007-پنهان در مه - پارت ۶۲
....
007-پنهان در مه - پارت ۶۲
....
آنیا با قدم های آهسته به فروشگاه نزدیک شد تا شاید کار کردن حواسش را کمی از اوضاعی که در آن گیر افتاده بود ، پرت کند.
....
صدای آرامِ جابهجایی کالاها، خشخش جعبهها روی زمین، و زنگ کوچکی که هر از گاهی با باز شدن درِ ورودی به صدا درمیآمد، فضای فروشگاه را پر کرده بود.
آنیا با لباس کار فروشگاه، پشت یکی از قفسهها مشغول مرتب کردن اجناس بود و سعی میکرد خودش را کاملاً جدی و حرفهای نشان دهد.
ناتسو هم در همان نزدیکی، مشغول چیدن بستههای سنگینتر روی قفسهی پایین بود .
آنیا با خودش فکر میکرد که امروز؛ بلاخره یک روز آرام و بدون دردسر، خواهد بود،اما زندگی همیشه آنقدرها هم مهربان نبود.
چند قدم آنطرفتر، درست بین راهروی محصولات خوراکی و بخش لوازم خانه، بکی و مارتا آرام و با احتیاط قدم میزدند.
بکی با آن نگاه کنجکاو و سرزندهاش، مدام اطراف را نگاه میکرد؛ انگار دنبال چیزی میگشت.
مارتا، که چند قدم عقبتر از او حرکت میکرد، همانطور مؤدب و آرام، سعی داشت به بکی یادآوری کند که اینجا فروشگاه است و نه میدان نبرد.
اما بکی به سختی میتوانست خودش را کنترل کند. او از همان لحظهای که وارد فروشگاه شده بود، حس عجیبی داشت؛ حس اینکه چیزی اینجا آشناست. چیزی بیش از حد آشنا.
آنیا، که از لابهلای قفسهها متوجه حضور آنها شده بود، ناگهان یخ زد.
چشمانش گرد شد و بهسرعت خم شد پشت جعبهای از کنسروها.
ناتسو، که نگاهش از حرکت ناگهانی آنیا جا نمانده بود، آرام سرش را بالا آورد و با اخمِ خفیفی به او نگاه کرد.
آنیا با صدای خیلی آهسته و وحشتزده زمزمه کرد: «ناتسو... اونجا...»
ناتسو فقط یک نگاه انداخت، و بلافاصله فهمید منظورش چیست.
او درحالیکه سعی میکرد حالت عادیاش را حفظ کند، خیلی آهسته گفت: «آره. دیدمشون.»
آنیا با اضطراب بیشتر خودش را پایین کشید:«اونا چرا اینجان؟!»
ناتسو شانه بالا انداخت:«فکر نمی کنی برای خرید باشه؟!»
آنیا با چهرهای وحشتزده به او نگاه کرد؛ انگار که ناتسو گفته بود: «احتمالاً برای نابود کردن ما.»
بکی و مارتا هر دو در حال نگاهکردن به قفسهها بودند که ناگهان بکی مکث کرد.
چیزی توجهش را جلب کرده بود.
او کمی سرش را چرخاند، انگار صدایی را شنیده باشد.
آنیا و ناتسو هر دو در یک لحظه فهمیدند که اگر همینطور بمانند، خیلی زود لو میروند.
آنیا فوراً یک جعبهی خالی برداشت و جلوی صورتش گرفت، طوری که فقط چشمهایش معلوم باشند.
ناتسو هم سریع خم شد و شروع کرد به مرتب کردن چند بستهی بیربط، انگار که مشغول یک کارِ مهم و تخصصی است.
آنیا با صدای خفهای گفت: «فکر میکنی اگه اصلاً تکون نخوریم، متوجه نمیشن؟»
ناتسو بدون اینکه نگاهش را بلند کند، جواب داد: «اگه خیلی شانس بیاری، شاید فقط فکر کنن تو یه جعبهی عجیب ایستادهای!»
آنیا به او خیره شد:«خیلی کمکم کردی...کمتر مسخره بازی در بیار!»
صاحب فروشگاه در حالی که از انتهای راهرو به سمت آنها میآمد، ناگهان مکث کرد و با لحنی پر از تعجب گفت:«آلما چان و ناتسو... دارین اونجا چیکار میکنین؟»
همان لحظه رنگ از صورت هر دو پرید.
آنیا و ناتسو چنان غافلگیر شدند که برای چند ثانیه حتی نتوانستند تکان بخورند.
آنیا در دلش با وحشت فکر کرد: «دیگه کارمون تمومه...»
بکی که صدای صاحب فروشگاه را شنیده بود، با تعجب کامل به سمت آن دو برگشت.
آنیا حالا خوب میدانست که دیگر هیچ جایی برای قایم شدن نمانده بود.
در همین لحظه، بکی با هیجان ناگهانیای چند قدم جلوتر آمد.
او انگار بالاخره نشانی از آنچه دنبالش بود پیدا کرده بود.
چشمانش برق زد و مستقیم به سمت راهرویی آمد که آنیا و ناتسو آنجا بودند.
مارتا که فهمیده بود بکی چه قصدی دارد، آرام و با خونسردی همیشگی گفت:«بکیساما، شاید بهتر باشه...»
اما دیگر دیر شده بود...
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۶۲
....
آنیا با قدم های آهسته به فروشگاه نزدیک شد تا شاید کار کردن حواسش را کمی از اوضاعی که در آن گیر افتاده بود ، پرت کند.
....
صدای آرامِ جابهجایی کالاها، خشخش جعبهها روی زمین، و زنگ کوچکی که هر از گاهی با باز شدن درِ ورودی به صدا درمیآمد، فضای فروشگاه را پر کرده بود.
آنیا با لباس کار فروشگاه، پشت یکی از قفسهها مشغول مرتب کردن اجناس بود و سعی میکرد خودش را کاملاً جدی و حرفهای نشان دهد.
ناتسو هم در همان نزدیکی، مشغول چیدن بستههای سنگینتر روی قفسهی پایین بود .
آنیا با خودش فکر میکرد که امروز؛ بلاخره یک روز آرام و بدون دردسر، خواهد بود،اما زندگی همیشه آنقدرها هم مهربان نبود.
چند قدم آنطرفتر، درست بین راهروی محصولات خوراکی و بخش لوازم خانه، بکی و مارتا آرام و با احتیاط قدم میزدند.
بکی با آن نگاه کنجکاو و سرزندهاش، مدام اطراف را نگاه میکرد؛ انگار دنبال چیزی میگشت.
مارتا، که چند قدم عقبتر از او حرکت میکرد، همانطور مؤدب و آرام، سعی داشت به بکی یادآوری کند که اینجا فروشگاه است و نه میدان نبرد.
اما بکی به سختی میتوانست خودش را کنترل کند. او از همان لحظهای که وارد فروشگاه شده بود، حس عجیبی داشت؛ حس اینکه چیزی اینجا آشناست. چیزی بیش از حد آشنا.
آنیا، که از لابهلای قفسهها متوجه حضور آنها شده بود، ناگهان یخ زد.
چشمانش گرد شد و بهسرعت خم شد پشت جعبهای از کنسروها.
ناتسو، که نگاهش از حرکت ناگهانی آنیا جا نمانده بود، آرام سرش را بالا آورد و با اخمِ خفیفی به او نگاه کرد.
آنیا با صدای خیلی آهسته و وحشتزده زمزمه کرد: «ناتسو... اونجا...»
ناتسو فقط یک نگاه انداخت، و بلافاصله فهمید منظورش چیست.
او درحالیکه سعی میکرد حالت عادیاش را حفظ کند، خیلی آهسته گفت: «آره. دیدمشون.»
آنیا با اضطراب بیشتر خودش را پایین کشید:«اونا چرا اینجان؟!»
ناتسو شانه بالا انداخت:«فکر نمی کنی برای خرید باشه؟!»
آنیا با چهرهای وحشتزده به او نگاه کرد؛ انگار که ناتسو گفته بود: «احتمالاً برای نابود کردن ما.»
بکی و مارتا هر دو در حال نگاهکردن به قفسهها بودند که ناگهان بکی مکث کرد.
چیزی توجهش را جلب کرده بود.
او کمی سرش را چرخاند، انگار صدایی را شنیده باشد.
آنیا و ناتسو هر دو در یک لحظه فهمیدند که اگر همینطور بمانند، خیلی زود لو میروند.
آنیا فوراً یک جعبهی خالی برداشت و جلوی صورتش گرفت، طوری که فقط چشمهایش معلوم باشند.
ناتسو هم سریع خم شد و شروع کرد به مرتب کردن چند بستهی بیربط، انگار که مشغول یک کارِ مهم و تخصصی است.
آنیا با صدای خفهای گفت: «فکر میکنی اگه اصلاً تکون نخوریم، متوجه نمیشن؟»
ناتسو بدون اینکه نگاهش را بلند کند، جواب داد: «اگه خیلی شانس بیاری، شاید فقط فکر کنن تو یه جعبهی عجیب ایستادهای!»
آنیا به او خیره شد:«خیلی کمکم کردی...کمتر مسخره بازی در بیار!»
صاحب فروشگاه در حالی که از انتهای راهرو به سمت آنها میآمد، ناگهان مکث کرد و با لحنی پر از تعجب گفت:«آلما چان و ناتسو... دارین اونجا چیکار میکنین؟»
همان لحظه رنگ از صورت هر دو پرید.
آنیا و ناتسو چنان غافلگیر شدند که برای چند ثانیه حتی نتوانستند تکان بخورند.
آنیا در دلش با وحشت فکر کرد: «دیگه کارمون تمومه...»
بکی که صدای صاحب فروشگاه را شنیده بود، با تعجب کامل به سمت آن دو برگشت.
آنیا حالا خوب میدانست که دیگر هیچ جایی برای قایم شدن نمانده بود.
در همین لحظه، بکی با هیجان ناگهانیای چند قدم جلوتر آمد.
او انگار بالاخره نشانی از آنچه دنبالش بود پیدا کرده بود.
چشمانش برق زد و مستقیم به سمت راهرویی آمد که آنیا و ناتسو آنجا بودند.
مارتا که فهمیده بود بکی چه قصدی دارد، آرام و با خونسردی همیشگی گفت:«بکیساما، شاید بهتر باشه...»
اما دیگر دیر شده بود...
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۶.۷k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط