوغای مرگ مادرش به پا شد و چند روز بعد پدر متوجه شد که دخترش نیز همان قدرت مادی مادر را به ارث برده است و او پرندهای در قفس شد... امروز اولین بارهایی بود که پدر دخترک گردنبند را از گردنش بیرون میکشید و جادوی دخترک میتوانست بر وی اثر کند، ولی در گذشته دوباره مال پدر شد. این گردنبند نفرین او بود.
୨୧˙_________˙୨୧
🎧━━━━━━●───────
⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻️
♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
ᴸⁱᶠᵉ•ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ•ᴰᵉᵃᵗʰ
⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀. . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀*
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو#ج
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
- ۱۵.۰k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط